من از جایی دیگر آمدم

این سینه ام مرا کشانده به شعر، به چند کلمه شاعرانگی

 

وقتی هشت ساله ای

                           وُ

قصه ی کودکی

پر شده از بازی نان  وُ

                         قایم باشک لبخند

ما می توانیم

فلسفه ها را عَلَم کنیم!

گرگ باشیم

وقتی

هم رنگ جماعت نشدن

                          یعنی رسوایی...

 

           

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 12:43 توسط لیلا نجفی|

...این روزها دلم نبش دلتنگی افتاده و یک خیابان هیاهو از ذهنم مدام می گذرد!!...کلافه ام، مثل اعصاب مچاله ی کاغذها!!....نمی دانم کی و کجا این همه "تو " را تاب آورد که هنوز شانه هایم عطر ِزخمی ِاقاقی می پراکند!!...نمی دانم چرا وقتی در بزرگراه تنهایی من منتشر می شوی ، همه ی دردهای دهاتی ام سر باز می کنند!!...تنهایی من لیلا، پر از دلقکهایی ست با دماغ های قرمز و چشمانی، که همیشه از خیال تو لبریزند....

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 10:53 توسط لیلا نجفی|

.

.

.

من اونی ام که....(دانلود)

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 2:4 توسط لیلا نجفی|

لیلا جانم !....لیلیت(عروسکم)، مُدام و بلند بلند می گوید: لیلی کودک بمان! ... لیلی کودک بمان! که آدم بزرگ ها می روند وُ نمی رسند ... می روند وُ نمی رسند به نقطه چین چَشم هایی که تنها یک نفَس با آن ها فاصله دارد! ...

مثلا وقتی که یک پروانه با من قهر می کند، دلم می خواهد: تمام دریا دلش بخواهد که از آسمان بریزد، بعد من پالتو و کیفم را بردارم، شالم را محکم بپیچم دور گردن وُ گلویم! بعد بروم روی لبه ی جدول کنار خیابان یک عالمه لِی لِی کنم! آن وقت این آدم بزرگ ها از کنارم که رد می شوند یکجوری نگاهم می کنند که مجبور می شوم سرم را بیندازم پایین و از لجم تمام راه را تا خانه بدوم ...

داشتم می گفتم این لیلیت با آن چَشم های سُرمه ریزش زُل می زند توی چَشم هایم، بروُبر نگاهم می کند و نهیب می زند که واااااااای به حالت لیلی! اگر آدم گنده بشوی! ....خیلی وقت ها تب می کند از دستم! گریه اش می گیرد، اما چه کنم چه کنم لیلا جانم که من مجبورم بعضی وقت ها کفش های آدم گنده ها را بپوشم و ادایشان را دربیاورم ... و تو حتما باور می کنی که ادای آدم های گنده را درآوردن چقدر سخت وُ غیر عادی ست ...

لی لا ... لی لا جانم !.....هنوز کودکم! تا همیشه ی همیشه هم فکر می کنم همینطور کودک بمانم! ... اصلا بگذار درگوشی و یواشکی به تو بگویم که با آدم بزرگ ها میانه ی خوبی ندارم، آن ها هم میانه اشان با من خوب نیست، نه من از حرف هایشان سر درمی آورم و نه آن ها از حرف های من چیزی دستگیرشان می شود ... چقدر دلم ترکیدن می خواهد لیلا جانم! بگذار برای تو بترکد....

.

.

.

نامه های آسمانی لیلی بیات....


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 11:32 توسط لیلا نجفی|

لیلای ِ جان ِ این لیلی !.....باز هم بی خواب و بی تاب، همبازی پروانه های آتشپاره ی کودکی ام شده ام ، کجای دشت های آن روز تو را گم کردم؟....از دیروزهای دیروز چهار زانو نشسته ام روی زمین و دارم حساب می کنم که چقدر باید شاعر می شدم تا می توانستم شیرین زبانی های مستانه ات را توی سپیدهایت، تاب بیاورم؟... چقدر باید شاعر می شدم تا می توانستم به جای تکه ابری که از دریای دلت به آسمان چَشم هایت رسیده، ببارم؟... اگر شاعر می شدم ... اگر شاعر می شدم ......خیالت به خیالم رسید لیلا....

