من از جایی دیگر آمدم

این سینه ام مرا کشانده به شعر، به چند کلمه شاعرانگی

گاهی....

یک زمانی می دانم و نمی دانمش فرق نمی کند

یک چیزی هست  که نیست

وقتی قرار نیست بشود

                            نمی شود....

.

.

.

 

 کلمه بود ... زندگی بود ... مثلا همه چیز عادی!...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 18:33 توسط لیلا نجفی|

نمی دانم امسال هم

خبری از آرامش دریا

به گوش فانوسبان  پیر خواهد رسید؟!

من هر روز

 قول آن قایقی را به او می دهم

 که روزی

پشت مجله ای تاریخ گذشته نشانش دادم!....

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 22:17 توسط لیلا نجفی|

به زمین رسید ، روی پهنه ی دشتی بی کران که تنها خاک بود و ُ خاک، و علف های کوچکی که تمام آن فضا را پر کرده بود...کوههای کوچک و بزرگ به رنگ آبی نیلی و قهوه ای روشن در پرسپکتیوی عمیق و دور تکه ای از این بی کرانه را پر کرده بودند.... او درست در میانه دشت فرود آمد...دیواره های شیشه ای بسیار شفاف در متراژی دویست متری دور تا دور او کشید بود!...انگشتهایش را هر روز مماس با شیشه ها می کرد مبادا این شیشه ها دروغ باشد، آنقدر که ما بین او و فضای دیگر نا مرئی بود!...گمان می کرد مسیر بازی به بیرون باید باشد!.... او همه چیز داشت...همه چیز در آن فضای خالی،  برای یک زندگی مثل هر جای دیگر فراهم شده بود ... صدای پرنده ها از پشت شیشه ها خیلی واضح به گوشش می رسید که گاهی داخل فضای خالی می آمدند...صدای حشره های آواز خوان ، رویدن نهال ها ، به برگ نشستن بهار را می شنید....شبیخون زمستان و صدای فالگیر دوره گرد  را... آبادی بود یا نمی دانم شهری در کمرکش کوهی نشسته بود...بامها و گاه پنجره هایش پیدا بود...صدای پچ پچ زنان، گاهی فریاد کودکانه یا غریو مردانی را از دور می شنید...در خلا شیشه ای تنها سقف بالای سرش باز بود... پهنه ی آسمانی که از بالای سر او تا کمرکش کوه ، همه جا،  یک رنگ کشیده شده بود... بلند ، مثل تمام تعبیرهایی که از او خوانده بود....تنها چیزی که ما بین او و تمام آنهایی که بیرون از خلا شیشه ای بودند یکسان نشان می داد!....

 

 

 

خیلی شبیه همین شاعر کوچک برکه ها بود که شب وُ روز برای ماهی ها از شعر وُ شیون وُ ماه  می خواند!...اما.... هیچکس چیزی به یاد نداشت!!....

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 10:29 توسط لیلا نجفی|

هوا خوب !

کو آن تنفس پاک ریه های درخت

وقتی دیگر

       حال زمین 

                   خوب نیست....

 

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 15:35 توسط لیلا نجفی|

ما ادامه یِ همان حرف های مَگوییم

که یک شب از فرط  دلتنگی

درست آخر شهریور

اندوهی گردنه گیر

بیخ تا بیخ گلویمان را گرفت...

نشستیم وُ زُل زدیم به ابر

گیسوان ماه را شانه زدیم

شب بو ها را در گلدان پاییز نشاندیم

                                            وُ

نامه های پست نشده  را زیر وُ رو کردیم

نه......هیچ نشانی از من وُ هیچ واژه نبود!

حتی از شاعر کوچکی

 که پیش تر از پرستوها

                     به قصه ی پایـیـز رسیده بود...

اصلا آن شب ، قرار نبود چیزی بنویسیم

قرار نبود

و گر نه

شانه های زمین

همان هشت هزار سال پیش

                                      شکسته بود!...

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 20:38 توسط لیلا نجفی|

معمارِ کهنه کارِ سرنوشت!

کاش می دانستم

      مسیر این ستاره

            چند سال نوری از جوانیِ من

                                 دورتر افتاده ست!...

