«پیاده روی» بهانه است

برای جا گذاشتن فکرهایی

که نه شعر می شوند 

نه از سر من

          دست بر می دارند!

در خیابانی

که زمستانش سرد

و دلتنگی هایش طولانی اند،

با مردمی که یکدیگر را

از روی تکرار احوالپرسی ها می شناسند!

و مرور کافه هایش

که برای تنهایی یک عابر

جای خالی ندارد!


خیابان ها تمام می شوند

و من

فقط شانه هایی خسته را به خانه می‌برم

که روی آن هنوز

زندگی سنگینی می کند!

می برم میان همان فکر ها

که نه قرار است شعر شوند

نه از سر من

         دست بر دارند....

 

 لیلا نجفی

 مُجازی

هر وقت که بخواهی

پایت را در خیال من بگذاری

و شعر تعارفم کنی،

اینجا همیشه ساعت

به وقت «دوست داشتن» است

و صدای تو

زنگ دلنشین تفریح!


بعضی صداها لهجه ی غریبی دارند

اما فرکانس لب های تو نه!

طوری شاعرانه در من می پاشند

که گونه هایم

شکوفه می زنند! 


وقتی

با آن صدای چهار فصل ات

در خیال پنجره ی اتاق

منتشر می شوی

خستگی دیوارها می ریزد

و تمام تنم

جاری می شود

لابه لای دست هایت...

 

لیلا نجفی

 

 

 

 

بدهکارم... کودکی هایم را به پاهایی که ندویدند،

و خراش های دلچسبی که باید روی زانوی های کوچکم می افتاد وُ نیفتاد...

به جوانی ام عشق بدهکارم!

و تماشای رنگ های چهار فصل پنجره را به چشم های خاکستری ام....

باید به وقت بهار عاشق می‌شدم!

باید پاییز را به ریه هایم میفرستادم!

من کیلومترها قدم زدن را به خیابان بدهکارم، و هزاران فنجان قهوه را به ساعت های دنج تنهایی ام....

بدهکارم به جعبه مداد رنگی وُ سیاه قلم هایی که قرار بود پرتره ای شهیر باشند...

به خودم، به خدا وُ پَر پَرِ پرستوهایی که تمام شهریور را منتظر ماندند تا بازگردم، اما خبری از من نشد!

نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاد!

انگار سال‌ها مردنم طول کشید!...

 

من

به تمامِ

ساعت هایی که در هپروت تاریخ گذشته یِ هیچ صرف کردم، بدهکارم...

 

با این حال هنوز دلم در هوای پروانه ها گره خورده است

هنوز هم شعله ها را می نویسم وُ می سوزم

هنوز هم برکه ها را می شنوم

ابرها را دنبال می کنم، هر جا ایستادند، نماز باران می خوانم،

از باد عکس تمام قد می گیرم وُ برای قاصدک ها پیشتاز می کنم،

از ماه بالا می روم، ستاره ها را به گردن خدا می آویزم، خورشید را توی گلدان ها می کارم

و پای تمام چراغ های ایستاده ی متروک دانه های پیچک می پاشم...



فعلا خوبم...کمی بهتر از بد!

برای حالم باران تجویز کرده اند، آن هم باران اول آذر!

 و یک حساب بلند بالا از تمام سال هایی که باید به نام دلم بریزم...

گفته اند سپیده سر نزده، خوابم را بروبم وُ همراه صبح به پنجره خیره شوم...

گفته اند آسمان خودش می داند از کجا شروع کند....

 

 

لیلا نجفی

 

 

 

 

آمده ام شمال 

شاید هم جنوب! 

اصلا شاید این دریا را من ساخته ام 

وسط جغرافیای خیالم! 

هر چه هست فقط آبی ست 

مثل رنگ پیراهنت 

مثل لبخندت 

وقتی از گوشه ی لب هایت 

جریان می یابد 

.... 

  قشنگ است! 

دریایی که دارد به چشمانت می ریزد!  

ساحلی که گوش تا گوش 

دراز کشیده در آغوشت وُ 

خواب پیراهنت را می بیند! 

و صدف هایی که فقط 

صدای تو را 

زمزمه می‌کنند... 