همزاد ِ من!...خوب می دانم که باران غزل از سرانگشت های تو می بارد ... وقتی که آوازه خوانی از کوچه ی بی عابرمان سلانه سلانه می گذشت و "شعر باران"ِ تو را زیر لبی زمزمه می کرد، این را فهمیدم ... او می خواند وُ باران از آسمان ِ بالای سر کوچه مان یکریز وُ آرام وُ زلال می بارید ... لیلاترینم!... تو خود تعبیر هر چه باران وُ ترانه ای ...

لیلای ِ جانم !.....نفس تازه می کنم در هوای لیلانه هایت که به هفت آسمان دلم می رسد، نفس تازه می کنم با همین لهجه ی آب که تسنیمی بر جان تشنه ی این لیلی ست ... من فکر می کنم تو و واژه ها دست تان با ریحان وُ صنوبرها توی یک کاسه ست، با آفتاب وُ ستاره ها هم ... خودت اینطور فکر نمی کنی؟! ....دارم پَر می زنم میان عطر بابونه ها وُ سر بزیری بنفشه های باغ تنهایی ات ... می نشینم روی لبه ی سبد "سیب ها" و "شعرهای تابستانی ات "و الهام می گیرم نام تو را از هر چه آفتاب....


شیرین زبانی های لیلایی ات آمیخته است با خُنکای نسیمی که از آنطرف بهشت دارد می وزد روی ناهشیاری تنم - دروغ چرا؟ - لال شدم انگار، هیچ کلمه ای بلد نیستم، حتی سلام ساده ای، حتی نای ناله ای….صد - لاحول و لاقوه الا بالله - نذر سرانگشتان لیلایی ِ لیلا...

هنوز حرف دارم لیلا ....امان از دل لیلایی ِ تو! ... امان از شیدایی ِ نفَس های خالص تو! ... چرا دلت گرفته؟! جان ِ این لیلی به فدای بُغض ملیح وُ لطیف وُ بنفشآبی ِ تو ... روسری ات را بردار وُ بتکان دُردانه ام، آرام، آرام ... حالا بیا ... بیا وُ دستت را به من بده! بیا وُ خوب نگاه کن: ببین چقدر - پرستوی ِ بازگشته - اینجاست و چقدر عطر لیلایی از روسری تو، ریخته توی دل ِ عالم ... دلم قنج رفت سماع خواست با هر چه در این عالم هست! ... دلم سماع خواست ...

.

.

.


نامه های ِ آسمانی ِ لیلی بیات...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 13:8 توسط لیلا نجفی|

 می گفت مُهرها از هم آغوشی تو و خاک، مقدس شده اند!.... می گفت این سجاده، نشیمن گاه پروانه هایست که گلوی نیزه ها را بوسیده اند!.... راست می گفت!!.....این  ساعت های سترون، این تاریخ و سیاهه ی خون آلود، اسب های بی سوار را دیگر ندید!.....دیگر هیچ منجی در خورشید و بر نیزه عروج نکرد!.... نینوا.... نینوا را، دیگر کسی دوباره تکرار نکرد!....


دیروز ....خورشید... بیرق های سرخ.... ایســــــتاده بر تاریخ....


view image را کلیک کنید


نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 17:53 توسط لیلا نجفی|

تا عمق آئینه دویده ام، تا به چشم های تو رسیده ام ... آه از چَشمان ِ از دریا برگشته ی لیلا ... چقدر نوشتن از تو، وقتی که این همه "لیلایی" سخت می شود ... مخصوصا برای من که فقط حرف زدن را خوب می دانم و هرگز نمی توانم واژه ها را به معراج دل های آسمانی وُ بارانی ببرم ... قد احساس ِ تو بسیار بلند وُ اندازه ی توان ِ نوشتن این لیلی بسیار کوتاهه لیلا جانم ... دستم دوباره لکنت گرفت!

پیر بابا می گفت: لیلا یعنی کسی که عاشقانه در تنهایی لالایی می خواند و سه تار می زند ... درست هم می گفت اما من از وقتی که همبال پروانگی هایت شدم، بوی غزل های فصیح ات جانم را لبریز کرده، فهمیده ام که لیلا یعنی: کسی که عاشقانه در تنهایی، پروانگی می کند! حالا می خواهد با سه تار باشد یا با عطر نعنا وُ رازقی وُ شب بو و هر چه واژه ی بکر وُ زلال که خدا در کوله پشتی ات گذاشته ... برای تو که فرقی نمی کند!

