.
.
.
این صدای ساکت و ممتد ، مغموم ترین ترانه ی تحمل من است.... این ترانه ی مبهم من ، آشنای تو نیست؟!..... چرا از تمام جاده ها فقط پیغام سفر می آوری ؟!....چرا برای چند لحظه نمی نشینی تا با طواف چشمانت ، سپید پوش یاس ها و آینه ها شوم؟!... بنشین تا از خواب سیب و پروانه برایت واژه بچینم..... جرعه ای نگاه به گلوی شعرهایم تزریق کن ... کمی غزل در کافه تخیل من بنوش تا طعم سپید آرامش و آیینه بگیرم..... بنشین تا بگویمت خانه نشین خاطره های نیمه شب تو بودن یعنی چه.....
کمی کلمه تعارف کن به من ، تا باغچه مثنوی هایم با هجای لب های تو جان بگیرد....مسیر التهاب نثرهای یکی در میان شکسته ام را به فنجانی شبنم و شقایق مرهم بگذار تا عطر خواب و خیال ،عطر سوختن و آه بگیرم .... موازی دستانت که می ایستم به جغرافیای خلوت خواب تو می رسم....شانه به شانه ی اقاقی ها قامتت را تعبیر می کنم... تو که باشی بوی زیارت می گیرم.... بوی خاک و آیینه.... بوی چادر و بنفشه هایی که هر روز در حاشیه ی دامنت می رویند....
گلخانه ی تخیل تو چقدر بارانی است ، هر روز کشف لبخند های تو مرا سبز می کند!.....نم نمک که می باری ته آیینه ام انارها می ترکند.....تمام دیوارهای منتهی به گیسوانت از آویز یاس ها لبریز می شوند.... از خیالت که می گذرم ، پاهایم نیلوفر می زنند ، پیچک ها ملتهب می شوند ....آوازها لهجه ی قناری می گیرند..... راه که می روی واژگون می شوم در سایه ی ابدی ات....
من بارانی ام را پوشیده ام ، درست به وقت چشمانت تا یکبار دیگر با آواز پلکهای سیاه تو بخوابم.... بارانی ام را پوشیده ام تا با اتفاق نرگس ها در غزلخوانی چشمانت ، آخرین شب ترانه ام را زیر نگاهت بگذرانم.... بارانی ام را پوشیده ام تا دوباره مرا به میهمانی باران های نیامده ی شهریور ببری.....
موهایت را که در خواب من میپراکنی هزار گره از دلتنگی ام را باز می کنی!
خوابت را که نمی بینم واژه ها رسمی می شوند ، مثل شقایق بغض می کنند ، نمی بارند!.... حرف که نمی زنی هزار بار از بوی غزل های نا گفته ات سرفه ام می گیرد... من از درنگ منهای تو هیچ معادله ای را نمی فهمم....واژه که با تو جمع شود تازه مساوی تنهایی می شوم !..... دلتنگی ام را بر ساعت های باقی مانده تقسیم کن ، ببین ! توان عقربه ها مثل من سر رفته است!.....
مثل یک نوار خالی پرم از لحظه هایی که روی سکوت ضبط شده!... خش خش واژگانی که بیخ تا بیخ گلویم مانده نکند حوصله ات را خاکستری کند؟!....تحملم کن! ....من نه هیاهو بلدم نه آرامش ، بی قرارم .... بی قرار...آه لیلا! ....این روزها دیوانگی من حتمی است!...نه سر به کوه می گذارم نه از حد مجاز نگاهت می گریزم....می بینی ام در پایان یک بیت یا یک ترانه ، دراز به دراز شعری بلند ، واژه هایت را دانه دانه به ستاره ها سنجاق می کنم و اولین نفری خواهم بود که برای زنی به افق غروب ها مرثیه ای شاد می سرایم!.....
آه لیلا!.... چند چله از فصل های عنابی و دست های نیلوفری ات گذشته؟!....هفته هایم از تنهایی سر ریز کرده..... یادم می آید اواخر شهریور بود که تو زودتر از موعد رفته بودی .... تو دربست همه چیزم را ،همه ی مرا ، تمام مرا با رنگهای کبود و دریایی اش... باهمه ی پرستوهایش... با همه ی نوبرانه های پاییزی اش که در شهریور سجل شده بود برده بودی.... تو کفش هایم را برده بودی و به جایش چند پروانه برایم گذاشتی و من همان ساعت همه را در مسیر چشم های سر به زیر تو آزاد کردم...
تو می رفتی و سی و یک شهریور که می شد پرستو ها می آمدند... می آمدند تا تصنیف گندمزارهای شهریوری را با تاریخ مرگ برگها کوک کنند ، و امشب باز سی و یکمین سال پروازت است که از پرستوها سراغ نبودنت را می گیرم!... سالهاست شهریور که می شود از خیال خش خش قدم های تو دلم به هوای پنجره جوانه می زند!...
نگفته بودم! من از بدرقه ی پرستو ها دورترین چشم انداز فراموشی را یاد گرفتم ...مقصدت کجاست؟!!...امشب اتفاقی غریبم که به هیچ خاطره بند نمی شوم .... کاش می گفتی از کدام سرزمین ها حرف میزنی که پروانه های وحشی سراغت را از غزل های من می گیرند؟! ...کاش می گفتی از تبار کدام آیینه های آفتاب زده ای که هر غروب تکه تکه در تو ذوب می شوم و نمی میرم؟! ....
لیلا نجفی