سُراغ خوشبختی را که می گیرم

به شاهکار تو می رسم:

"این جاده هنوز

              در دست تعمیر است"

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 23:12 توسط لیلا نجفی|

 نگاه می کنم به تمام فصلهایی که آمدند، رفتند بی آنکه از دست های جامانده ی تو وُ ترانه های نا تمام من بپرسند!....تمام پنجره ها خواب بودند که تو از مسیر کابوس زده ی چشمهای من رفتی وُ دیگــر باز نگشتی!...لحظه ها آرام آرام می گذشتند ....ساعت ها تو را در خواب سپیدها جا گذاشته بودند!...دستهایت سرد بود!... چشمهایم یکی یکی فرو می چکید!!... در دلم تکه های غریبی شعله می کشید!...کسی به عیادت گونه های سوخته ام نیامده بود!...بیدار که شدم تمام دفترم خیس از خیال و پروانه وُ اتفاق بود...مادرم بالای سر شعرهایم نشسته بود....می گفت لیلا برای تو چند دفتر وُ چند خلیجِ بارانی کافیست تا تمام این سپیدها را در کاسه ی صبر خدا بریزی وُ هـــی از گلوی ابرها واژه واژه ذوب شوی و بباری؟!!...مادرم می گفت امروز کسی آمد که دعای زنی را زمزمه می کرد که تو شهریور هر سال پشت سر پرستو ها می خواندی...صورتش را ندیدم اما صدایش خیلی شبیه همین شاعر کوچک برکه ها بود که شب وُ روز برای ماهی ها از شعر وُ شیون وُ ماه  می خواند!....مادرم می گفت امسال سال خشکسالی آدم هاست...نمی دانم چرا این ترانه های بارورِ تو، بر سینه ی این سال سنگینی می کند وُ نمی بارد؟!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 18:29 توسط لیلا نجفی|

 

این سالهای سخت هم

                        می گذرد ! ....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 20:8 توسط لیلا نجفی|

 

گرسنگی

        ملیت ندارد!

یک کشور بالا و پایین زمین

                        چه فرق می کند

وقتی

 آسمان بالای سر بعضی ها، آبی نیست ...

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 21:58 توسط لیلا نجفی|

 

همیشه از تو گفته ام،  به کَسرِ واژه ها  ببخش!

صدای خسته ی مرا،  تو این  ترانه را ببخش!

تو رو بروی من،  ولی ، سرودنت چه سخت بود!

غزل همیشه الکن ست،  شما به این خطا ببخش !

توام  به انتشار بغض ُ آه  مــی شـِــناسی ام!

نه!... این تمام من نبود، نگفتنِ مرا  ببخش!

گلایه ات به من رسید  ، برای رفتن آمدی!

تو از کنار من برو! برو، ترا خدا ببخش!

نقاب خنده ام شکست، تمام آسمان گریست!

زمین پر از حدیث ِ بغض، به سیل گریه ها ببخش!

فضای شعر من همیشه همنشین دردهاست!

اگر که واژه ها شکست، تحمل مرا  ببخش!

غزل، سپید وُ مثنوی همیشه  نا تمام مــاند!

صدای خسته ای که مُرد! فقط نگو چرا، ببخش!

 

 

ميان ما مگر چند رودِ گِل‌آلودِ پُر گريه می‌گذرد که از اين دامنه تا آن دامنه که تويی هيچ پُلی از خوابِ پروانه نمی‌بينم ...!

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 11:23 توسط لیلا نجفی|

 

وقتی خوابت نمی برد، نمی دانی رویاهای نداشته ات را بشماری یا گوسفندهایی که دیگر از حوصله ی

ذهنت سر ریز شده اند؟!... شده یک حرفِ سنگین گوشه ی تخت، که در پهلو به پهلوهای مداوم قیز قیز

می کند!... همین رویا....

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 23:27 توسط لیلا نجفی|

 

دارم زمزمه ای می شنوم!...وقتی زمزمه ها تکرار می شود، این یعنی چیزی می خواهی بگویی!!...

گفتم حالا که هیچکس نیست، بگو!...

و نیت کردم لابه لای ترانه ها  :

.

.

.

به گوشِت می رسه...(دانلود)

 


ادامه...
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 11:47 توسط لیلا نجفی|

ساعت ها خوب نمی چرخیدند

چیزی میان من و دنیا گیر کرده بود

زندگی بود....