لیلا قدیسه ی پروانه هاست، لیلا پروانگی هایش سُکر آور است، حلاوت ملکوت دارد، مثل نوشداروست ... من فکر می کنم لیلا نام همه ی پروانه هاست، تو اینطور فکر نمی کنی ؟

دیشب، بال وُ پرم را برداشتم وُ دل زدم به دریا ... باورت می شود نازنین! دریا آنقدر نجیب وُ رام بود که آرام مرا بلعید ... دست به پیشانی ام گذاشت وُ گفت: چقدر تب داری لیلی! برو ببار ! ... رفتم، رفتم تا نجابتِ منیر ِ ماه ... حوالی یک ابر بارانی نشستم، آنوقت باران، تمام ماه را بارید ... " تو می دانی که چقدر باران را دوست دارم و چقدر شب سهراب در باران را" ... اینطور نگاهم نکن ! عجیب نیست لیلا جانم ... دیگر هیچ چیز در این دنیا عجیب نیست ... بیا بنشینیم همین گوشه، پیش از اینکه شبنم وُ نمک مان آسمان را بگیرد، دلمان را تماشا کنیم ...

من به این باور رسیده ام که « با آدمها نسبت محرمانه ای دارم » این کارم را سخت می کند ، چون آدمها برای این نسبت، دنبال بهانه وُ دلیل می گردند، نامه های سربسته وُ سرگشاده سوال می کنند از این مِهر، گاه متهم ام می کنند ... کاش این همه از عقل حسابگرشان برای علامت سوال هایشان، مدد نمی گرفتند ... دیشب بوی عجیبی می آمد، زمینی نبود این بو، گیج شده بودم انگار، دلم با « آسمان» بود اما «خاک نشین» بودم . حالم را نمی‌فهمیدم ... کتابهایم را آوردم قرآن و انجیل را ... گفتم: "بیا از پونه ها وُ ریحانها برای جان گرسنه مان لقمه بگیریم" ... خواستم بخوابم اما نشد ...

.

.

.

  نامه های آسمانیِ لیلی بیات به یک نفر به نامِ لیلا...

نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 17:50 توسط لیلا نجفی|

 

 

بیدارم کن...کمی آب بریز روی صورت این همه  سوال وُ گمان  وُ استعاره!….  حتم دارم خوابِ ندیده ای تعبیر شده، که این همه ساعت، پیش از طلوع موذن به های و هوی افتاده اند!....گوش کن !...صدای ریختن چیزی در انتهای این مرثیه می آید!! ...دفتری بیاور و طوری که هیچکس بیدار نشود، ذره های ماه را در آیینه بکار،  تا در هزار توی واژه ها نشانت دهم چشمانِ دختری که آنقدر حرف زد تا به خواب شیون و پروانه رسید....

 

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 22:50 توسط لیلا نجفی|

گاهی....

یک زمانی می دانم و نمی دانمش فرق نمی کند

یک چیزی هست  که نیست

وقتی قرار نیست بشود

                            نمی شود....

.

.

.

 

 کلمه بود ... زندگی بود ... مثلا همه چیز عادی!...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 18:33 توسط لیلا نجفی|

نمی دانم امسال هم

خبری از آرامش دریا

به گوش فانوسبان  پیر خواهد رسید؟!

من هر روز

 قول آن قایقی را به او می دهم

 که روزی

پشت مجله ای تاریخ گذشته نشانش دادم!....

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 22:17 توسط لیلا نجفی|

به زمین رسید ، روی پهنه ی دشتی بی کران که تنها خاک بود و ُ خاک، و علف های کوچکی که تمام آن فضا را پر کرده بود...کوههای کوچک و بزرگ به رنگ آبی نیلی و قهوه ای روشن در پرسپکتیوی عمیق و دور تکه ای از این بی کرانه را پر کرده بودند.... او درست در میانه دشت فرود آمد...دیواره های شیشه ای بسیار شفاف در متراژی دویست متری دور تا دور او کشید بود!...انگشتهایش را هر روز مماس با شیشه ها می کرد مبادا این شیشه ها دروغ باشد، آنقدر که ما بین او و فضای دیگر نا مرئی بود!...گمان می کرد مسیر بازی به بیرون باید باشد!.... او همه چیز داشت...همه چیز در آن فضای خالی،  برای یک زندگی مثل هر جای دیگر فراهم شده بود ... صدای پرنده ها از پشت شیشه ها خیلی واضح به گوشش می رسید که گاهی داخل فضای خالی می آمدند...صدای حشره های آواز خوان ، رویدن نهال ها ، به برگ نشستن بهار را می شنید....شبیخون زمستان و صدای فالگیر دوره گرد  را... آبادی بود یا نمی دانم شهری در کمرکش کوهی نشسته بود...بامها و گاه پنجره هایش پیدا بود...صدای پچ پچ زنان، گاهی فریاد کودکانه یا غریو مردانی را از دور می شنید...در خلا شیشه ای تنها سقف بالای سرش باز بود... پهنه ی آسمانی که از بالای سر او تا کمرکش کوه ، همه جا،  یک رنگ کشیده شده بود... بلند ، مثل تمام تعبیرهایی که از او خوانده بود....تنها چیزی که ما بین او و تمام آنهایی که بیرون از خلا شیشه ای بودند یکسان نشان می داد!....

