من از جایی دیگر آمدم

این سینه ام مرا کشانده به شعر، به چند کلمه شاعرانگی

 

 صدای دلنگ دلنگ دوچرخه می آمد... دفتر و قلمم را حاضر کردم تا تو را دوباره از میان نامه هایت بخاطر بیاورم!... پستچی نبود، خیال نیامدنت به سرم زده بود!...گیج وُ مبهوت دور سر واژه هایی که هیچگاه برایت تعریف نکردم چرخیدم وُ از خواب ندیده ات، پرت شدم میان آغوش یخ کرده ی کاغذها... 

 نمی دانم گفته ام برایت؟!... خواب دیدم از کوچه های خرداد می آیی وُ طعم سپید اقاقی ها را بر دامن واژه های من می نشانی!... اصلا فکر می کنم تو را جایی دیده ام!...صدایت را در ضرباهنگ صبحگاهی گل های شیپوری، یا که چشمانت را در زلالی آبی زنبق ها .... شاید دست هایت را روزی در نقاشی پیچک ها، وقتی بر شانه های بهار نشسته بود، بوییده ام...شاید تو را در قاب غزلی عاشقانه ملاقات کرده ام، با همان روسری سوسنی رنگ که پر از پولک و پروانه بود...

 وقتی می آیی، خش خش کاغذها  بیدارم می کند، گمان می کنم تمام ساعت ها را برایت سروده ام...مثلا شاعر شده ام!...اما بیدار که می شوم می بینم هنوز اول قصه ی چشمان تو ایستاده ام!، مردّدم  تو را بوسیده ام یا نه؟! ....

نوشته شده در شنبه دوم اسفند 1393ساعت 11:38 توسط لیلا نجفی|

 

چیزی از حنجره ام بالا می رود... می ایستد... پایین می رود... دم می گیرد... می سوزد... آه می شود... می نویسم... خط می زنم... نمی خوانی... کم کم ... دوباره...هق هق... کاغذم... انگشت ها... پنجره... خدا... خدا... خدا...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 16:51 توسط لیلا نجفی|

  

حساس شده ام لیلا!، به سوت قطار، به بوق ممتدِّ وسایل نقلیه ای که مرا بی دلیل وُ بی جواب، دور سر دنیا می چرخانند، که مثلا به کجا برسم وقتی تو نیستی؟!!...حساس شده ام به کش کش ملال انگیز کفش ها، وقتی دور می شوند وُ نمی رسند!....حساس شده ام به سهم خودم ، و تو از بلیط های تک نفره ای که بازگشتمان را هیچ جاده ای تکرار نمی کند!... نمی دانم بعد ازین، از سمت کدام خاطره نبودنت را ورق بزنم!...

دارم فکر می کنم اگر رها شوم، اگر رهایم کنند...اگر پاهایم دوباره جان بگیرند و تمام این تیک تاک ها، کمی ملایم تر بچرخند!...اگر این وزن ِهفتادمن ِ اما وُ چرا وُ شاید، زودتر از خیال من تخلیه شوند... اگر این سنگینی ِ ناصبور، از گرده ی تخیل من کم شود، باز گردم وُ قلم وُ کاغذم را به اولین مسافری بسپارم که حتم دارم دیگر از سمت ما نمی گذرد!....احتیاجی به قلم وُ کاغذ نیست، تو که باشی ، سپید وُ ترانه در چشم های من ابدی ست...

بگذار به خانه باز گردم تا برایت بنویسم از خیلی چیزها که نمی دانم چیست!...از خودم، از تو وُ نمی دانم های نجیب وُ سر به زیرمان!.... بگذار تا بازگردم وُ با تمام نامه هایی که ننوشتی، استخاره بگیرم که کی از باران و ُ اطلسی برایم خواهی گفت! ...بگذار موهایت را با خلوص چنگ بزنم، مبادا کابوس دلتنگی ات، پریشان نویسم کند!...بگذار از خیال تو تا آخرین ترانه ام را طی الارض کنم، مبادا ثانیه ای بدون تو را مکث کرده باشم!....

کاش وقتی حرف می زدم، انقدر ماه در دست های تو هروله نمی کرد!، تمام واژه هایم خیس می شوند از شرم، از چشم هایی که بی هوا، تو را می بارند.... دلواپس آسمان نباش، هر جا هم که برویم هوای تنهایی ما، همیشه خاکستری ست!....آه لیلا! خدا می داند چقدر حرف بود که فرصت نشد برایت بگویم...چقدر قصه بود که گذاشتم برای بعدِ تو وُ می دانم  بعد ِ توام فصل ها هنوز بلاتکلیفند!...

بگذار یکبار که هوای شهر خوابیده بود، شانه به شانه ی زمین راه برویم تا در قامت تو آسمان را به شعر بنشینم... آه، دلم برای اقاقی ها غنج می رود، وقتی از لابه لای نجابت تو بر پیشانی آفتاب می ریزند!....بگذار عطر روسری تو را به باد گره بزنم، تا پرنده وُ پروانه وُ پونه را به انتحار وادار کنم!... بگذار درها را ببندم ، پرده ها را بکشم ، پنجره ها را تعطیل کنم وُ تو را از صمیم همین دلتنگی،  بلنــــــد بلنـــــد ببارم... 