می خواهمت، مثل نقشه ای 

که تن خسته اش به آب می رسد 

 می خواهمت، مثل جویباری 

که از شاهراه لب هایت  

در آغوش تو می غلتد... 



فرقی ندارد کجای زمینم 

آبی که بپوشی 

دریای توی دفتر هم 

تو را 

به یاد من می آورد... 

 

لیـــلا نجفی

 

 

 

 پاییز که می آمد، آفتاب نارنجی اش ساده ترین حرف هایمان را شاعرانه می کرد!
پاییز فصل گیسوان بادخیز تو بود در خیال من وُ پیاده رو هایی که با هم قدم می زدیم شان...
راستی آن نیمکت ها چقدر خاطره دارند از ما!

این موقع از سال که می شود عطر تو، توی این مسیر قدیمی گیجم می کند... نمی دانم گفته بودمت یا نه! که وقتی موهایت را در خواب من می پراکنی، هزار گره از دلتنگی ام را باز می کنی؟!

حالا بعد از این همه سال وقتی خوابت را نمی بینم، این قلم، این کاغذهای لبریز از خیال تو، دیگر چیزی ندارند که بگویند...

حرف که نمی زنی هزار بار از بوی نامه ها وُ عطر جامانده ات سرفه ام می گیرد!...انگار ساعت از حرکت باز می ایستد، زمان روی دلتنگی می ایستد... پاییز می ایستد... قلبم، قلبم می ایستد...شعرها دق می کنند، حال مرا خوب نمی نویسند!...

این روزها مثل یک نوار خالی پرم از لحظه هایی که روی سکوت ضبط شده!... خش خش واژگانی که بیخ تا بیخ گلویم مانده نکند حوصله ات را خاکستری کند؟!....تحملم کن!....من نه هیاهو بلدم نه آرامش، بی قرارم... بی قرار...

 

لیلا نجفی

 

امروز تولد من بود...

امروز را هیچ دانش آموز جدید وُ قدیم یادش نمی رود!

حس غریب وُ غم انگیزی که مخصوصا همسن های من بیشتر آن را می فهمند!

و بزرگترها که بهتر یادشان ست

سالگرد جنگ وُ قصه ی آوارگی لبخندها را....


بگذریم


برگردیم به سال ها پیش

آن سال ها که سی وُ یک بار شهریور نواخته شد...

و بعد از آن

قصه ی من ،دو سه خط زندگی، چند کلمه شعر

و یک عمر حرف وُ نگفتنشان شروع شد...

 

حس بودن میان تابستان وُ پاییز را

فقط پرستوها می دانند

و کسی که قرار است

فردا روز اول کوچش باشد به تقویم های پر از برگ وُ باد... 



شهریور رفت...

و قرار است اول پاییز را من شروع کنم! 

فردا که «مهر»بانی آغاز می شود

مراقب برگ هایی که قرار است

به رسم هر سال عاشق شوند باشید...

 

لیــلا نجفی

 

 

پی نبشت:

حرف بود، مثل نثرهای سپید پیشین 

 

 

«تو» نیستی 

و زندگی برای من  

شعر غمگین بلندی ست 

که روز به روز 

عمرم را 

کوتاه تر می کند

 

لیلا نجفی

 

 

می خواهم از «تو» بنویسم

برای شادی های پنهانی ات

که سیاه سرش کردند...

برای زنانه های شعرهایت

که سانسور شدند...

برای خنده هایت

که حکم شرعی دادند حرام است!

برای دلتنگی هایت

که با هیچ خلوتی باز نشد...

برای لباس های رنگارنگت

که در کمد خانه دفن شدند...

برای موهای معطرت

که خشکسالی را

اختلاس را

کمبود علوفه را

به آن نسبت دادند!

برای عاشق شدنت

که هیچ قانونی تصویبش نکرد...

برای معاینه های نجابتت! 

و نمی دانند

نمی فهمند شکنجه ای ست

که روح تو را

               تکه

                تکه کرده است...

برای دردهایی که می کشی

وقتی می‌گویند

نجابت تو

حفاظ مردان سرزمین من است....

برای خودم 

برای تو

که سر به زیر تمام می شویم....

