قسم به واژه ات....

نامت را که می نویسم ، مـــــی سوزم....از سوزش انگشت هایم که بگذریم ، از نفـــس هایی که وقت ِسکوت درد می کشد می گویم ، از حرف هایی که بین دو آه مـی شکنند ، از شـاه بیت هایی که خودشیک دستگاه ْ دل ، در بی پرده ترین نواهای سوختن و ساختن است ، برایت می نویسم..... حالم خوب است...کمی بهتر از بد...!!!

دیشب قامتت را پیمودم...از بازوانت بالا رفتم...از بلندی مژگانت دستم را به  داغگاه چشمانت رساندم پیشانی تب دارت شبیه گونه های من در لرزه ی مداوم انتظار می سوخت...تو بزرگ بودی،بی حاشیه و ادا... ه به حنجره ی تو قسم می خورد...تو آنقدر بلند بودی که چنارها پی ِ مرخصی رفته بودند...تو بزرگتر از تمام های همه بودی.... تو همه اش راز بودی و لبریز فراق... تو از فراغت اشک می گفتی در دامان نگاه..... چهار ستون بدنت طعم رباعی و اصالت  داشت.... غزل در عمق چشمانت شورهایی شیرین می نواخت.... ابروهایت هفتاد رکعــت دو بیتی  و مناجات می خواند.... قامتت قصیده ای پر از نیایش بود....لب هایت ادامه ی مثنوی های مولانا را به ابرها گره می زد....

به من بگو!...بگو...! تو که گریه هایت به چند زبـان زنده تکلـم می کند ، تو که یادم دادی غـربت گناه چقدر شیرین است ، کمی صبر در چنته ی شبگرد نگاهت داری تا از مسیر پیچک های تنهایی به داغی گونه هایم پیشتاز کنی...؟! دلم  نامه ای می خواهد که مقصدش را تو دست نویس کرده باشی.... از تو شعر نمی خواهم ... این روزها بحث قافیــــه ها گرم است... تعریف سـوختن ها دیدنیست... نسخه های تحریف شده ی علاقه را مارک خیانت می زنند...! کاه می سازند از کوه های کاغذی بی فاتح...!علاقه ای به نـَوَردیدن تجربه های دستمالی شده  ندارم...! من از پژواک کوهستان پرم ، نگاهی به جغرافیای  زادگاهم بیانداز... دور تا دورم قله هایی است که هر کدام حـرای خلوت و دلواپسی های روحانی ام با تست....می بینی که پُرم از انعکاس پرستو و اشتیاق کوچ .....سرشارم از ناگهان های سفر و صبر...هرجا تو باشی درنگ جایز نیست، صدایم کنی عین واژه های مسافر میشوم در دهان لاهوتی هجرت...

من به فونت های شکسته ی رنج هایت عادت دارم...مثل وحی بر چار دیواری سینه ام واژگانی صـبور و معصوم می پراکند...! من عکس تو را در آتلیه نجــابت ، بی حجاب دیدم... ! عریان و پاکیزه مرا به عکسی دو نفره دعوت می کردی ! تو می گفتی هر جا دیدی دو نگاه فاصله دارند شک نکن که اشتباه آمده ای ...! استعاره هایت را باز بینی کن...! پشت سر ِ هم وصل را به فراق مرتبط کن تا خط اساطیرعلاقه آزاد شود...! آن وقت می توانی طنین باکره ی مجنون را ، در نگاه شرمگین ِ لیلا  لیلای ِ قافلـه بشنوی...!!! می گفتی اینجا  رودخانه ای جاریست که ماهیان  ِ نگاه صید می کنند... این جا پراست از تنفس ماه در کاسه های اشک... پر از خنده هایی که سجده گاه بغض های صمیمی است....پر از نافله هایی که شرط اجابتش فهمیدن پروانه است... می گفتی یادت باشد بی وضـو با من از باران های فصل وداع سخن نگویی....و نگفتم.....!!!

غصــه ام می گیرد....غصـه ام می گیرد تو را چَپَکی می فهمند...! می گویند شده ای دربستی و مارک دار.... پر از خرس  و شکلات ...! در ازای سه حرف تو هزاران تاریخ و اســـطوره سوار می کنند بر گُرده ی نیازشان...! تو هنوز  برای من نمازی که نافلــه اش از واجبات ِ سوختـــن است....! وقتی می خواهم تو را برایم معنی کنند چشم هایشان برق میزند.....غش و ضعف میرود کلامشان در هم خوابگی هـای یک شبـه...! به جای زمین تو را در طبقــات کشف نشده ی بهشت می جویند...! اینهــا  حُزن را نشناخته محزون می شوند...!از تو و جاده تصویر گنگی شبیه چمدان حفظ  کرده اند و نمی دانند جاده یعنی دنباله ی قدمهای کهکشانی تو... نمی دانند برای رسیدن باید رفت....نمی دانند وقتی اهل قدم زدن در جاده باشی یعنی برگه ی عبورت به روز است....! نمی دانند .... نمی دانند...

 

 

زندگی...

کشش های بلند حکمت هایت ، تداوم بی خوابی های نسلی ست که آدمیت را بر فنرهای خسته خمیازه می کشد...! تو روح را الک می کنی تا سخت تر شود... خرده فرمایشات هضم نشده اش را در پستوی سکوت و ضجه ، بار میگذاری تا خوب جا بیفتد...! هر روز در گوش چپ و راست او فلسفه ی« درنگ جایز نیست» می چپانی....! اجازه می دهی سطح نمناک نگاهش را کم کم به  صنایع هق هق و هذیان  بازسازی کند و کتاب بنویسد ...! گلویش را به تُنگی دِلتنگی شفا میدهی...! برایش نوشیدنی اشک می گشایی و تحملش را به طلوع و غروب جوانی محک می زنی.....! آفتاب را برای روز مبادا جیره بندی می کنی و طرح زوج و فرد ِ بغض و لبخند را پیاده می کنی....! گاهی شبیه حس غریب سهراب تعبیــر می شوی و گاهی به شایدهای طلوع نکرده ی فروغ...! گاهی باران میشوی و جوانه می زنی...گاهی میان خواب و بیداری ِ جوانی،خمپاره ای فرا صوت می شوی و مرگ را به مقیاس نفرت و قداره صفیر میزنی...! تو تعبیر دردناک ِ قُلْنَا اهْبِطُواْ و عصیانهای معجزه ساز تمدنی...! اَبَر واژه ی رنجی و ملکهء هفت وادی غربت و فراق....! شان نزول اقیانوس گونه ای و محل شستشوی نیایش بی هجای درد....!به قد قامت یک دانشگاه ، شایسته ی تالیف لغت های زخم و لبخندی....! تبعیدگاه فراموش شده ی یک گناه کوچکی که طعــــم فصل های سیب و گنـــدم را ویار می کند....! تو مادر فرزندان رشید حیرتی ...پرورشگاه مجنونهای مخنث که درس لیلا شناسی اشان ضعیف است...!! تو یک تضاد مکرری که بین خواستن و نشدن رابطه ی مراعات نظیر برقرار کرده است...!

 



آه ...ای زندگی....! به زخم بندی ایمان نیاز داری و حجامت فکر.... نسخه ای همگانی و رایگان برای بازگشت به خطوط  قافله و بکارت کویر لازم است... به کمی هوای خنک ذهن....به بوی تازه ی نور....به بقچه ای اصالت و نان ...و صداقتی اندکـــ ...!!!