 

 

 

نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 11:42 توسط لیلا نجفی|

مثل ازدواج موقت است

تیک تاک بوسه های ما!

چه زود می گذرد

صیغه ی دست های تو وُ

خیال گرم ِ

            تنهاییِ من...

 

 

 

 

زندگی  سر ساعت زنگ می خورد که تمام ...این خیال مال تو نیست

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 14:8 توسط لیلا نجفی|

  

عجیب نیست اگر میان این همه آبی نگاهت، تشنه ام! .... دیر کنی لحظه هایم شهید می شوند و کسی نا آشنا جنازه ی مرا به یاس های پرپر شده می سپارد که نه نشانی از خواب تو دارد نه ترانه ای برای وداع!....برایم کمی آب و آیینه بیاور، تمام قد که روبرویم می ایستی هوس می کنم دو رکعت نیاز به نیت چشمانت بخوانم.....می خواهم مثل تمام پروانه ها در آخرین نماز بلند ِ قامتت آه شوم و ببارم.....

 ساعت به ثانیه های قرار ما نزدیک است!... پنجره را به نیت اقاقی ها باز کن تا کمی از هوای حرم و شبنم های نیایش برایت بریزم....می خواهم برایت تعریف کنم از بوی گلاب و گیسوانی که ضریح انگشتهای ملتمسم بود!....از نجابت بوسه هایی با تکه دوزی های ملکوت....از نازهای هزار ساله ات!... از خم خانه ی لب های معصومت که نوشداروی غزل های ناسروده ام بود!... چقدر دست در گردن زمین به آسمان سلام کردیم!...از حال و روزم ستاره می بارید!... با تو که قدم می زدم جیب های خیالم پر بود از تکه های مهتاب!... چقدر از حرم چشمانت تا حریم کاشی های استعاره، سطر سطر مژگانت را بالا رفتم!....چقدر در سرازیری اشک هایت قد کشیدم!...

 

  

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 9:56 توسط لیلا نجفی|

دلم می خواهد

وقتی دعا می کنم

وقتی می آیم که تو را

از نزدیک نفس بکشم

حتی ...حتی اگر تو خواب باشی

به فرشتگانت سفارش مرا بکنی

بگویی اگر فلانی آمد

معطل شد ، بشود!

فقط

آبی به او بدهید

چنارها را سایه اش کنید

 و تمام دردهایش را

برای من بایگانی کنید

من خودم

با او تماس خواهم گرفت....

 

 

بریده بریده، بی قلم و کاغذ برایت نوشتم، حالا بماند که هنوز، منتظرم خط آسمان آزاد شود....  

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 11:17 توسط لیلا نجفی|

نکند ساعت به وقت پرستوها تو بازگردی و من خانه نباشم؟!..... نمی دانی وقتی در خیالم آهسته در می زنی، کودکانه هول می کنم! .... آه نمی دانی وقتی نیمه ی شعرهای نگفته ام را می خوانی چقدر خوبم.... چقدر خوبم وقتی چترها را می بندی و تنها خودت می مانی و خیالم!... چقدر خوبم وقتی می نشینی بر هجا هجای خطهای خیس دفترم و برایم از بابونه های وحشی تعریف می کنی.... آهسته دعا می کنم زنبیل های بارانی خدا پر شود از واژه هایی که بوی ترانه و ریحان می دهند... بوی تو، وقتی صدایم می زنی لیـــــلا !...  

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم دی 1393ساعت 11:31 توسط لیلا نجفی|

وقتی می خواهی تازه شوی، یک چیزی اضافه کنی به ادامه ی نا تمام های قدیمی اینجا، هنجارهایش هم باید به قامت حرف هایت بیاید... مثلا روز نوشتی، خاطره ای، قصه ای اگر هست، با ذهنت اول سِت کنی بعد بیایی روبروی خودت بایستی و ببینی اینکه اینجاست به حجم همیشگی و آشنای تو می آید یا نه؟!...مثل عوض کردن کاغذ دیواری که یک روزِ اتفاقی، خواستنش بند دلت را به آب داد و گفتی یکبار خانه ی واژه هایم را تکانی خواهم داد ، و می دانستی که باید به اسباب اندیشه هایت بیاید!...من هم یک روزِ اتفاقی همین کار را خواهم کرد!...باید بروم عقب و جلو، و ببینم کدام حرف را کجا بگذارم بهتر است، مبادا جمله ها را بی ربط به تو ربط  داده باشم! و احیانا، حوصله ات را، یک وقت سر ریز نکرده باشم!!... 