 

لیـــلا نجفی

 

پی نبشت:

روز دختر

 

 

روزی آیینه ی آب ها 

از چهره ی دخترکان پر خواهد شد 

حریرهای سبز بید 

در باد به رقص می آیند 

زمین دوباره آبستن بنفشه ها 

و بهار 

از گیسوان زمستان جاری خواهد شد، 

تبرها 

قصه ی جنگل را یاد می‌گیرند 

به جای ناله ی ارّه ها در گوش شب 

برای چکاوکان 

لانه خواهند ساخت، 

روزی دامان «بِل» عطر بابونه می پراکند 

و «سبلان» و «هزار » 

کبک ها را 

در آغوشش می خواباند ،

روزی لب های تشنه ی «کافتر» 

از زمزمه های باران لبریز می شود 

«زنده رود» از بستر مرگ بر می خیزد 

و کابوس های «پریشان» 

به لبخند ماهیان وُ بازیگوشی درناها 

تعبیر خواهد شد، 

روزی «غازهای خاکستری» 

به شالیزارها بر می گردند 

و زمین 

از روزنه های آبی زنبق ها 

                              نفس
                                   نفس
                                          نفس  

                                      خواهد کشید... 

 

 

لیــلا نجفی 

 

 

 پی نبشت:

دعا کنیم برای زمین، برای درخت ها، برای غازهای مهاجر، برای دریاچه هایی که دیگر نمی خندند

 

عکس: دریاچه ی کافتر اقلید فارس

دوستانِ جان

دوست داشتید مهمان صفحه ی کانال شوید

 

leilanajafi@

 

 

آن سال ها 

تقویم هایمان خالی از قراربود!

 کوچه های دلواپس اش

 پر از صندوق های زردی

 که بوسه هایمان را

 هیچوقت

         پست نکرد...

پر از حرف هایی که نگفتیم! 

پر از دختران آفتابی 

و پسرانی که 

عطر کار و پونه می دادند... 

و حالا همه ی آنها شاعرند، 

عاشقان بزرگسالی 

که هنوز  

می ترسند بگویند: 

           «دوستت دارم»
 

 

 لیلا نجفی

 

 

دلتنگی وسوسه ام می کند!

نیّت می کنم 

دو رکعت خیالت را به جای آورم،

هنوز سلام نکرده

اشک ها

در نمازم می گریند!

 

لیلا نجفی

 

بهار...

قصه ی نیلوفریِ آبگیرها وُ

غزلخوانیِ درناهای خاکستریست

که هر سال

در همایش آبی ِ تالاب ها تکرار می شوند،

قصه یِ تولدِ عطرها  وُ

اولین واژه های شکفته از زبان سوسن ها،

قصه ی دختری با تن پوش حریر وُ  بابونه

که بر دامان بوته ها

و گیسوانِ سپیدِ زمستان نشسته است...

دختری که آواز می خواند

می خندد

و آنقدر می بارد وُ می بارد

که هر چه زنبق وُ نرگس وُ آویشن است

سراغش را از جویبارها می گیرند...

 

دُرُست به وقت ِ ساعت ها

از مسیرِ بارانی ِ تقویم ها می رسد

لاله ها را به سینه ی باغچه سنجاق می کند...

 

وقتی موهایش را در آغوش نسیم می پراکند

پامچال  ها نفس می کشند

و بنفشه ها

از گیسوان زمین لبریز می شوند...

 

بهار شاعر ست

قلمش را توی ابرها می زند

و یک آسمانچکاوک وُ ترانه

                  از سر انگشت هایش می سراید،

نمی دانم باران مثل او

یا او مثل باران بر این حوالی باریده

که این همه شعر وُ

                شقایق وُ

                   شبنم روییده است!...

 

 لیلا نجفی

 

با هم  

یک فنجان قهوه خوردیم

فالمان را گرفتند

باورت شد به هم نمی رسیم...

حالا تو نیستی

و من سال هاست سفارش چای می دهم

بدون قند

    بدون تو...

 

 

لیلا نجفی

 

 

یادت باشد آمدی بیدارم کن! ساعتم را رأس قدم های تو کوک کرده ام، خبری، زمزمه ای، بارانی، چیزی آمد با صدای تو به نماز بایستم...نیت کرده ام تمام نمازهایم را روبروی پنجره بخوانم، روبروی قاب عکسی که فصل هایش، خیالت را پر رنگ تر می کند و مرا پیر تر....از صبح که بیدار شده ام پیشانی ام بوی قرآن وُ لاله عباسی می دهد، وقتی قبل از اذان موهایم را کنار زدی وُ انگشت هایت را توی دست هایم کاشتی،تا الان یک ریز دارم ذکرِ«یا عشق» می خوانم...