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 21:2 توسط لیلا نجفی|

 

 

جنگ را جستجو کن

در اَبَر واژه های فریب و دروغ

در حیاط خلوت سران متمدن

که به صرف شراب و فشنگ

با همخوانی موزیک ویدئوی خمپاره ها

منشور حقوق "دیگران" را

                                از نو می نویسند!

جنگ، یعنی تصرف مِلکی گلنگی

سقفی بی زن و کودک و لبخند

با چند یادگاری نیمه تمام

که رد موشکی آن را کامل کرده ست...

جنگ، یعنی تمام کوچه ها

و گلوله های وحشی اش

که سینه ی کودکانم را دریده ست...

جنگ، یعنی سوختن مزرعه ای

با چند تن آهن خالص

و تقسیم زکاتی عادلانه

به حکم مفتی های کعبه به دست وُ

                                    شمشیر در دشداشه.....

 

 

هزاره هاست که هنوز کبوتر نومید نوح ِ نبی، از کشف کرانه ی زیتون باز نیامده ست... و شما پسران قلعه ی بیت الئیل! اگر چه دیریست که از نماز شکسته ی نیل برگشته اید، اما با به چاه کشتن یوسف، هرگز به خوابِ گندم وُ ترانه ی زیتون نخواهید رسید.....

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 23:33 توسط لیلا نجفی|

 

 مثل خودم، نه مثل تمام تمجیدهای همیشگی

از تو می نویسم، قدّ یک وجب خط و کلمه

نه به خاطر مظلوم بودن ُ

نه به خاطر فرق شکافته وُ

نه به خاطر خلافت هزار ساله ات،

تو را

به خاطر شکوهت می نویسم....

 

 

علی....قامت ِ بلندیست

                       که هنوز

                           در زمان جاریست.....

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 0:59 توسط لیلا نجفی|

آدرس درست ست!

انگار پستچی ها تبانی کرده اند

تمام "دوستت دارم ها" را

                                 باد برده بود....

 

تمام تعجبم اين است اين پرنده‌ی تنها، چطور به اين دامنه‌ی بی‌دانه عادت کرده است...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 19:59 توسط لیلا نجفی|


تمام‌ سرانگشتان سوخته‌ی من

لبريز از حروف رويا و لمس علاقه‌اند. ...

نمی‌خواهم باورم کنيد!

فقط ... می‌دانم که می‌فهميد،

هنوز هم

از کِزکِز اين تاول چاک‌چاک و

آماس اين دوپای سفر،

عطر اميد و بوی بلوغ و ميل‌ ترانه می‌آيد....

من پيش از اين‌ها می‌خواستم

طوری پوشيده از شفای نور وُ

مَرهم گفت‌وگو بگويم،

اما يکی از ميان شما نپرسيد:

اصلا تو اينجا چه می‌کنی

يا اين همه اشاره به نقطه‌چين شکسته يعنی چه!؟

 

حالا ديگر دير است ...نه؟!...

 

 

 

 

این قرائت سبز و مشابه از من نیست...

نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 22:25 توسط لیلا نجفی|

دستهایت

محکم ترین سازه ی عــ  ـشـ  ــق ست

                                              که مرا

در مسیر رویا پشتیبانی می کند

وقتی نباشد

تمام دلم فرو می ریزد.....

 

 

همين که مقابل تو، خاموش مثل خداوند سايه‌ها به خواب آفتاب رفته است، منم...

نوشته شده در جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 23:15 توسط لیلا نجفی|

بفرمایید من در خدمتم:

این وری چوب لای چرخت می گذارد؟!

آن وری دودَر می کند؟!

بالای سری نمی بیندت؟!

زیر دستی فرمان نمی برد؟!

لطفا بگو چه مرگت شده؟!

 

در صورت درست بودن همه ی گزینه ها لطفا پیغام بگذارید......

 

.

.

.

.

مرد دوهزار چهره می گفت: «نمی دونم چرا هر کار می کنم، هیْ نمیشه!»

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 12:58 توسط لیلا نجفی|

 

 

اگر چهار دیواری ِ شهرْ لحاف ِ تو شده ست، مهم نیست!