نوشته شده در جمعه پنجم دی 1393ساعت 2:46 توسط لیلا نجفی|

بدهکارم، تمام فصل ها را به چشم هایم ...بدهکارم، تمام رنگ ها را به جعبه مداد رنگی و سیاه قلم هایی که قرار بود پرتره ای شهیر شوند ... بدهکارم، به سبز وُ سرخ وُ نارنجی وُ سپیــــد بیشتر!....بدهکارم، به خودم، به خدا وُ پَر پَرِ پرستوهایی که تمام شهریور را منتظر ماندند وُ خبری از من نشد!...نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاد؟!.... چقدر طول کشید که از مُردگی های هَجَری تردید خویش بیرون نیامدم، و در هپروت تاریخ گذشته یِ هیچ، به زندگی نشستم؟!...

حالا خوبم...کمی بهتر از بد!.. هنوز هم، دلم در منطق سیب ها وُ پروانه ها گره خورده است... هنوز هم شعله ها را می نویسم...هنوز هم برکه ها را می شنوم...ابرها را دنبال می کنم، هر جا ایستادند، اطلسی ها را آنجا اقامه می کنم....از باد عکس تمام قد می گیرم وُ برای قاصدک ها پیشتاز می کنم...از ماه بالا می روم ... ستاره ها را به گردن خدا می آویزم....خورشید را تکه تکه توی گلدان ها می کارم، و پای تمام چراغ های ایستاده ی متروک، دانه های پیچک می پاشم... یادم همیشه هست با آدم ها در زاویه غیر مستقیم چشم هایشان راه بروم...فاصله ام را با شانه اشان تنظیم کنم ، مبادا به قبای واژه هایشان بر خورد!...

لیلا!...به من لیوان صداقتی بنوشان ...ریه های دردناکم به تنفس دم کرده ی تزویر، حساسیت پیدا کرده...روبروی بنشین و مستقیم به ته ِ واژه هایم زل بزن...اگر این خودِ "من" نبود، محکم با پهنای نگاهت، صورتم را کبود کن تا بیدار شوم از این همه کابوسِ در حرکت ...از این همه جواب طولانی وُ دلگیر، وقتی کوتاه پرسیدم: این راه از مسیر کدام رویا به حقیقت "ما" می رسد؟!...

چشم هایم به حرف نشسته اند  وُ چکه چکه می ریزند ، مثل چِک چِک واژه هایی که از حوصله ی نداشته ی این قلم سر ریز شده  اند... 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 21:6 توسط لیلا نجفی|

وقتی خدا

 

در "نه" گفتن مُصّر است

رگ گردنم

            تیـــر می کشد

چشــــم هایم

           به سجده می افتند....

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 19:31 توسط لیلا نجفی|

 ظریفی می گفت:بگفتا توبه کردم توبه اولی

ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا ...

گفت: رب زدنی فیک تحیرا

گفتم: رب زدنی ... - هر چه بر من خواستی -

اینجا به اندازه ی دو ركعت گریه وقت دارم ... چقدر من دوست دارم همه اش ترا بخوانم، سیراب هم نمی شوم ... هر بار تشنه تر از پیش ... برایت یازده بار چهار قل خوانده ام تا نگاهم را زلال کنم لیلا جانم..."یا لطیف"....آدم می ماند این همه لطافت لیلایی را کجای دلش جا بدهد ....- آن هم دل ِ مورچه ای من -حالا تو ببین مورچه خودش چقدر است که دلش چقدر باشد!

لیلا جانم...لیلا ... لیلا! .... عزیز دُردانه ام!  من ترا می بینم لابلای کلماتی نجیب، رام وُ روشن، دخترکی معصوم به رنگ هفت سالگی پروانه که هر شب چشم هایش را به بی قراری ماه می دوزد و روزها باران می شود...مهربان ِ همیشه شیدای ام، لیلا !....نوک ِ مداد ِ ذهنم را تیز می کنم که چیزی بنویسم، یا نوک می شکند یا دستم خط می خورد ... آتش درونم تیزتر شد!

چشمهایت را ببند لیلا

بشمار با من تمام روز های رفته را

بشمار بشمار بشمار ...شیشه .. پنجره .... انگشت ... بخار ....کوچه ... لیلا ... لیلی

نامه های آسمانی لیلی بیات

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 10:29 توسط لیلا نجفی|

پنجره ها که باز می شوند

هوای مسموم ِ "دوستت دارم ها"

ریه های بدوی ام را

                       می سوزانند

باور کن!

معجزه ی باران هم

طعم کرم خورده ی بهار را

                              خوب نمی کند....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 10:37 توسط لیلا نجفی|

لی لا ... لی لا !....عزیز پر از ناز وُ کرشمه ام، این واژگان تمام رازهای قبیله ای من وُ توست که چون ستاره های چَشمانت این همه بی قرار وُ بی تاب، جانم را به جانت پیوند می زنند ... دیروز قاصدکی را دیدم، گفتم که قلب لیلایی ات را ببوسد! ...

