X
تبلیغات
من از جایی دیگر آمدم

من از جایی دیگر آمدم

این سینه ام مرا کشانده به شعر، به چند کلمه شاعرانگی

دود از کُنده ی همین بیکسی بر می خیزد!....وقتی خواب و خیالت را کسی تعبیر نمی کند!، وقتی راه می ماند و سفری نیمه کاره و توشه ای دست نخورده!، وقتی بی قرار می شود قصه ی قرارهای نرسیده ی ما، هیچکسی نیست بپرسد: هی دختر! چه خبر از جویبارهای گونه و تبسم اندوه؟!....نمی دانم منُ من ِ مگوی کدام اتفاق می گویدم از باران هم خبری نیست!!...تشنه ام!...چشم هایم یکی پس از دیگری فرو می ریزند!...هیچ آسمانی مرا نمی شناسد!...ستاره ها قرعه هایشان را حراج کرده اند!...هیچ شیئی شبیه ماه نمی تابد!...سفینه های نیاز از درگاه استجابت دورتر افتاده اند!...بیشه های کهکشان از خیالم بیرون زده اند!...در ماورایی پرت شده ام که دست بشری مرا کشف نخواهد کرد!...حال و روزم نا گفتنی ست!!!...



وقتی خدا در " نه" گفتن مُصّر است، رگ گردنم تیر می کشد ....چشمهایم به سجده می افتند....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 0:49 توسط لیلا نجفی|

وقتی بهانه گیر می شوی

همه چیز جفت ُ جور می شود

مثل راه  ُ رفتن

مثل چمدان  ُ خدا حافظی

مثل تو و من...

کافیست دوستم بداری

ممکن هم محال می شود!

 

.

.

.


من ُ تو یه عمره دوتا خط صافیم(دانلود)

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 21:26 توسط لیلا نجفی|

تیک تاک مثنوی، این اشک شور!

واژه هایی سرد و خالی سوت و کور!

بی صدا می آمد از پرچین غم!

یک نفر آهسته تر، او خیس و نم!

یک به یک از توی شعرم سر کشید!

خنده آمد، رفت، او هم پر کشید!

غم صدایی خسته بود، یک بغض سرد!

داد می زد او مرا با اسم درد!

غم مرا با چشم تو در گیر کرد!

او تو را در شعر من تعبیر کرد!

واژه ها از اشک من آویز شد!

قامتم بی چشم تو سر ریز شد!

غم شبیه قصه ی لیلا نبود!

جویبار گونه اش دریا نبود!

او مرا از بغض شعرم می شناخت!

غم همیشه منتظر، کی برد و باخت؟!

باختم، راحت بگویم مُرده ام!

خنجرش را پشت سر من خورده ام!

از قفا خنجر زدن عادی نبود!

دل سپردن ها همه مادی نبود!

هیچکس در فکر ویرانی نبود!

زندگی، احساس سیمانی نبود!

اسم من از زندگی محروم شد!

حکمتی بی رحم بر ما زوم شد!

نم نشد چشمان او، از سنگ بود!

چهره ی دنیا فقط خوشرنگ بود!

زندگی آخر چرا محکوم شد؟!!

قصه ی تنهایی ام محتوم شد؟!!

کاش می شد دردهایم کم کنی!

این کویر خشک را شبنم کنی!

این همان سهم من و تقدیر سرد!

ریشه ام سوزاند آخر رسم زرد!........


چقدر دلم برای عبور از خوابِ اين همه ديوار گرفته است!...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 1:1 توسط لیلا نجفی|

این جا

همیشه رازی هست

همیشه حرفی برای نگفتن!

این جا

فاصله ای در کار ست،

بین ما

          یک " تو"  خالیست.....


.

.

.

دنیا اگه تنهام گذاشت...(دانلود)


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 1:11 توسط لیلا نجفی|

عاشق دلیل مویه های باران ست وُ آتش بازی غزل...عاشق قامتی شکسته از حرفها وُ نامه ها وُ همه ی چیزهاییست که موسوم است به شقایق به شعله، به شب، و آه همین لحظه های خودمانی با خیال.....عاشق گاهی نقاشی می کند؛ طرحی، چیزی شبیه حرف....عاشق خیلی ساده از مسیر رویا می آید وُ دست خالی باز می گردد .... مهمانیست نا آشنا در کافه هایی که تمام تو را هر روز می نوشد وُ می میرد....