اگر ویراژ ماشین ها در ساعت ناکوک اداره ها، زنگ بیدارْ باش ِ تواَند، اهمیتی ندارد!

اگر هیچکس در انتظار بزرگ شدنت نیست به کسی چه مربوط !

اصلا نه تقصیر من ست

 نه حاجی و کعبه اش،

نه ربطی به بحران خاور میانه دارد

 نه نفت و میزهای مذاکره،

تقصیر هیچکس نیست!

همه چیز از یک بازی شروع شد

بُر زدن های تصادفی دنیا را می گویم...

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 23:12 توسط لیلا نجفی|

شاید وقتش نیست!...شاید گذشته ساعت حدیث و گلایه ام!...محض احتیاط  کلمه ای را پس و پیش می کنم و گرنه این حرف ساده هیچ استعاره ای را نمی خواهد!...از کنایه گذشته ام!...من مجاز هیچ عالم و آدمی نیستم!...خودم هستم، به همین قد و قواره ی دلتنگی!... می دانم یک چیزهایی هست!، مثل نان شب وُ شب بو، مثل تنفس ماه در اغوش پنجره، مثل چراغ برای کلمه، مثل همین کلمات ترسیده از بگو مگوهای های دلتنگی ، که باید همیشه همین قدر صبور وُ سر به زیر باشند!... دارم فکر می کنم این سپیدها چقدر شبیه حالِ همان برکه است که در خواب ماه وُ پروانه گریه می کرد!، سالی ماهی مسافری می آمد سلام می کرد، خبری می آورد وُ دوباره همان بغض وُ همان ترانه ی تشنه…...

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 0:8 توسط لیلا نجفی|

مرا به جز سکوت ُ سرودن گناهی نیست

و انتخاب من تویی که اشتباهی نیست

نگفتهْ حرف دل، مرا همیشه می خوانی

مرا که جز تو خیال وُ بغض وُ آهی نیست

چه کرده ام که جاده ها همیشه مسدود ست

نه ماندنش نه رفتنش که دلبخواهی نیست!

برای رفتن از این شهر حاضری یا نه؟!

جز این برای رسیدنْ که هیچ راهی نیست!

زمین و آسِمان همیشه شانه خالی کرد

برای دردهای خستهْ تکیه گاهی نیست

دلیل شعرهای من همیشه تنهایی ست

برای من که محرمی نبود، چاهی نیست

مُقیم گریه می شوم همه می خندند!

نقاب خنده می زنم، به گریه راهی نیست

بیا برقص روی پاره های من بگذر

دلی که می شکست، بشکند، گناهی نیست....

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 13:27 توسط لیلا نجفی|

 

نخــل ها

رودهای خسته ی شهر

خواب ِ

       هورهای ِ

                   بی کفن داشت!

 

اکران جنگ بود

سینمای شهر

صحنه های سرخ،

           تیر بارانِ

                   دشمن داشت!

 

تانک ها در شهر

دختری فریاد می زد

هر دو پایش

        ذره های سرب

                   زخم هایش

                          آهن داشت!

 

شاید در خواب بود !

مرد ی پرواز  می کرد

یک  پرنده

         که نه پا

                نه سر

                   نه تن داشت!

 

وقتی می رفت سرباز بود

او که آمد

        نه تفنگ

              نه پلاک  

                   نه  کفن داشت!

 

اخبار ها می گفتند

هیچ کس باور نمی کرد!

در مرداب جنگ

               یک نفر

                     عطرِ یاسمن داشت!...

 

 

خـ ر مـ شـ هـ ر...

نوشته شده در جمعه دوم خرداد 1393ساعت 19:55 توسط لیلا نجفی|

 

....حرف بزن، تا من باز مثل همیشه فنجانی چای برایت دم کنم ، کمی هل و نسترن بریزم و توام چند خطی شعر برایم بخوانی...مثل همان ساعت هایی که گاهی نوشته می شد گاهی هم نه، گوش تا گوش ملکوت با صدای چکاوک و اذان به صبح می رسید....بگذار کمی برای دلمان مثل قدیم ترها واژه و واج و قافیه و نمی دانم غزل و ترانه سرو کنیم..... بگذار بی خیال هر چه بود و خواهد شد، کمی هم برای دلمان خرج کنیم.....