فرقی نمی کند شبانه هم که راه بیافتم از راه وُ بیراه هم که بیایم، کافی ست رد شب بوها را بگیرم تا گمت نکنم، اصلا تو همیشه پیدایی! ...راستی گفته بودم هر چه باران وُ نگاه باران خورده ست در بساط لیلانه های تو پیدا می شود؟! ... مثلا همین پچ پچ دل پروانه ای ِ معطرت که سبّوحیان وُ سبّوح جویان وُ سبّوح گویان را از خودشان بی خود می کند!...به تعبیر جناب مولانا: شربت اندر شربت (نور علی نور) از دم مسیحایی ات بر جان تشنه ام نوشاندی لیلا جانم..

لیلا ، لیلای قشنگم !....نامه ی سرگشاده ات را که خواندم از آسمان دلم آتش بارید از "قراربودها" یی که بی قرار مانده بودند ....تازگی ها اسم آسمان را که می برم ، بُغض می کنم لیلا ... چانه ام می لرزد و "شبنم وُ نمک" است که شُره می کند تا سیب گلویم... 

لیلای ام!.... -  با تو باید مثل باران حرف زد- من فکر می کنم، اگر مجنونی شاعر بتواند ذکر لیلایی را هنگام رسیدن ِ آفتاب به ماه - که از آموزه های بودایی ست - وام بگیرد و از روشنی آئینه هایی که از عطر سیب وُ بهار نارنج سرشارند، قلبش ستاره باران شود؛ تو بی شک عاشقش می شوی ... لی لا!... چَشم هات بوی تغزل دارند و دست هات بوی هر چه بنفشه ی اول بهار است... 

 ...لی لا ... لی لا !.....چَشم به راه قدم های لیلا ماندن اصلا خودش یک راز شقایقی ست ، از بس که دست های تو بوی باران می دهد.... امسال هوای دلم لطیف تر شده ... دست هایت را به من بده نازدانه ام، بیا از پشت هزار هزار دیوار واژه ها را بنوشیم وُ آنوقت که دلمان "دریا" شد، زمین را پر از "باران" کنیم ...  

این همه ملکوت  در کجای ِ دلت خوابیده که چُنین شیدا شیدا می نویسی؟ ...لیلا جانم، گمشده ی ماهایی هستی که مجنونیم !...آه! ...آه از چَشمان ِ از دریا برگشته ی لیلا ...روسری ات را به سمت باد از گره بگشا" ... تا عطر اقاقیا وُ شقایق در شامه ی آفرینش بپیچد، تا گنجشک های لب پنجره سهم شان را از یاس وُ آئینه بردارند ... هوا سرد است لیلای من! ... آه ...تو وُ این زمزمه های بنفشایی ات!، نفسم گرفت لیلا...

.

.

نامه های آسمانیِ لیلی بیات

نوشته شده در یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 12:5 توسط لیلا نجفی|

 باید وقتی پاییـز می بارد، آن جـا باشی

 

امروز عصر هم مثل همیشه ست...ولی انگار قرار ست رنگ پاییز بگیریم، من و تویی که هیچگاه نبوده ایم!.... من امروز دستم را توی جیبم فرو کرده ام وُ قدم می زنم....سی و یک سال گذشته ست و من، تو را ندیده ام....امروز پاییز می باریــــد و چقــــدر "تو" نبودی و چقـــدر "من" تنهایم.....از پشت شیشه ی نانوایی، آدمها را می دیدم ...آدمهای ساده، آدمهای خوش تیپ، آدمهای معمولی، آدمهای خاص ...ماشین ها می رفتند ؛ یک سر نشین ، یا دو نفری، یا چند نفر با هم...همه را دوست داشتم، بی آنکه به من خوبی کرده باشند... بی آنکه مرا آزرده باشند....آنها مرا نمی دیدند و من تمامشان را مرور می کردم.... بوی تازه ی نان میان برگ ها می پیچید.... بوی شکلات پسر بچه ای که چادر مادرش را گرفته بود... صدای آدم ها مثل همیشه بود و من مثل همیشه نبودم....

من هنوزهم پیاده می روم و تو هنوز مرا نمی شناسی....من هنوز تاکسی می گیرم و این جا وُ آنجا می روم و تو تک سر نشین، دنیایت را فتح می کنی...من هنوز برای رفتن به اداره های ِ چپ راه، با راننده ها کلنجار می روم و زود تسلیم می شوم که باید دربست بگیرم، و تو هیچگاه، منتظر من نبوده ای.... گاهی بعد از انجام کارهایم به شب می خورم،  در ایستگاه خط واحد می نشینم، ماشین ها را نگاه می کنم، چشمهای خوشحال و گاهی بی روحشان را، خسته ام و تو نمی دانی کجای این خیابان، منتظر کدام اتوبوس نشسته ام.... گاهی نمی دانم کجا باید بروم که کسی کار مرا راه بیاندازد ...دلهره می گیرم که آیا بشود یا نشود!...اما تو نمی دانی کجای کار من گیر است!....تو شاید یکی از همین صاحبان ماشین ها باشی، شاید هم عابری که قرار ست جایی برود....تو مرا نمی شناسی و من نمی دانم کجا مسیر چشمهایت را دنبال کنم.....