.................


حال خط خطی هایم خراب ست یا روزگار نداشته ام؟!....گفتند بنویسید از عشق!...آمدیم، دل آتش گرفت!... دستم نمی رود بنویسم ع ش ق.... نمی دانم زیر دست و پای شعر، بازوی مرا، دست کدام واژه می گیرد تا آبروی این چند خط ساده  نرود!....


نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 0:26 توسط لیلا نجفی|

همه دلشان می خواهد حداقل یکبار، ناکجاآباد ناسروده ای را برای من، برای تو، برای هیچکسی که هیچ وقت هیچ کجا ملاقاتش نمی کند، رو کند...همه دلشان می خواهد حداقل یکبار شعری گفته باشند که "می روم" استمرار ِ فعل های مضارعشان باشد که تو هیچ وقت دستورش را از بر نکرده بودی!!....اینجا حوالی ِ ما که آب و کاسه کاشی، سفر و سکوت و سلام های آواره همیشه به راه است؛ پس، دلیل اینکه دوست می دارم بمانم چیست؟!!!... چیزی عجیب آیا، اتفاق نیفتاده است؟!....من خوبم؟!!...درجه عطش مرا بر مدار سپیدها بسنج....چشمانم را اندازه بگیر....طپش های خسته ام را ثبت کن... راهی پیش پای خیالم بگذار...نگاهی بیانداز روی این میز تحریر... کلمه ها را زیر و رو کن...بغضی مچاله، مدادی شکسته، خطی نانوشته یا صفحه ای سپید برای این مگوهای ِهمیشه، کافیست؟!....


این چای نیم خورده، این چراغ خسته از بیدار ماندن های مزمن، حکایت شب نشینی های من و گریه های ماه نیست؟....

نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 20:40 توسط لیلا نجفی|

بازوانت

خیابانی که نه بن بست داشت

و نه کوچه ای که به تنهایی برسد،

دست هایت

آه دست هایت

چه طعم پر اضطرابی

وقتی از شب نشینی رویاها برمی گشتیم

و چه آرامش عمیقی

وقتی لبهای پر از شعر مرا

به بوسه باران نگاهت می سپردی...

من

همان عابرم وُ

تو

همین خیال خوب،

وقتی مستقیم از چشمهایت می گذرم

پاهایم ویران می شوند

خیالت

کنج دلم پیچ می خورد

                           آب می شود

                                          آه می شوم....

.

.

.

نمی خواستم که ببینی (دانلود)


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 22:48 توسط لیلا نجفی|

درست می گویید که بند نمی شوم در میهمانی های بی واژه وُ بی رویا

اما من هم نشستن و گفتن و خندیدن را دوست دارم!

فقط گهگاهی مرا با من، مرا با خود ِ خودم تنها بگذارید

اگر زیاد بمانم، هیاهو از سقف آرامشی نداشته، روی داشته های کوچکم، چک چک می شکند

دوست ندارم گیج و خسته از کنار بگوها وُ مَگوهایتان باز گردم

تا مبادا انگشت های دردناک حرفی را لگد کنم

یا اگر خدای شهریور خواست وُ یک ساعتی باران تکلم گرفت،

نا خواسته به حوصله ی سپیدها گِل وُ گِلایه بپاشم....

برای من فرقی ندارد خرداد باشد وُ شب امتحانهای مضطرب

یا اردیبهشت وُ دامن های ِ سرخ وُ نیلوفری کوههای دورادور،

آبان باشد وُ خش خش پیاده روهای خلوت ُ خیس

یا دی ماه وُ شیطنت آدم برفی های غمگین،

همه چیز را دوست دارم، مثل شعر، مثل شیون، مثل شعله.....

اما دلم مثل سیر سیرک می جوشد ، می میرد،

وقتی حول و حوش درد وُ دل ِ صنوبرهای فرتوت

کسی نمی پرسد امسال هم چکاوک ها به خانه باز می گردند یا نه؟!

کسی نمی پرسد از قـُمرهای حیاط ، حال آسمان خوب ست یا نه؟!

یا امروز چند گنجشک سمفونی صبح را در خواب پنجره گریستند؟!

اصلا کسی تا به حال پیام تبریک برای گل های شیپوری فرستاده ست یا نه؟!!