با خودم قرار گذاشتم کمی قبل از آمدنت بین آدم ها قدم بزنم؛ همیشه ام پشیمان می شوم! ...از تو چه پنهان توی این لباس اتو کشیده که بارها دیده ای، دختری با شالِ ساده وُ کفش های کتانی پنهان کرده ام تا هر وقت تنهاییِ دنجی دیدم، دست هایم را تو جیبم بگذارم وُ روی جدول های خیابان، بلند بلند فکر کنم، لِی لِی کنم و برای خوردن ابرهای تُردِ کودکانه ام، کنار تو نقشه بکشم !

تو که خوب می دانی مَن مَن کردن را دوست ندارم، از «تو» بنویسم کسی دیگر کاری به کارم ندارد، یک سلام، یک چای وُ چند خورده ریزِ قابلِ گفتن می گوییم وُ بر می گردیم کنج شناسنامه ی خودمان؛ تنها جایی که می توان تنهایی را با جزئیاتش ورق زد....

این اتاق کوچک من آنقدر که تو را خواب می بیند همه چیزش بوی شعر گرفته ست ! دیوارش را دُرُست رنگ شیری پیراهنت زده ام... پرده هایش را با حاشیه دوزی های ترمه، شبیه خواب های بچگی هایمان دوخته ام... کتاب ها را توی طاقچه  چیده ام... میز چوبی قدیمی را داده ام تعمیر کرده اند... اینجا همه چیزش دوه نفره است!، مثلا کفش هایم، مال خیابان هایی بود که بدون تو هیچوقت فتح نشد... کوله ام پر از حرف هایی ست که نشد بگویم ...دست هایم پر از دعاهایی که توی باغچه ی امامزاده جا گذاشتم و تا نمی دانم رکعت چندمش ایّاکَ نعبُدُ سر داده بودم!... اما شعرهایم... شعرهایم همه اش مال توست، از همان دقیقه که دیدمت فهمیدم آذر، خودِ خودِ پاییز است و دی ماه چیزی شبیه بهارست که در دست های ما دو نفر شکوفه داده ست...

توی این مدت تقویم های دیواری را از حفظ شده ام؛ آنقدر که آخر هفته ها را مرور کردم، شعرهای مورد علاقه ات را اتو کشیدم، عطر همیشگی ات را روی پنجره پاشیدم وُ شب بو ها را بیدار کردم... آه ه ه دقیقه های لعنتی! کسی به آنها نمی گوید دارد دیر می شود، دارد چیزی توی گیسوانِ پرپشتِ شهریور پیر می شود!...

کاغذها همیشه از من صبورترند...آنقدر «تو» را نوشته ام، شانه هایشان بوی پینه وُ پروانه وُ درد می دهد... کاغذها هر روز شاهد منظره ی سپیدنگاری های منند، می بینند هر روز داوودی ها را به پیراهنت می دوزم، کیفت را پر از سلام می کنم، یقه ات را از گل های آهار می بویم، دعای بوسه می خوانم و به صورتت فوووت می کنم...

خش خش واژه های دفترم را وقتی توی خیالم قدم می زنی مثل صدای گریه می شنوم... کاری نمی شود کرد... دلتنگیِ بی جیر و مواجبی که هر روز به درب خانه ام پُست می کنی را دوست دارم... چیزی مثل مرگ، آبی وُ خنک، پاپیچ دلم می شود وُ تا گلویم هق هق می کند...اصلا  تو باشی من از زندگی کردن دست بر می دارم !...

کاغذها فهمیده اند تا وقتی تو هستی این شعر تمام شدنی نیست... حتی قهوه جوش می داند راس ساعت «دو» بعدالظهر موهایم را می بافم... تراس را جارو می کنم... مدادم را بر می دارم تا برایت یک فنجان حرف بریزم وُ تنهایی بنوشم....

 

لیـــلا نجفی

 

 

 

فیزیک خنده هایت

منطق ساعتی که تو را بوسیدم

هندسه ی لب هایت

زبان سخت دلتنگی

تاریخ دوست داشتنت

روانشناسی گریه هایم....