 

 

خیلی شبیه همین شاعر کوچک برکه ها بود که شب وُ روز برای ماهی ها از شعر وُ شیون وُ ماه  می خواند!...اما.... هیچکس چیزی به یاد نداشت!!....

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 10:29 توسط لیلا نجفی|

هوا خوب !

کو آن تنفس پاک ریه های درخت

وقتی دیگر

       حال زمین 

                   خوب نیست....

 

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 15:35 توسط لیلا نجفی|

ما ادامه یِ همان حرف های مَگوییم

که یک شب از فرط  دلتنگی

درست آخر شهریور

اندوهی گردنه گیر

بیخ تا بیخ گلویمان را گرفت...

نشستیم وُ زُل زدیم به ابر

گیسوان ماه را شانه زدیم

شب بو ها را در گلدان پاییز نشاندیم

                                            وُ

نامه های پست نشده  را زیر وُ رو کردیم

نه......هیچ نشانی از من وُ هیچ واژه نبود!

حتی از شاعر کوچکی

 که پیش تر از پرستوها

                     به قصه ی پایـیـز رسیده بود...

اصلا آن شب ، قرار نبود چیزی بنویسیم

قرار نبود

و گر نه

شانه های زمین

همان هشت هزار سال پیش

                                      شکسته بود!...

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 20:38 توسط لیلا نجفی|

معمارِ کهنه کارِ سرنوشت!

کاش می دانستم

      مسیر این ستاره

            چند سال نوری از جوانیِ من

                                 دورتر افتاده ست!...

سُراغ خوشبختی را که می گیرم

به شاهکار تو می رسم:

"این جاده هنوز

              در دست تعمیر است"

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 23:12 توسط لیلا نجفی|

 نگاه می کنم به تمام فصلهایی که آمدند، رفتند بی آنکه از دست های جامانده ی تو وُ ترانه های نا تمام من بپرسند!....تمام پنجره ها خواب بودند که تو از مسیر کابوس زده ی چشمهای من رفتی وُ دیگــر باز نگشتی!...لحظه ها آرام آرام می گذشتند ....ساعت ها تو را در خواب سپیدها جا گذاشته بودند!...دستهایت سرد بود!... چشمهایم یکی یکی فرو می چکید!!... در دلم تکه های غریبی شعله می کشید!...کسی به عیادت گونه های سوخته ام نیامده بود!...بیدار که شدم تمام دفترم خیس از خیال و پروانه وُ اتفاق بود...مادرم بالای سر شعرهایم نشسته بود....می گفت لیلا برای تو چند دفتر وُ چند خلیجِ بارانی کافیست تا تمام این سپیدها را در کاسه ی صبر خدا بریزی وُ هـــی از گلوی ابرها واژه واژه ذوب شوی و بباری؟!!...مادرم می گفت امروز کسی آمد که دعای زنی را زمزمه می کرد که تو شهریور هر سال پشت سر پرستو ها می خواندی...صورتش را ندیدم اما صدایش خیلی شبیه همین شاعر کوچک برکه ها بود که شب وُ روز برای ماهی ها از شعر وُ شیون وُ ماه  می خواند!....مادرم می گفت امسال سال خشکسالی آدم هاست...نمی دانم چرا این ترانه های بارورِ تو، بر سینه ی این سال سنگینی می کند وُ نمی بارد؟!

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 18:29 توسط لیلا نجفی|

 

این سالهای سخت هم

                        می گذرد ! ....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 20:8 توسط لیلا نجفی|

 

گرسنگی

        ملیت ندارد!

یک کشور بالا و پایین زمین

                        چه فرق می کند

وقتی

 آسمان بالای سر بعضی ها، آبی نیست ...

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 21:58 توسط لیلا نجفی|

 

همیشه از تو گفته ام،  به کَسرِ واژه ها  ببخش!

صدای خسته ی مرا،  تو این  ترانه را ببخش!