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 23:5 توسط لیلا نجفی|

درس خوان نبودم!

تو را انتخاب کردم

                        ولی

تکْ درس ِ چشمانت برای من سخت گذشت

راستش قامت ِ تو را نمی کشم!

می دانم از نگاهت می افتم

اما

بی خیال طعنه های این و آن

دوباره خیالت را بازیگوشی می کنم.....

 

از سر به هوایی کلمه ها خنده ام می گیرد!....نشانی خانه‌ات کجاست؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:9 توسط لیلا نجفی|

 

 

ساعتْ هفت و نیم عصر،

و چای داغ وُ تراسی خلوت

برای مرور دورْ دستی که هیچوقت نزدیکتر از این به من نخواهد بود!

صبحْ جای شما سبز!، در هیاهوی بوق های ممتد گذشت،

ناله های ملتمسی

                   که در ازدحام آدمها به زیر گرفته می شد،

و بچه هایی که آن طرف تر

پچ پچ ِ بلوغشان را آسودهْ هوار می کردند!

تصویر های وحشی شلوغ، در اندازه های دُرُشت

و سایه ی تاریک برج ها

روی خورشید را سد معبر کرده بود ...

بچه ها از مدرسه می گفتند، که علم همیشه بهتر است

و پسرک دعا فروش یاد گرفته بود:

                                   امشب نان و خستگی خواهد خورد

 

...

ساعت از هفت و نیم عصر گذشته است

ذهنم

از زخم هایی که پسرک قالبم کرده  می سوزد،

روی تراس هوا معمولی ست!

چایی ام را انگار تلخ خورده بودم....

 

.

.

.

زیر همین آسمان....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:24 توسط لیلا نجفی|

همان شعر که نگفتهْ کنج دلم آب شد

آخرش به زیر چاپ همه اش کتاب شد

عیب داشت قافیه، همیشه ساده بود

شعرها نپخته بود وُ عاقبت کباب شد

نشر بغض های من مجوزش چه سخت بود

دنیا از خوبی حال من چه  بی حساب شد

از تو خواستم برای ابرها بنویسم

آه دعای من گرفت وُ چتـْــرها خراب شد

این تمام راز شعرهای من شده بود

که چرا علاقه ام سوال بی جواب شد

تشنگی به سرم زد که در خیال من هستی

فکر دیدنت برای خواب هم سراب شد

توی خوابْ دیدنت ستاره ی سهیل بود

این خیال خام هم بـِالـَاخره مُجاب شد

مال من شده ستاره ای که قسمتم نبود

سهم من ستاره ای بدون انتخاب شد


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:54 توسط لیلا نجفی|

منصفانه نیست

جای خالی تو را مشق کنم

و روزی پایان ِ این رویا

بودنتْ حذف اضطراری شود!.....

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 21:34 توسط لیلا نجفی|

هر چه بگویی به بدی، باز سزاست

زخم دلم تازه کنی، باز سزاست

هر نفسم بوی سر و قامت توست

بر غم من شعله کشی، باز سزاست

گر بکُشی جان مرا، روح مرا

ساز و دهل سر بدهی، باز سزاست

سفره ی خونین دلم هدیه به توست

ناز کنی پس بزنی، باز سزاست

نیست شدم، درد مرا پیر نمود

زهر هلاهل بدهی باز سزاست

حرف دلم مانده به لب، سوخته جان

باز شوم زار و غمی، باز سزاست

مرهم زخمیْ تن ِ من دیدن توست

کاش رسانی خبری، باز سزاست

 

آن روزها... حوالی ِ مناره هایت...1382

نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 21:50 توسط لیلا نجفی|

نرده های چوبی پرسپکتیو زیبایی دارند!

 

وقتی

 

تصور می کنم تو آن طرف رویایی وُ

 

 من این سوی دلتنگی،

 

حال اسیری دارم که به هوا خوری یک نفره آمده باشد.....

 

 

 

 

راستی تو نمی‌دانیمن جای حروفِ افتاده‌ی اين کلماتِ ترسيده چه بنويسم؟!...ادامه‌ی همين ترانه‌ی ناتمامِ خودم را می‌گويم!...

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 2:47 توسط لیلا نجفی|


Design By : Pichak