همه را

هر روز مرور می کنم

اما یاد نگرفتم

فلسفه ی نبودن های تو را!....

 

لیلا نجفی

 

 

 

تو را قبلا دیده ام

لابه لای نسخه های خطی عاشقانه خوانده بودمت

به اسم  نویسنده ای ناشناس

که برای اولین بار تو را در ماه دیده بود!

تو را به بیستون برده بودم

برای شنیدن عاشقانه هایم با کوه

برایت هزاران سال واژه کتابت کردم

بحر رمل وُ فاعلاتن را

                  بخاطر تو سرودم!

تو لیلای نظامی بودی وُ معشوقه ی خسرو 

که از حنجره ی باربَد نواخته می شدی

تو لبخند آناهید وُ میترا

در مقدس ترین ساعت باران وُ بوسه بودی...

در قونیه سالکان را خرقه دریدی

هزار شیخ صوفی زده را

در چشم های سرکش ات به دار کشیدی

غمزه های باستانی ات شاعرشان کرد

آنقدر نگاهت کردند

که در شرابیِ موهایت

میخانه ها را جرعه جرعه سر کشیدند!

تو زیبایِ شرقیِ تمامِ معابد گـَنگ

و پرنسس ناتینگهام

بر بوم ذهنِ تمام نقاشان عصر رمانتیک بودی ....

من از زمان حوا می شناسمت!

از فرمانروایی نازهایت بر کرانه ی نیل،

نوروز وُ سده وُ مهرگان  را با تو شور گرفته ام

خورشید را در پیشانی تو کشف کرده ام

بر کتیبه های آپادنا

وصف چشم های  تو را حکاکی کرده ام!

شاه بانوی نیلوفری پارس

اولین  نفر تو بودی

از دروازه ی عشّاقِ  خشایار

گام  بر امپراطوری قلب ها نهادی

به تمام زبان هایِ عاشقِ مردانه،  ترجمه شدی!

تو را بارها دیده ام 

دختر مشروطه ی مشروعه ی اصیل

با آن نجابت قرون وسطایی ات

هوش رُنسانس زنانه ات....

تو نگارگرِ ترنج وُ لَچَک وُ اسلیمی

بر ذهنِ سبزِ قالی های دستبافی،

تو چوپان دشت های آب وُ علفی

با آن چارقدر رنگین کمانی ات

که  بوی بکر آویـشن وُ نعنا می دهد....

من در میان دخترکان زیبای سومالی دیدم

تو پارادوکس ماه در سیاهی گیسوان آفریقا بودی!

در هلند یکدیگر را ملاقات کردیم

با دامن شعرهای معطرت

که میان رزهای سپید می پراکندی...

آوازهای مکزیکی را برایم ترجمه کردی

وقتی در سایه ی پلک هایت

به تماشای آفتاب نشسته بودیم....

یکبار کنار رودخانه ی هامبورگ  با تو عکس گرفتم

گفتم بخند تا صحنه ی شیرین زبانی ات زیباتر شود

تو صدف ها را به سینه ات آویختی

وُ به جای من هم عاشق شدی...

تو را به عطرهای پاریس تشبیه کرده اند

که از لابه لای گیسوان باد می وزد

بی راهه نیست

اگر مسیر ارکیده ها در گام های تو سبز شود!

تو، یعنی عشق بازی با خیال

یعنی انگشت هایی که بی تاب موهای توست،

یعنی یک چراغ

یک تنهایی دنج

یک قلم

که فقط از تو بنویسد! 

 

  

 

 دروازه ی ملل: ساخته خشایار شاه در تخت جمشید

ترنج و لچک و اسلیمی: نام طرح های قالی دستبافت فارس

قندم پایین است!

مرا ببوس

لب های تو معجزه می کند!

 

ادامه نوشته

 

عشق را

نمی دانم کدام مرد کشف کرد 

و به گردن کدام زن آویخت!

یک اتفاق بزرگ بود:

عاشقی که هنوز

                  دروغ گفتن را بلد نبود....