وقت زیادی نمی گیرد

اگر از حال  زنجره ها  وُ پروانه های کوچک سفید بپرسیم

اگر با عطر کاهی کاغذها، نامه ای به مقصد پرستو ها بنویسیم،

 گاهی انتظار را با دلنگ دلنگ دوچرخه ای فرسوده  تمرین کنیم

آن وقت می آیم وُ یک ریز از شعر وُ شیون وُ شعله برایتان تعریف می کنم

برایتان قصیده ای بلند از بنفشه های کوهی می خوانم وُ

می گذارم چشم رویاهایتان نم نَمَک گرم شود

آتش ِغزل وُ رویای شاپرک وُ شعرُ شیون ُ شعله از من

شما کمی تحمل بیاورید وُ....

......!

همین کافیست...



چله زمستان ست و این همه آه از سینه ی زمین می جوشد!...می شنوید همهمه ی بارانی که از خیال خواب ندیده ی من می گذرد و نمی بارد؟!...نیاید...نیاید روزی که سپیدی را با گِل وُ گلایه سیاه کنم....نیاید روزی که خواب باشم و پروانه ها را نبوییده باشم....

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 15:7 توسط لیلا نجفی|

ای که در شبهای شعرم حاضری؟!

خنده های تلخ من را ناظری؟!

هر شب اینجا لحظه هایی سرد سرد!

قطره های اشک من لبریز درد!

کوچه ای در نبش دلتنگی من!

در کنارم جاده ای بی یاسمن!

کوچه می شست جای پاهای تو را!

آه باران! صبر کن، آخر چرا؟!!

تو نبودی من فقط می سوختم!

درد را در سینه می اندوختم!

درد، غم را به من تزریق کرد!

او، تو را از قلب من تفریق کرد!

تو نبودی خنده هم بیکار شد!

همدم تنهای من سیگار شد!

من دلم بغض شقایق کرده بود!

شعرها را بی تو عاشق کرده بود !

حرفهایم با تو درگیر سکوت!

در ضریح چشم تو، دل در قنوت!

تو نبودی غم مرا نقاش کرد!

می کشیدم من تو را در خواب ِ درد!

قد شعرم می تکد با هر نگاه!

ابر می بارد تو را در بغض ماه!

توی کاغذها دلم پیچیده بود!

می چکید از شعر من اشکی کبود!

تو نبودی غصه ام سر ریز شد!

بغض های شعر هم لبریز شد!

شعرهایی همچو یک سنگ صبور!

می کند از سینه ام هر شب عبور!

شعرهایی تا گلو هق هق کنان!

کنج هر واژه سپیدی بی امان!

شعرهایی  واژه واژه مست مست!

بغض لیلای توام آخر شکست!.........


می توانی همین روزها، قافیه ی خیالم شوی و روی خطوط سپید دفترم، شعرهای ناگفته ام را ورق بزنی...

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 14:30 توسط لیلا نجفی|

تبری بردار و

قطع کن ازدحام تو در توی بغض ها را...

یا بِبُر واژه های هرز فاصله ای

 که چشمان تو را

از خواب  من هاشور می زند...



هزار و یک شب دلواپسی های من!!... تمام مرا بر صلیب سوخته ی سینه ام به آغوش بگیر، درست جایی که تو را خس خس می کند!!.... می خواهم حرف بزنی! ....می خواهم دقیقه های خالص با تو را به آه بند بزنم!...می خواهم در آیینه ام ببینی چند لیلا  در تیک تاک جوانی ام  پیر می شوند!!...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 16:47 توسط لیلا نجفی|

تیک تاک خاطره هایت را

نیمه وقت های همیشه کوک می کنم

راس ساعت دلتنگی

زنگ خیال تو

                صدایم می کند.....


برای خودم مردی شده ام ، بی صدا گریه می کنم...