امروز برگهای زیادی ریخته بود.... اگر نمی خندیدند، می ایستادم وسط خیابان، از برگها و تو ،عکسِ یادگاری می گرفتم!... باران آمده بود.... ابری و کمی سرد ... نه تو بودی و نه من که دو نفره اش کنیم....سی و یک سال ست همین موقع ها، پاییز را رد می کنیم....و نه تو مرا می بینی و نه من می دانم چه وقت خواهی بود.... سی و یک سال ست که همیشه همین بوده ست.... چقدر من، تو را نداشته ام و چقدر توی این همه مسیرِ رفته، تو را کم دارم... امروز تکه ای از پاییز را جدا کردم، ریختم توی جیب هایم و گذاشتم لابه لای این کاغذها، تا روزی مثل همین وقت ها، برایت تعریفشان کنم که چقدر خوب می شد ادای شاعرها را در آورد!....

ممکن است تو باشی و اصلا شعر را ندانی!  و ممکن است من هم بلد نباشم شیر آب را عوض کنم! یا کاپوت ماشین را بالا بزنم و ایراد کار را پیدا کنم! ...اما می توانم درها را روغن کاری کنم...خانه و در و دیوار و پنجرها را خیلی خوب نقاشی کنم....می توانم بیلچه ام را بردارم و گل بکارم... خاک گلدان ها را تنهایی عوض کنم و توی باغچه سبزی بکارم....

غروب شده و خیابان چقدر دلنشین است؛ با اینکه حرف های من کم نیست... چقدر پاییز امسال زیباترست؛ با اینکه غم های من توی همان کوله، در پستوی همیشگی ست و تو هیچگاه وزن آن را حس نخواهی کرد....چقدر همین نم نمک بارانِ چند ساعت پیش، در و دیوار را پاییزی تر کرده ست؛ با اینکه من دلتنگ چیزهایی هستم که تو هیچ وقت نخواهی دانست.....چقدر خوب می شود یک چتر هم داشته باشم و خیابان ها را چند بار بالا و پایین بروم....چقدر این منظره های ساده و تکراری، خاص می شوند، وقتی قرارست به حرفایشان گوش دهم.....

 

فقط بخوانید.....

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 9:53 توسط لیلا نجفی|

 

 

وقتی هشت ساله ای

                           وُ

قصه ی کودکی

پر شده از بازی نان  وُ

                         قایم باشک لبخند

ما می توانیم

فلسفه ها را عَلَم کنیم!

گرگ باشیم

وقتی

هم رنگ جماعت نشدن

                          یعنی رسوایی...

 

           

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 12:43 توسط لیلا نجفی|

...این روزها دلم نبش دلتنگی افتاده و یک خیابان هیاهو از ذهنم مدام می گذرد!!...کلافه ام، مثل اعصاب مچاله ی کاغذها!!....نمی دانم کی و کجا این همه "تو " را تاب آورد که هنوز شانه هایم عطر ِزخمی ِاقاقی می پراکند!!...نمی دانم چرا وقتی در بزرگراه تنهایی من منتشر می شوی ، همه ی دردهای دهاتی ام سر باز می کنند!!...تنهایی من لیلا، پر از دلقکهایی ست با دماغ های قرمز و چشمانی، که همیشه از خیال تو لبریزند....

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 10:53 توسط لیلا نجفی|

.

.

.

من اونی ام که....(دانلود)

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 2:4 توسط لیلا نجفی|

لیلا جانم !....لیلیت(عروسکم)، مُدام و بلند بلند می گوید: لیلی کودک بمان! ... لیلی کودک بمان! که آدم بزرگ ها می روند وُ نمی رسند ... می روند وُ نمی رسند به نقطه چین چَشم هایی که تنها یک نفَس با آن ها فاصله دارد! ...

مثلا وقتی که یک پروانه با من قهر می کند، دلم می خواهد: تمام دریا دلش بخواهد که از آسمان بریزد، بعد من پالتو و کیفم را بردارم، شالم را محکم بپیچم دور گردن وُ گلویم! بعد بروم روی لبه ی جدول کنار خیابان یک عالمه لِی لِی کنم! آن وقت این آدم بزرگ ها از کنارم که رد می شوند یکجوری نگاهم می کنند که مجبور می شوم سرم را بیندازم پایین و از لجم تمام راه را تا خانه بدوم ...

داشتم می گفتم این لیلیت با آن چَشم های سُرمه ریزش زُل می زند توی چَشم هایم، بروُبر نگاهم می کند و نهیب می زند که واااااااای به حالت لیلی! اگر آدم گنده بشوی! ....خیلی وقت ها تب می کند از دستم! گریه اش می گیرد، اما چه کنم چه کنم لیلا جانم که من مجبورم بعضی وقت ها کفش های آدم گنده ها را بپوشم و ادایشان را دربیاورم ... و تو حتما باور می کنی که ادای آدم های گنده را درآوردن چقدر سخت وُ غیر عادی ست ...