 

 

اسپندارمزگان

برای آنانی دوست داشتن را ، دوست می دارند

 

 

خداوند باید

برای بدویت آدم ها

پیامبران عاشق مبعوث کند

و دینی به نام «زن»

بر قبیله های کاخ نشین وحی کند!

پبامبری که هر شب به زمین بیاید

برای سرکشی قلب هایی که

دریده شده اند

ساکت شده اند

عاشق شده اند

سنگسار شده اند....

برای گیسوان دخترکان روستا روبان قرمز واجب کند

هفتاد نوبت بر بالین کودکان 

ذکر بگوید

رویاهایشان را

با خوشه های بلند گندم ها ببافد

و عاشقان گریخته را

به جرم تکفیر قفس ها

در آغوش مقدس کتابش پناه دهد....

دینی که در دادگاه ها به آواز بخوانند

در دورافتاده ترین خانه ها زمزمه اش کنند

معبدها تندیسش کنند

مسجدها به طوافش بروند

کنیسه ها چراغانی اش کنند

کلیساها با او به رقص آیند

پیامبری که

برای اسکیموهای متمدن

سیاهان زیبای جنوب

پرنسس های غمگین معصوم

آب تنی در آفتاب تجویز کند....

پبامبری باید

مسلط به تمام دردهای زمین

بر تریبون دنیا بایستد

دینش را رسمی کند

جنگ را

نفت را

درد را

       تعطیل کند

یادشان بدهد

برایت کتاب بنویسند

شاعری کنند

ایمان بیاورند

تو را

به خاطر چیزی

      به نام «عشق»

 

 

 

مرا بهل!

کمی به حال خودم

این شهر

این خیابان

این شعر

این شما

پر از تکرارهای من است!

باید ماشینی در بست بگیرم

ببرد مرا

جا بگذار کنار کوهی، تپه ای

پرنده هایش مرا نشناسند

هوایش را نفس نکشیده باشم

زمینش نسبت برادری با من نداشته باشد

نخوانده باشد هر چه را نوشته ام.... 

بروم آنقدر خودم را

توی اشک هایم بالا بیاورم

تا سبک شوم هر چه را زندگی کرده ام...

 

 

رنگ های مورد علاقه ات را

در گوش درخت ها زمزمه کردم

مزرعه ها هم عاشقت شدند

تن پوش زرد و نارنجی شان را پوشیدند وُ  

پاییز آغاز شد

 

 

می خواهم یک بار تلویزیون را خاموش کنم

پیچ رادیو را ببندم

ماشین ها بایستند

بوق ها سکوت کنند

هیچ کس حرفی نزند!

آن روز تعطیل رسمیِ جهان شود

تا فقط کودکان بازی کنند

زن ها آواز بخوانند،

روسری ها دخیل درختان مقدّسِ باد شود

زمین در رگ های مرده ی قطب ها بدمد

اسپندارمذها مبعوث شوند

و سوره ی عشق بر مزار دخترکان گیسو بریده بخوانند

متهّمین آغوش مرگ برخیزند

تا  بوسه های ناتمام معشوقه شان را

در نمایش نجیب ِعشق

                   باز سِتانند...

تو مرا فمنیست بخوانی یا نخوانی

فرقی برای زنانه های شعر " نزار" و "لنسکی" نمی کند؛

همیشه مردی هست

زنی شاعرش کند

تا جهانی بشنود

عطر یک تن پوش حریر زنانه

برای دردهای مردانه ی زمین

                            معجزه کرده است....

 

 

 نزار قبانی...بروس لنسکی* 

  

می خواهم بنویسمت، اما حس اینکه کلمه های بی استعاره و تشبیهم را جا داده ام توی حرف هایم برایم سخت است!، عادت کرده ام وقتی با تو هستم حتما شعری پشت لبخندهایم باشد ، نکند تو مرا ساده نویسی بشناسی که بلد نیست خیال بر تن واژه های علاقه اش بپوشاند...می ترسم بفهمی گاهی من نمی توانم تو را در سبک شعریسم مدرن نقاشی کنم!! ، اما گاهی توی تقویم کوچک رومیزی می نویسمت که یادم نرود تو را مثل دیروز و پریروز دوست داشته ام... 