تو رو بروی من،  ولی ، سرودنت چه سخت بود!

غزل نبود جای تو، به جرم این خطا ببخش !

توام  به انتشار بغض ُ آه  مــی شـِــناسی ام!

مرا به اتهام درد هـــــای بی صدا ببخش!

من عادتم نبود درد و دل کنم ولی....

تو آمدی تبم برید، به خاطر شفا ببخش!

صدای پای تو رسید  ، برای رفتن آمدی!

تو از کنار من برو! برو، ترا خدا ببخش!

نقاب خنده ام شکست، تمام آسمان گریست!

زمین پر از حدیث ِ بغض، به سیل گریه ها ببخش!

فضای شعر من همیشه همنشین دردهاست!

اگرهنـــــوز زنده ام، تحمل مرا  ببخش!

غزل، سپید وُ مثنوی همیشه  نا تمام مــاند!

صدای خسته ی مرا، تو این ترانه را ببخش!

 

 

ميان ما مگر چند رودِ گِل‌آلودِ پُر گريه می‌گذرد که از اين دامنه تا آن دامنه که تويی هيچ پُلی از خوابِ پروانه نمی‌بينم ...!

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 11:23 توسط لیلا نجفی|

 

وقتی خوابت نمی برد، نمی دانی رویاهای نداشته ات را بشماری یا گوسفندهایی که دیگر از حوصله ی

ذهنت سر ریز شده اند؟!... شده یک حرفِ سنگین گوشه ی تخت، که در پهلو به پهلوهای مداوم قیز قیز

می کند!... همین رویا....

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 23:27 توسط لیلا نجفی|

 

دارم زمزمه ای می شنوم!...وقتی زمزمه ها تکرار می شود، این یعنی چیزی می خواهی بگویی!!...

گفتم حالا که هیچکس نیست، بگو!...

و نیت کردم لابه لای ترانه ها  :

.

.

.

به گوشِت می رسه...(دانلود)

 


ادامه...
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 11:47 توسط لیلا نجفی|

ساعت ها خوب نمی چرخیدند

چیزی میان من و دنیا گیر کرده بود

زندگی بود....

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 21:2 توسط لیلا نجفی|

 

 

جنگ را جستجو کن

در اَبَر واژه های فریب و دروغ

در حیاط خلوت سران متمدن

که به صرف شراب و فشنگ

با همخوانی موزیک ویدئوی خمپاره ها

منشور حقوق "دیگران" را

                                از نو می نویسند!

جنگ، یعنی تصرف مِلکی گلنگی

سقفی بی زن و کودک و لبخند

با چند یادگاری نیمه تمام

که رد موشکی آن را کامل کرده ست...

جنگ، یعنی تمام کوچه ها

و گلوله های وحشی اش

که سینه ی کودکانم را دریده ست...

جنگ، یعنی سوختن مزرعه ای

با چند تن آهن خالص

و تقسیم زکاتی عادلانه

به حکم مفتی های کعبه به دست وُ

                                    شمشیر در دشداشه.....

 

 

هزاره هاست که هنوز کبوتر نومید نوح ِ نبی، از کشف کرانه ی زیتون باز نیامده ست... و شما پسران قلعه ی بیت الئیل! اگر چه دیریست که از نماز شکسته ی نیل برگشته اید، اما با به چاه کشتن یوسف، هرگز به خوابِ گندم وُ ترانه ی زیتون نخواهید رسید.....

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 23:33 توسط لیلا نجفی|

 

 مثل خودم، نه مثل تمام تمجیدهای همیشگی

از تو می نویسم، قدّ یک وجب خط و کلمه

نه به خاطر مظلوم بودن ُ

نه به خاطر فرق شکافته وُ

نه به خاطر خلافت هزار ساله ات،

تو را

به خاطر شکوهت می نویسم....

 

 

علی....قامت ِ بلندیست

                       که هنوز

                           در زمان جاریست.....

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 0:59 توسط لیلا نجفی|

آدرس درست ست!

انگار پستچی ها تبانی کرده اند

تمام "دوستت دارم ها" را

                                 باد برده بود....

 

تمام تعجبم اين است اين پرنده‌ی تنها، چطور به اين دامنه‌ی بی‌دانه عادت کرده است...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 19:59 توسط لیلا نجفی|


تمام‌ سرانگشتان سوخته‌ی من

لبريز از حروف رويا و لمس علاقه‌اند. ...

نمی‌خواهم باورم کنيد!