لی لا ... لی لا جانم !.....هنوز کودکم! تا همیشه ی همیشه هم فکر می کنم همینطور کودک بمانم! ... اصلا بگذار درگوشی و یواشکی به تو بگویم که با آدم بزرگ ها میانه ی خوبی ندارم، آن ها هم میانه اشان با من خوب نیست، نه من از حرف هایشان سر درمی آورم و نه آن ها از حرف های من چیزی دستگیرشان می شود ... چقدر دلم ترکیدن می خواهد لیلا جانم! بگذار برای تو بترکد....

.

.

.

نامه های آسمانی لیلی بیات....


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 11:32 توسط لیلا نجفی|

لیلای ِ جان ِ این لیلی !.....باز هم بی خواب و بی تاب، همبازی پروانه های آتشپاره ی کودکی ام شده ام ، کجای دشت های آن روز تو را گم کردم؟....از دیروزهای دیروز چهار زانو نشسته ام روی زمین و دارم حساب می کنم که چقدر باید شاعر می شدم تا می توانستم شیرین زبانی های مستانه ات را توی سپیدهایت، تاب بیاورم؟... چقدر باید شاعر می شدم تا می توانستم به جای تکه ابری که از دریای دلت به آسمان چَشم هایت رسیده، ببارم؟... اگر شاعر می شدم ... اگر شاعر می شدم ......خیالت به خیالم رسید لیلا....

همزاد ِ من!...خوب می دانم که باران غزل از سرانگشت های تو می بارد ... وقتی که آوازه خوانی از کوچه ی بی عابرمان سلانه سلانه می گذشت و "شعر باران"ِ تو را زیر لبی زمزمه می کرد، این را فهمیدم ... او می خواند وُ باران از آسمان ِ بالای سر کوچه مان یکریز وُ آرام وُ زلال می بارید ... لیلاترینم!... تو خود تعبیر هر چه باران وُ ترانه ای ...

لیلای ِ جانم !.....نفس تازه می کنم در هوای لیلانه هایت که به هفت آسمان دلم می رسد، نفس تازه می کنم با همین لهجه ی آب که تسنیمی بر جان تشنه ی این لیلی ست ... من فکر می کنم تو و واژه ها دست تان با ریحان وُ صنوبرها توی یک کاسه ست، با آفتاب وُ ستاره ها هم ... خودت اینطور فکر نمی کنی؟! ....دارم پَر می زنم میان عطر بابونه ها وُ سر بزیری بنفشه های باغ تنهایی ات ... می نشینم روی لبه ی سبد "سیب ها" و "شعرهای تابستانی ات "و الهام می گیرم نام تو را از هر چه آفتاب....


شیرین زبانی های لیلایی ات آمیخته است با خُنکای نسیمی که از آنطرف بهشت دارد می وزد روی ناهشیاری تنم - دروغ چرا؟ - لال شدم انگار، هیچ کلمه ای بلد نیستم، حتی سلام ساده ای، حتی نای ناله ای….صد - لاحول و لاقوه الا بالله - نذر سرانگشتان لیلایی ِ لیلا...

هنوز حرف دارم لیلا ....امان از دل لیلایی ِ تو! ... امان از شیدایی ِ نفَس های خالص تو! ... چرا دلت گرفته؟! جان ِ این لیلی به فدای بُغض ملیح وُ لطیف وُ بنفشآبی ِ تو ... روسری ات را بردار وُ بتکان دُردانه ام، آرام، آرام ... حالا بیا ... بیا وُ دستت را به من بده! بیا وُ خوب نگاه کن: ببین چقدر - پرستوی ِ بازگشته - اینجاست و چقدر عطر لیلایی از روسری تو، ریخته توی دل ِ عالم ... دلم قنج رفت سماع خواست با هر چه در این عالم هست! ... دلم سماع خواست ...

.

.

.


نامه های ِ آسمانی ِ لیلی بیات...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 13:8 توسط لیلا نجفی|

 می گفت مُهرها از هم آغوشی تو و خاک، مقدس شده اند!.... می گفت این سجاده، نشیمن گاه پروانه هایست که گلوی نیزه ها را بوسیده اند!.... راست می گفت!!.....این  ساعت های سترون، این تاریخ و سیاهه ی خون آلود، اسب های بی سوار را دیگر ندید!.....دیگر هیچ منجی در خورشید و بر نیزه عروج نکرد!.... نینوا.... نینوا را، دیگر کسی دوباره تکرار نکرد!....