در سکوت سپیدها مواظبم باش، قلبم هنوز، زنانه می تپد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 14:40 توسط لیلا نجفی|

حرف بزن لیلا!...من حرفهایی که بوی پروانه ندهند را خوب نمی فهمم!...این روزها دلم نبش دلتنگی افتاده و یک خیابان هیاهو از ذهنم مدام می گذرد!... کلافه ام، مثل اعصاب مچاله ی کاغذها!... نمی دانم کی و کجا این همه " تو" را تاب آوردم که شانه هایم هنوز عطر زخمی ِ اقاقی می پراکند!...نمی دانم چرا وقتی در بزرگراه تنهایی من منتشر می شوی، تمام دردهای دهاتی ام سر باز می کند!...تنهایی من لیلا ، پر از دلقكهایی است با دماغهای قرمز و چشمانی خیس که خواب تو را خواب می بینند و اشتباهی می خندند!!... کافیست چند سطر ِ خیس از نگاهم را امشب مرور کنی تا باورت بشود چیزی از ناگفته های من، در این چشم ها از قلم نیفتاده است!!... تو را خدا لیلا!... شانه هایم را محکم بگیر!... می ترسم!...می ترسم هق هق بی واژه ی سپیدهایم، آن همه صبر و سکوت پیشین مرا رسوا کند...


من... سی و یک سالم است، هنوز هم  قاصدک که می بینم، کودکانه توی گوششان زمزمه می کنم و فوت می کنم به قلب آسمان ....

من... صبح های شهریور، سر حوض، زنبور بزرگ قرمزی را می بینم که هر روز می آید آب می خورد و می رود.... می نشینم تا قـُلـُپ قـُلـُپ نوشیدنش را از نزدیک ببینم....

من... به عمد روی برگهای زرد، راه می روم تا خش خش پاییز را لمس کنم... برگبار که شروع می شود، پنجره را باز می کنم تا احساس هوایی بخورد...

من.... این روزها برای کلاغها، برای چهار جفت قمری و گنجشکهای ترسوی حیاط، نان و آب و گندم میگذارم...وقتی نباشم، سفارش می کنم یادتان نرود! پرنده های مرا هر روز ببوسید و برای دنیای کوچکشان، میهمانی  ِ بزرگی از خورده ریزهای سفره بگذارید...

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 15:24 توسط لیلا نجفی|

تو را زمزمه می کنم ...

دهان پروانه ها

 شهد خیالی نامت را

غزل غزل از رویای من می مکند...


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 11:31 توسط لیلا نجفی|

چیزی خلوت آیینه ها را می شکندُ تو را روزی هزار بار در من می سراید و می سوزد!!... وقتی تو را چشم بر هم زدنی از خیال کاغذها فراموش کنم، واژه ها از انگشت هایم رو بر می گردانند!...هزار کلمه تو در توی حنجره ام قیام می کنند تا تو را به قد قامت غزل هایی ناب، به حکمرانی ذهنم منصوب کنند!...می بینی؟!... خواب و خیال شعرهایی شده ای که از چشمان بی قرار من سر ریز شده اند!!....نمی دانم چرا ولی سمت تو همیشه قلم دو به شک است!... نمی نویسم، جاری می شوی در خیالم ...می نویسم، آه می شوم و نمی بارم!!.... مثل نمازهای مستحبی اشک هایم را به تعویق می اندازم تا همیشه همه جا همین قدر آرام باشد!...مهم نیست شعرهای من از نازهای هزار ساله ات به هق هق افتاده باشد! ....باز هم آنقدر نام تو را تکرار می کنم تا از چشمانم ترانه بریزد...


نمی دانی چند سطر دیگر وقت داری تا تمام شود این همه نا تمام........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 22:18 توسط لیلا نجفی|

یاد تو

مابین فاصله ها می پیچد

دیوارها کش می روند

                              و

حجم سپیدهای مرا

              خیال خالی تو  پر می کند.....

 


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 20:35 توسط لیلا نجفی|

پروانه های دور ضریح کوچکت صدایم می کردند : بیا مادر!

بیا لباسهایم را بتکان، شاید چیزی از پاره های دلم آشنای تو باشد

بیا مادر...بیا از راه رسیده ام!

بیا دستهایم را بگیر، تا حس کنی سنگینی تفنگ هایی که بارها به قلبم نشانه رفت

بیا  نامم را در میان لاله هایی که بی پلاک جوشیده اند صدا بزن

بیا زانوانم را مرهمی بگذار و بر جای دردناک سینه خیزهایم بوسه ای بنشان

بیا مادر... بیا چادرت را بگشا و با گیسوان سفید و مهتابی ات تا آسمان بدرقه ام کن

بیا مادر ...بیا.....

 .

.

.

  این نامه رو لیلا فقط بخونه (دانلود)

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 1:2 توسط لیلا نجفی|

خوابم نمی برد....