فقط ... می‌دانم که می‌فهميد،

هنوز هم

از کِزکِز اين تاول چاک‌چاک و

آماس اين دوپای سفر،

عطر اميد و بوی بلوغ و ميل‌ ترانه می‌آيد....

من پيش از اين‌ها می‌خواستم

طوری پوشيده از شفای نور وُ

مَرهم گفت‌وگو بگويم،

اما يکی از ميان شما نپرسيد:

اصلا تو اينجا چه می‌کنی

يا اين همه اشاره به نقطه‌چين شکسته يعنی چه!؟

 

حالا ديگر دير است ...نه؟!...

 

 

 

 

این قرائت سبز و مشابه از من نیست...

نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 22:25 توسط لیلا نجفی|

دستهایت

محکم ترین سازه ی عــ  ـشـ  ــق ست

                                              که مرا

در مسیر رویا پشتیبانی می کند

وقتی نباشد

تمام دلم فرو می ریزد.....

 

 

همين که مقابل تو، خاموش مثل خداوند سايه‌ها به خواب آفتاب رفته است، منم...

نوشته شده در جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 23:15 توسط لیلا نجفی|

بفرمایید من در خدمتم:

این وری چوب لای چرخت می گذارد؟!

آن وری دودَر می کند؟!

بالای سری نمی بیندت؟!

زیر دستی فرمان نمی برد؟!

لطفا بگو چه مرگت شده؟!

 

در صورت درست بودن همه ی گزینه ها لطفا پیغام بگذارید......

 

.

.

.

.

مرد دوهزار چهره می گفت: «نمی دونم چرا هر کار می کنم، هیْ نمیشه!»

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 12:58 توسط لیلا نجفی|

 

 

اگر چهار دیواری ِ شهرْ لحاف ِ تو شده ست، مهم نیست!

اگر ویراژ ماشین ها در ساعت ناکوک اداره ها، زنگ بیدارْ باش ِ تواَند، اهمیتی ندارد!

اگر هیچکس در انتظار بزرگ شدنت نیست به کسی چه مربوط !

اصلا نه تقصیر من ست

 نه حاجی و کعبه اش،

نه ربطی به بحران خاور میانه دارد

 نه نفت و میزهای مذاکره،

تقصیر هیچکس نیست!

همه چیز از یک بازی شروع شد

بُر زدن های تصادفی دنیا را می گویم...

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 23:12 توسط لیلا نجفی|

شاید وقتش نیست!...شاید گذشته ساعت حدیث و گلایه ام!...محض احتیاط  کلمه ای را پس و پیش می کنم و گرنه این حرف ساده هیچ استعاره ای را نمی خواهد!...از کنایه گذشته ام!...من مجاز هیچ عالم و آدمی نیستم!...خودم هستم، به همین قد و قواره ی دلتنگی!... می دانم یک چیزهایی هست!، مثل نان شب وُ شب بو، مثل تنفس ماه در اغوش پنجره، مثل چراغ برای کلمه، مثل همین کلمات ترسیده از بگو مگوهای های دلتنگی ، که باید همیشه همین قدر صبور وُ سر به زیر باشند!... دارم فکر می کنم این سپیدها چقدر شبیه حالِ همان برکه است که در خواب ماه وُ پروانه گریه می کرد!، سالی ماهی مسافری می آمد سلام می کرد، خبری می آورد وُ دوباره همان بغض وُ همان ترانه ی تشنه…...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 0:8 توسط لیلا نجفی|

مرا به جز سکوت ُ سرودن گناهی نیست

و انتخاب من تویی وُ اشتباهی نیست

همیشه در نگفته های متن پیدایی

در آسمان این ترانه بی تو ماهی نیست

نگفتهْ حرف دل، مرا همیشه می فهمی

مرا که جز تو خیال وُ بغض وُ آهی نیست

چه کرده ام که جاده ها همیشه مسدود ست

نه ماندنش نه رفتنش که دلبخواهی نیست!

برای رفتنی همیشگی می آیی!

حکایتی که ماندنیست!...هیچ راهی نیست!

زمین و آسِمان همیشه شانه خالی کرد

برای دردهای خستهْ تکیه گاهی نیست

دلیل شعرهای من همیشه تنهایی ست

برای من که محرمی نبود، چاهی نیست

مُقیم گریه می شوم همه می خندند!

نقاب خنده می زنم، به گریه راهی نیست

بیا برقص روی پاره های من بگذر

دلی که می شکست، بشکند، گناهی نیست....

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 13:27 توسط لیلا نجفی|


Design By : Pichak