دیروز ....خورشید... بیرق های سرخ.... ایســــــتاده بر تاریخ....


view image را کلیک کنید


نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 17:53 توسط لیلا نجفی|

تا عمق آئینه دویده ام، تا به چشم های تو رسیده ام ... آه از چَشمان ِ از دریا برگشته ی لیلا ... چقدر نوشتن از تو، وقتی که این همه "لیلایی" سخت می شود ... مخصوصا برای من که فقط حرف زدن را خوب می دانم و هرگز نمی توانم واژه ها را به معراج دل های آسمانی وُ بارانی ببرم ... قد احساس ِ تو بسیار بلند وُ اندازه ی توان ِ نوشتن این لیلی بسیار کوتاهه لیلا جانم ... دستم دوباره لکنت گرفت!

پیر بابا می گفت: لیلا یعنی کسی که عاشقانه در تنهایی لالایی می خواند و سه تار می زند ... درست هم می گفت اما من از وقتی که همبال پروانگی هایت شدم، بوی غزل های فصیح ات جانم را لبریز کرده، فهمیده ام که لیلا یعنی: کسی که عاشقانه در تنهایی، پروانگی می کند! حالا می خواهد با سه تار باشد یا با عطر نعنا وُ رازقی وُ شب بو و هر چه واژه ی بکر وُ زلال که خدا در کوله پشتی ات گذاشته ... برای تو که فرقی نمی کند!

لیلا قدیسه ی پروانه هاست، لیلا پروانگی هایش سُکر آور است، حلاوت ملکوت دارد، مثل نوشداروست ... من فکر می کنم لیلا نام همه ی پروانه هاست، تو اینطور فکر نمی کنی ؟

دیشب، بال وُ پرم را برداشتم وُ دل زدم به دریا ... باورت می شود نازنین! دریا آنقدر نجیب وُ رام بود که آرام مرا بلعید ... دست به پیشانی ام گذاشت وُ گفت: چقدر تب داری لیلی! برو ببار ! ... رفتم، رفتم تا نجابتِ منیر ِ ماه ... حوالی یک ابر بارانی نشستم، آنوقت باران، تمام ماه را بارید ... " تو می دانی که چقدر باران را دوست دارم و چقدر شب سهراب در باران را" ... اینطور نگاهم نکن ! عجیب نیست لیلا جانم ... دیگر هیچ چیز در این دنیا عجیب نیست ... بیا بنشینیم همین گوشه، پیش از اینکه شبنم وُ نمک مان آسمان را بگیرد، دلمان را تماشا کنیم ...

من به این باور رسیده ام که « با آدمها نسبت محرمانه ای دارم » این کارم را سخت می کند ، چون آدمها برای این نسبت، دنبال بهانه وُ دلیل می گردند، نامه های سربسته وُ سرگشاده سوال می کنند از این مِهر، گاه متهم ام می کنند ... کاش این همه از عقل حسابگرشان برای علامت سوال هایشان، مدد نمی گرفتند ... دیشب بوی عجیبی می آمد، زمینی نبود این بو، گیج شده بودم انگار، دلم با « آسمان» بود اما «خاک نشین» بودم . حالم را نمی‌فهمیدم ... کتابهایم را آوردم قرآن و انجیل را ... گفتم: "بیا از پونه ها وُ ریحانها برای جان گرسنه مان لقمه بگیریم" ... خواستم بخوابم اما نشد ...

.

.

.

  نامه های آسمانیِ لیلی بیات به یک نفر به نامِ لیلا...

نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 17:50 توسط لیلا نجفی|

 

 

بیدارم کن...کمی آب بریز روی صورت این همه  سوال وُ گمان  وُ استعاره!….  حتم دارم خوابِ ندیده ای تعبیر شده، که این همه ساعت، پیش از طلوع موذن به های و هوی افتاده اند!....گوش کن !...صدای ریختن چیزی در انتهای این مرثیه می آید!! ...دفتری بیاور و طوری که هیچکس بیدار نشود، ذره های ماه را در آیینه بکار،  تا در هزار توی واژه ها نشانت دهم چشمانِ دختری که آنقدر حرف زد تا به خواب شیون و پروانه رسید....

 

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 22:50 توسط لیلا نجفی|

گاهی....

یک زمانی می دانم و نمی دانمش فرق نمی کند

یک چیزی هست  که نیست

وقتی قرار نیست بشود

                            نمی شود....

.

.

.

 

 کلمه بود ... زندگی بود ... مثلا همه چیز عادی!...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 18:33 توسط لیلا نجفی|

نمی دانم امسال هم

خبری از آرامش دریا

به گوش فانوسبان  پیر خواهد رسید؟!

من هر روز

 قول آن قایقی را به او می دهم

 که روزی

پشت مجله ای تاریخ گذشته نشانش دادم!....