برای تو

 تمام رویاها را دستچین کرده ام!

یکی یکی در خواب هایت می کارم  و

                                              منتظرم

صبحانه ی طلوع چشمانت دم بکشد!

 


تعبیر شیرین تمام پلک زدنهای من تویی....



نوشته شده در جمعه ششم دی 1392ساعت 0:57 توسط لیلا نجفی|

دختری را می شناسم، که حرف نمی زند!!...او آنقدر می بارد و می بارد که هر چه زنبق و نرگس و آویشن است، سراغش را از جویبارها می گیرد!.....دختری را می شناسم که رأس ساعت دلتنگی، از مسیر باران و بابونه می رسد، دسته دسته شقایق ِ کبود را به سینه ی ماه سنجاق می کند!.... دختری را می شناسم که سیب و انار را می بوید! ....نارنج ها را واژه واژه تنفس می کند!.....دختری را می شناسم که وقتی موهایش را در عطرها می شوید ، بنفشه ها از سقف آسمان آویز می شوند!.....او قلمش را  توی باران می زند و یک آسمان ترانه و شبنم و ترنم از سر انگشتهایش می سراید! .... نمی دانم باران مثل او ، یا او مثل باران بر این حوالی باریده اند که انقدر شعر و شقایق و شبنم روییده است؟!.....


 

اینجا یک نفر در آیینه ی لیلا نشسته است ... یک نفر که آمده است درست توی برهوت دلتنگی ، با من تمام آسمان را در سینه ی ماه باریده است....

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 17:13 توسط لیلا نجفی|

خواب می بینم

خواب تو را،

 که تعبیرش "تو" نبود هیچوقت!

"منم" و یک عمــــــر نبودنت

                    که تعبیر می شد در کابوس هایم.....

                               .

                                         .

                                         .

                         تنــــــها منم (دانلود)

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 0:37 توسط لیلا نجفی|

تو مرا یاد شبانه ها می اندازی!.... شبانه هایی که برایت می نوشتم و تو تعبیر می کردی! ...حالا سالهاست که گذشته ام!....به قدمت تمام سپیدهایی که از واژه هایم سر زدند!...همراه جوانی ام سپید سرودند و..... سپید شدند!!... گاهی قهر کردیم!... گاهی برای هم خط و نشان کشیدم!....گاهی دو نفره خندیدیم ، یک نفره گریستیم!....گاهی به دنبالم آمدی و من نبودم! ... گاهی من آمدم و تو زودتر رفته بودی!... سالها به دنبال رد پای هم، روی شانه هایمان، تمام بار ناسروده ها را به دوش کشیدیم و رفتیم و هنوز به هم نرسیده ایم!!.... گاهی دعا می کردم کمی سپیده را معطل کنی!... اذانت را به تأخیر بیاندازی تا دو نفری کمی برای هم ترانه تعریف کنیم!!....گفتم درد و دلهایم طولانی اند!.... تو می خندیدی و روی بالهایت، آسمان را بر دوشم می انداختی و زیر ضربان مداوم ِ سُبّوحی سُبّوحی ات، خوابم می کردی!!....نورها که منتشر می شوند و صدای پَر پَر قدسی پروانه ها می آید، ذکر یا نُورُ یا قُدّوس تو، آواز مکرر لحظه های من می شود، وقتی دنبال چیزی می گردم که به تو بیاید!....وقتی ساعت های بی خوابی ام مدام می شود!.... وقتی هر شب، راس ساعت دلتنگی، صبر و واژه تزریق میکنی به انگشت هایم!... وقتی از کابوسی غمناک، لیلا لیلا کنان بیدارم می کنی!.... وقتی می ایستی در تنهایی من، و من تو را آیه آیه از آسمان می چینم! ...وقتی می نشینم در خلوت ساده ی تو، و تو در سینه ی داغدار من، کَم کَمک می باری!... وقتی، وقتی.....

                                                                    .

                                                                    .

                                                                    .

                                          گوش بسپار مرا (دانلود)


 

لیلا!....پاشنه ی خیالت را بخوابان، تا دامن تنهایی ات را با چند کلمه سکوت و سلوک قلم پر کنم.... پاشنه ی خیالت را بخوابان تا باز هم شب زنده داری هایمان را با اذان، با چنار و چکاوک و طلوع به تماشا بنشینیم....