 من همانم که تابلوی قرّابه و انارها را دقیق و به حوصله ی مداد رنگی هایش کشید... ولی امروزهیچ چیز از ادبیات رنگ وُ ردیف نمی دانم، و نمی خواهم هیچ تبصره ای «تو»یِ مرا تو در توی واژه ها گیج کند تا به خوانندگان بعد از ما بفهماند چقدر ژست این حروف امروزی اند، و چقدر امروز این سبک برازنده ی توست، و این شاعر کوچک چقدر دلش پر بوده است از جای خالی ات! 

بعد از من وُ تو هر سبکی که مُد شود مهم نیست...مهم نیست نامه های مرا پست مدرنیسم بنامند یا پسا مدرنیسم یا هر خیالیسم دیگری! من همه چیز را به زبان تو می سرایم... 

من لیلا هستم، و از جنون کلمات در بازار شعر هیچ نمی دانم!، جز اینکه توی موهایم چند تکه نوشته ی سپید دیده ام، نمیدانم از کی؟، ولی گذاشتمشان لابه لای روسری سوسنی رنگی که برایم خریده بودی...من شاعر نیستم گفته ام قبلا! ، من فقط دخترکی بزرگسالم که دارد توی واژه هایش آب می شود، می خندد، راه می رود، و دست های تو را می بوید....

قرار نیست با ما اتفاق عجیبی بیفتد، خیلی معمولی می خوابیم ، بیدار می شویم و من صبحانه را روی سفره ی قلمکار می چینم؛ زندگی می کنیم به سبک آدمها، ولی یک چیزمان فرق دارد! ؛ می دانم آنقدر دوستت دارم که برای آمدنت شعری بسرایم که بوی انگشت هایم را از راه پله ها بشنوی!

همین که می آمدی از نوشته هایم لبخند بر می داشتم و به لب هایم می آویختم، و تو چقدر عاشقانه واژه های مرا می بوسیدی... راستش قضیه ساده تر این هاست؛ دلم... برایت تنگ شده است، بعضی شب ها مثل یک حرفِ سنگین گوشه ی تختم می نشیند، که در پهلو به پهلوهای مداوم قیژقیژ می کند !...

گفتی ممکن است زودتر برگردی...همه ی حرف هایم را ویرایش نشده برایت می گذارم، حتی بارانی ات را همان جای همیشگی آویخته ام،تا بوی دست هایم را در جیب هایت با خودت ببری....

  

 

به عربی ایمان آوردم

به فارسی گریستم

به لاتین عشق ورزیدم

به زبان بربرها رنج کشیدم...

جهانی در سینه ام می جنگد

و من آواره ای

که مقصدش آغوش توست...

 

 

 

کربلا شیک تر شده است!

شمرها و حارث ها پشت میز رفته اند...

این تاریخ دیجیتالی را

چه کسی بر سر قلم ها

                  خواهد گریست!

 

 

 

این دلواپسی های محرمانه ی من، این سجاده ی صبور کاغذی، دلش هوای میقات وُ مداد وُ شعر کرده است تا دوباره چند رکعت نیاز به نام تو مشق کند...

حالا که از سفر آمده ام داری مثل «کاشی های هفت رنگ» مسجد «شیخ لطف الله»، واژه واژه توی شعرهایم می نشینی، مثل طرح «پیچک» وُ «بوته» وُ «آسمانه» ی آجری وُ عنابی اش، مرا به نوشتن وا می داری!

آن روز دست هایم را گرفتی ؟! یادم نمی آید!! ، من تمام قد در آغوش غزل های تو به نماز نشسته بودم...با من حرف زدی؟! یادم نمی آید !! ، من فقط تماشایت را تکرار می کردم...همین یادم مانده تو ایستاده بودی وُ من پشت آن دیوار کاشی، از معماری بی نظیر لبخندهایت عکس می گرفتم....

وقتی آنجا بودم باور کن چیزی ندیدم... نمی دانم از کدام سمت می رفتیم وُ دوباره گوشه ای دیگر دست هایت را در سطرهای تخیّل من می گذاشتی!...من تو را در پیچک روی پنجره های مسجد می دیدم که با نور می آیی وُ با کلمه ها به رقص می نشینی.... تو را بالا بلند کشیده ای می دیدم که «مُقَرنَس ها» را پله پله متبرک کرده است...من گیسوان بافته ات را در پیچ پیچ «طُره های» لاجوردی هر ثانیه یکبار می مُردم...من تو را نیت می کردم در «هشت ضلعی» آستانه ایی که دلم هزااااار تکه می شد وقتی نامت را در محرابش زمزمه می کردم...