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 22:17 توسط لیلا نجفی|

به زمین رسید ، روی پهنه ی دشتی بی کران که تنها خاک بود و ُ خاک، و علف های کوچکی که تمام آن فضا را پر کرده بود...کوههای کوچک و بزرگ به رنگ آبی نیلی و قهوه ای روشن در پرسپکتیوی عمیق و دور تکه ای از این بی کرانه را پر کرده بودند.... او درست در میانه دشت فرود آمد...دیواره های شیشه ای بسیار شفاف در متراژی دویست متری دور تا دور او کشید بود!...انگشتهایش را هر روز مماس با شیشه ها می کرد مبادا این شیشه ها دروغ باشد، آنقدر که ما بین او و فضای دیگر نا مرئی بود!...گمان می کرد مسیر بازی به بیرون باید باشد!.... او همه چیز داشت...همه چیز در آن فضای خالی،  برای یک زندگی مثل هر جای دیگر فراهم شده بود ... صدای پرنده ها از پشت شیشه ها خیلی واضح به گوشش می رسید که گاهی داخل فضای خالی می آمدند...صدای حشره های آواز خوان ، رویدن نهال ها ، به برگ نشستن بهار را می شنید....شبیخون زمستان و صدای فالگیر دوره گرد  را... آبادی بود یا نمی دانم شهری در کمرکش کوهی نشسته بود...بامها و گاه پنجره هایش پیدا بود...صدای پچ پچ زنان، گاهی فریاد کودکانه یا غریو مردانی را از دور می شنید...در خلا شیشه ای تنها سقف بالای سرش باز بود... پهنه ی آسمانی که از بالای سر او تا کمرکش کوه ، همه جا،  یک رنگ کشیده شده بود... بلند ، مثل تمام تعبیرهایی که از او خوانده بود....تنها چیزی که ما بین او و تمام آنهایی که بیرون از خلا شیشه ای بودند یکسان نشان می داد!....

 

 

خیلی شبیه همین شاعر کوچک برکه ها بود که شب وُ روز برای ماهی ها از شعر وُ شیون وُ ماه  می خواند!...اما.... هیچکس چیزی به یاد نداشت!!....

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 10:29 توسط لیلا نجفی|

هوا خوب !

کو آن تنفس پاک ریه های درخت

وقتی دیگر

       حال زمین 

                   خوب نیست....

 

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 15:35 توسط لیلا نجفی|

ما ادامه یِ همان حرف های مَگوییم

که یک شب از فرط  دلتنگی

درست آخر شهریور

اندوهی گردنه گیر

بیخ تا بیخ گلویمان را گرفت...

نشستیم وُ زُل زدیم به ابر

گیسوان ماه را شانه زدیم

شب بو ها را در گلدان پاییز نشاندیم

                                            وُ

نامه های پست نشده  را زیر وُ رو کردیم

نه......هیچ نشانی از من وُ هیچ واژه نبود!

حتی از شاعر کوچکی

 که پیش تر از پرستوها

                     به قصه ی پایـیـز رسیده بود...

اصلا آن شب ، قرار نبود چیزی بنویسیم

قرار نبود

و گر نه

شانه های زمین

همان هشت هزار سال پیش

                                      شکسته بود!...

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 20:38 توسط لیلا نجفی|

معمارِ کهنه کارِ سرنوشت!

کاش می دانستم

      مسیر این ستاره

            چند سال نوری از جوانیِ من

                                 دورتر افتاده ست!...

سُراغ خوشبختی را که می گیرم

به شاهکار تو می رسم:

"این جاده هنوز

              در دست تعمیر است"

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 23:12 توسط لیلا نجفی|

 نگاه می کنم به تمام فصلهایی که آمدند، رفتند بی آنکه از دست های جامانده ی تو وُ ترانه های نا تمام من بپرسند!....تمام پنجره ها خواب بودند که تو از مسیر کابوس زده ی چشمهای من رفتی وُ دیگــر باز نگشتی!...لحظه ها آرام آرام می گذشتند ....ساعت ها تو را در خواب سپیدها جا گذاشته بودند!...دستهایت سرد بود!... چشمهایم یکی یکی فرو می چکید!!... در دلم تکه های غریبی شعله می کشید!...کسی به عیادت گونه های سوخته ام نیامده بود!...بیدار که شدم تمام دفترم خیس از خیال و پروانه وُ اتفاق بود...مادرم بالای سر شعرهایم نشسته بود....می گفت لیلا برای تو چند دفتر وُ چند خلیجِ بارانی کافیست تا تمام این سپیدها را در کاسه ی صبر خدا بریزی وُ هـــی از گلوی ابرها واژه واژه ذوب شوی و بباری؟!!...مادرم می گفت امروز کسی آمد که دعای زنی را زمزمه می کرد که تو شهریور هر سال پشت سر پرستو ها می خواندی...صورتش را ندیدم اما صدایش خیلی شبیه همین شاعر کوچک برکه ها بود که شب وُ روز برای ماهی ها از شعر وُ شیون وُ ماه  می خواند!....مادرم می گفت امسال سال خشکسالی آدم هاست...نمی دانم چرا این ترانه های بارورِ تو، بر سینه ی این سال سنگینی می کند وُ نمی بارد؟!

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 18:29 توسط لیلا نجفی|

 

این سالهای سخت هم

                        می گذرد ! ....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 20:8 توسط لیلا نجفی|


Design By : Pichak