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت 0:43 توسط لیلا نجفی|

ببار باران

ببار

هر چه را سروده ای از چشمهایت.....



نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 0:6 توسط لیلا نجفی|

قرار بود دامن سادگی هایم را بتکانی!.... دستم را بگیری تا از نردبان ماه بالا برویم!... قرار بود بیشه های آه و آیینه ات را نشانم دهی!....قرار بود در خوابهای نیلوفری ات، کابوس هایم را تعبیر کنی!.... وقتی غزل ها می شکفند، برایم لبخند بچینی!.....قرار بود کوچه های بی صنوبر و سپیدار کودکی هامان را آب و مثنوی بپاشیم ، تو شیطنت کنی و من بر بازوانت حرز و غزل ببندم!....قرار بود شانه به شانه ی نگاهم بایستی و این واژگان بی ادعا را، با هم به مقصد سپیدها و بابونه ها برسانیم!.....قرار بود تنهایی که بارید ، برایم یک فنجان باران بریزی!... چتر دلتنگی ام را ببندی و میهمانم کنی به چک چک لبخندهای خیس خورده ی پاییز!....قرار بود....


خیابان را که متر می کنم، به عمد روی برگهای چنار راه می روم!...نمی دانم چند نفر نگاهم می کنند و با اشاره می گویند این دختر، «پاییز ندیده» است!!....نمی دانی چند روزیست برنامه ریزی می کنم در خیابان دراز و چنارهای چندین ساله ی یکی از گوشه های همین شهر عکس بگیرم...از هوا و زمین خنک نارنجی اش.... از برگهایش...از خودم .....جور نمی شود!!.... می ترسم برگ ریز تمام شود و.... نشود....


نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 1:44 توسط لیلا نجفی|

شعرهایی همچو یک سنگ صبور!

می کند از سینه ام هر شب عبـور!

تو نبودی من فقط می سوختــــــــم!

درد را در سینه می اندوختــــــــــم!

.

.

.


نوشته شده در شنبه دوم آذر 1392ساعت 10:58 توسط لیلا نجفی|



این روزها توانی نمی یابم برای گفتن...فقط گوش میدهم...به سکوت...

                                                                    .

                                                                    .

                                                                    .

                                                 گل و خار (دانلود)


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 22:46 توسط لیلا نجفی|

ببخش! اگر در بهار آغوشت

گاهی طعم زمستان می دهد

                                   شعرم

ببخش! اگر خواب تابستانی ام سرد است...

ببخش! اگر هوای باغچه  و

این تقویم های تکراری

لبریز قصه ی پاییز است....

بیا مرور کن مرا

از آغاز سطر لبخندهایت

بگـو

        فصل پنجمی هنــــــوز

                                     در راه است ....



لبخند که میزنی، سبز می شود تنم....

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 17:49 توسط لیلا نجفی|

دست در دست غمها می روم!

کوله ی تنهای خود را می برم!

این خیابان، آخرین جای زمین!

کوچه ای بمبست، تا آخر همین!

کوچه ای در نبش دلتنگی ِ ماه!

جاده ای می رفت بـِ استقبال آه!

سیل اشکی در مسیر واژه ها!

مثنوی می کِشت برآییــنه ها!

من نشستم بی و تو و بی پنجره!

فصلها رفتند و غم در حنجره!

سرد بود، در واژه هایم سوختم!

بغض کردم ، من دلم را دوختم!!!

من تو را هر شب زیارت می کنم!

واژه هایت را عبادت می کنم!

کوچه را گشتی، ندیدی بی کسم!

من تو را دارم، چرا دلواپسم؟!

من شریکم درد خوش آهنگ را!

این خطوط خسته و دلتنگ را!

من دلم خط خورده، آبادش بکن!

این دلم تنگ است، آزادش بکن!

درد را، در سینه آرایش بکن!

من شکستم! زخم را ویرایش بکن!

من دلم جا داشت ، صد ماتم خرید!

از تمام دلخوشی ها، غم خرید!!!

او شبانه هق هقش را می سرود!

چشم را می بست و غم را می گشود!

او صدای گریه اش را می نوشت!

مثنوی را با تو شبها می سرشت!

آخرین شعرم سرانجامش سکوت!

می نوازد عمق قلبم یک فلوت!