یادت هست؟ شانه ی به شانه ی هم توی «دالانی» که عطر مریم وُ «مرمر» می داد، وقتی انگشت های تو را مسح می کرد؟! ؛ باور کن این تلاوت عاشقانه ی قدم های ما را هیچ توریـــستی نمی نفهمید!....

آن روز آسمان روی زمین بود؟! ، یا زمین تکه ای شعر که در مسیر قدم های تو با ضرباهنگ تکه، تکه، تکه هـــــای هفت رنگ لباست نواخته می شد؟!!... آنقدر کنارم بودی که دیگر نه ایوان وُ خلوت «معرق پوشش» را، نه آیه های نشسته بر سینه ی «اِزاره هایش» را می دیدم، حالا که بازگشته ام دارد کم کم یادم می افتد فقط تو را می دیده ام، و حالا هم دارم آن معماری عاشقانه را به خاطر تو به یاد می آورم!...

می دیدمت...تو آنجا بودی، لابه لای سبزآبی های مقدس ، ما بین معاشقه ی «ثلث» وُ انگشت های «استاد عباسی»... تو روی زمین و من خیره به آسمانه ی گنبد ، آنجا که چشمانت میان «کاشی های معرقش» در خورشید نشسته بود؛ بی درنگ به زلالی اشک هایت اقتدا کردم! ، آنجا ملودی سُبّوحی سُبّوحی جز در حنجره ی ملکوتی تو شنیده نمی شد!... هر لحظه هوای تو را می کردم تن پوش «اِسلیمی ات» بر تن تنهایی من می پیچید!... 

راستی کسی دیده بود آسمان در دست های تو شناور است!، راست می گفت؛ تمام شعرهای من توی دست هایت آهنگ آسمانی شدن داشت!...می دیدمش، معراج واژه هاییم را که از آغوش تو آغاز می شد وُ در بوسه هایت به فنا فی العشق رسید... همه جا آیه های خیال انگیز صدایت روی کاشی ها به گوش می رسید...باور کن  نه «مُقَرنَس ها»، نه آبی ها وُ  نه لاجوردها، که فقط خیال بودم وُ خواب کنار تو... تو... تو....

 

 

پدرم سخت بود!

مثل لبخندی

که توی کیف های مدرسه مان می گذاشت

مثل نماز صبح

وقتی در گوش پنجره ها می خواند،

آرام بود

مثل پینه هایی که کاشته بود

                      لابه لای انگشت هایش،

پدرم پر از قصه های بهار بود

                  پایِ چراغ علاءِ الدین

پدرم قصه ی «ریزعلی» بود

قصه ی «آن مرد، زیر باران»

که توی صفحه ی هفتاد و چهار می خواندیم

پدرم...

 

 

 

 

گاهی آدم

دلش یک اتفاق خوب می خواهد

مثل یک لیوان چای وُ

                    دو حبه قند

و حسی خوب

پشت این نوشیدن های یک نفره

گاهی باید بدون کیف

بدون یک تومان پول

بزنی به خیابان

ببینی رسیده ای کنار نیمکتی دنج

منتظر بنشینی

و خودت را دعوت کنی

به یک ساعت تنهایی

 

  

حرف بزن!

پسر پاییز پوشِ آن قرار ِ دلواپس

با همان پیراهن نیلی ِ دست دوز

و عطر همیشگی ات

روی گردن پیاده روهای خیابان سوم!

حرف بزن گیسو بلند ِ مینیاتوری

بم ترین آواز تو

هوش از سر ظرافت بهار می بَرَد!

زمستان بود که عاشقت شدم

وقتی بارانی ات را

دور شعرهایم پوشاندی

تا دلتنگی ام، سرما نخورد!

حرف بزن خیالِ خوش پوشِ زنانه یِ من

تا سیاهی کابوس ها

در لای لایی ِ شانه هایت

به رویای آغوش تعبیر شود!

واج ها را از دامن شهریور بردار

و یک ترانه بکار

به نام لیلایی ترین ساعتی

که سیب ها وُ بوسه ها

روی لب های ما می رسید!