می نوازد فاعلاتن فاعلن

درد را در سینه ات آغاز کن!

پشت هر بیتش فقط آمین بود!

قصه ی لیلای تو هم ، ایــن بود!!!.....

.

.

شعر من خواهش ندارد،عاشق است!

عاشقی را،عشق من! غم لایق است!


نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 23:22 توسط لیلا نجفی|

صلاة ظهر بود!....سایه ی آخرین سپیدار، بر تاریخ افتاد ... زمان از نینوا آغاز شد!... گُردان عطش، لبریز شد از چِـِک چـِک تیرها! .... آواز سرنیزه و عشــــق می آمد!....عطرها از گوشه گوشه ی خیمه ها بر دامان شنزارها پیچید!......از پیشانی خورشید خون چکید.... خاکـــــــــ بوی بهشت گرفت!....

راست می گفت بی بی!!... مُهرها از هم آغوشی تو و خاک، مقدس شده اند!.... می گفت این سجاده، نشیمن گاه پروانه هایست که گلوی نیزه ها را بوسیده اند!.... راست می گفت!!.....این همه ساعت های سترون، این همه تاریخ و سیاهه ی خون آلود، اسب های بی سوار را دیگر ندید!.....هیچ منجی بر خورشید و نیزه عروج نکرد!.... نینوا.... نینوا را هیچ کسی دوباره تکرار نکرد!....



آخرین سپیدار

.

.

میدان وصال.... خیابان دهم اسرار.... کوچه ی شیون و شراب.... پلاک 72


ادامه...
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 17:17 توسط لیلا نجفی|

تقویم های خالی ام را مرور می  کنم!... حاشیه هایش هنوز منتهی به سپیدهایی ست که سال هاست ناسروده مانده است!.... می خواستم عقربه هایی را که درست وقت دلتنگی، به حاشیه های ذهنم هجوم می آورند را ، با آواز پلک های تو کوک کنم!....می خواستم تمام آوازها را به پای قامت تو زمزمه کنم!.... دستهایم از میان لحظه هایت ورق می خورند!... در دلم تكه‌های غريبی شعله می كشد! .... كسی به عيادت گونه‌های سوخته‌ام نمی ‌آيد!.... لبخند هایم را بهانه نکن که حالم خوب است!....همیشه بین بغض و لبخند، یک پنجره فاصله بیشتر نیست!....هنوز تا دلت بخواهد من تنهایم و این همه ساعت  و سکوت سهم کمی نیست!!.... هنوز نامه های بسیاریست که برایت نخوانده ام!... گفتم بنویسم، تا این تنهایی سرریز را سر کرده باشم!!....


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 1:14 توسط لیلا نجفی|

نام تو هنوز

حوالی هفته های نیامده ی بارانی است...

آن روزهایی که با یک مداد زرد

لابه لای تک تک دقیقه ها

عطر چشمانت را

به واژه ها سنجاق می کردم

و غزلهای ناسروده  را

پیچیده در ساعت های بی قراری

کنج دلتنگی  ِمان مشق می کردم...

تو را که ورق می زدم

                            دستهایم

لبریز می شد از  بنفشه و گیسوانی

که میان خاطره های من می پراکندی...

خیالت از میان کاغذها سبز می شد

و من

   بی واژه

           بی دلیل

بغض ها را جارو می زدم

                                    و

لبخنهایت را

در تیک تاک تقویم هـــــای دیواری

                                            مرور می کردم....


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 19:29 توسط لیلا نجفی|

شبکه ی دل برفکی می شود!

وقتی سیگنالهای مژگانت

به وقت عقربه های زنگ زده

عشوه های شومش

در سایه ی هراسناک لذت

                             تکرار می شود!!!....

                                                      


زن که باشی دنیا به خاطر تو ولوله می شود ، زندگی به سوی لذت در جریان است اما خودت در آن گم می شوی ...در این هیر و ویر، چقدر قدمهای درشت مردانه، از معصومیت بعضی ها رد می شوند و چقدر دست های نوازش ، قلبهای سرد بعضی ها را می خواهند به ضرب و زور عشق گرم کنند...و تو با تمام عاطفه ی زنانه ات آرام و صبور  لبخند می زنی و  دلت را خوش می کنی عدالت گم نمیشود!!!......


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 12:33 توسط لیلا نجفی|


Design By : Pichak