دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم2
.
.
.
هر روز تو را به شعر در می آورم ...جای جای دنج سطرها می نشانمت تا تنها تو بخوانی ام ، تنها تو بدانی ام....تو را به شعر در می آورم تا تا با دخیل چشمانت به خلیج های نم ناک عطش و آه برسم و سبک شوم... در یکی از همین شب های استعاره و تنهایی می فهمی، این منم که به همنشینی بی صبرانه ی سنگهای صبور مشهورم.... این منم که هر شب تمام ناتمام های همیشه ی مغموم را سر می کشم و رد ّ ِ بی تکلم اشکهای بی هجا را در چشمان قافیه قاب می گیرم .......
گاهی خواب می بینم!!!.....خواب می بینم از همهمه های غریب و سر در گم آدم ها می گریزم.....برای خودم دو بال می کشم، از همان ها که مسافت بین چشمان تو و اشک های مرا بُر می زنند!...برای خودم دو بال می کشم و از خیابان و هیاهوهای نا آشنایی که ذهنم را ذره ذره می جوند پرواز می کنم!....باورم شده معجزه ام کار می کند!!! ... کمی حالم را بپرس! ... نمی ترسی هیاهو مرا زیر بگیرد در این آشفته "آدم های" غریب و سر در گم؟!...
گوش کن ! این آخرین ترانه نیست که می شنوی! تازه آمده ام تا در شالوده ی بی وزن شعرهایم تو را به میقات آه ببرم...ببین چقدر واژه هایم دم کشیده اند! .... بنشین تا خوب نگاهت کنم .....هنوز چند روزی مانده تا این ترانه کامل شود!....
این ترانه به نام تو، به نام چشمان تو سروده شد ! .....این ترانه عکس تمام قد من و تنهایی سر به زیر واژه هاست....صبر کن شقایق ها از لابه لای لحظه ها دم بکشند....صبر کن تا طعم داغ و بی تسکین تنهایی مرا بشنوی....بخوانی!.... صبر کن تا ترنم اشک ها جاری شود و سیلاب زمزمه ها به فریاد برسد!.....
من زودتر از همیشه سبد تابستانی ام را از شعر و سیب پر می کنم و برای سی و یکمین بار از فصل های مهتابی شعرهای تو می گذرم... از مثنوی بلند علاقه ات بالا می روم...از چشمانت غزل می چینم و در تبسم سپید تو باز هم جان می گیرم.....! راستش من به یک واژه از تو قانعم! ... به خودت ، به بودنت وقتی که آرام از خیال نوشته های من می گذری....
نکند ساعت به وقت پرستوها تو بازگردی و من خانه نباشم؟!..... نمی دانی وقتی در خیالم آهسته در می زنی ، کودکانه هول می کنم! .... آه نمی دانی وقتی نیمه ی شعرهای نگفته ام را می خوانی چقدر خوبم.... چقدر خوبم وقتی چترها را می بندی و تنها خودت می مانی و خیالم!... چقدر خوبم وقتی می نشینی بر هجا هجای خطهای خیس دفترم و برایم از بابونه های وحشی تعریف می کنی.... آهسته دعا می کنم زنبیل های بارانی خدا پر شود از واژه هایی که بوی ترانه و ریحان می دهند... بوی تو، وقتی صدایم می زنی لیـــــلا !...
عجیب نیست اگر میان این همه آبی نگاهت، تشنه ام! .... دیر کنی لحظه هایم شهید می شوند و کسی نا آشنا جنازه ی مرا به یاس های پرپر شده می سپارد که نه نشانی از خواب تو دارد نه ترانه ای برای وداع!....برایم کمی آب و آیینه بیاور، تمام قد که روبرویم می ایستی هوس می کنم دو رکعت نیاز به نیت چشمانت بخوانم.....می خواهم مثل تمام پروانه ها در آخرین نماز بلند ِ قامتت آه شوم و ببارم.....
ساعت به ثانیه های قرار ما نزدیک است!... پنجره را به نیت اقاقی ها باز کن تا کمی از هوای حرم و شبنم های نیایش برایت بریزم....می خواهم برایت تعریف کنم از بوی گلاب و گیسوانی که ضریح انگشتهای ملتمسم بود!....از نجابت بوسه هایی با تکه دوزی های ملکوت....از نازهای هزار ساله ات!... از خم خانه ی لب های معصومت که نوشداروی غزل های ناسروده ام بود!... چقدر دست در گردن زمین به آسمان سلام کردیم!...از حال و روزم ستاره می بارید!... با تو که قدم می زدم جیب های خیالم پر بود از تکه های مهتاب!... چقدر از حرم چشمانت تا حریم کاشی های استعاره، سطر سطر مژگانت را بالا رفتم!....چقدر در سرازیری اشک هایت قد کشیدم!...
آن روز در دامان آیینه ها نشستم و از تو برایشان سرودم ، از آخرین ترانه تابستانی ، از ادامه ی عطرهای تو در مشام پیچک ها!.... شهریور که آمدی،عشــــق بارانی ات را پوشید تا ترنم نام تو در آخرین ترانه ی تابستانی من کامل شود!.... عشق توی دهات ما هنوز هم بوی بابونه ، بوی ریحان می دهد....بوی تو...بوی عطر مرطوب نگاهت.... بوی شهریور و فصل های شاعری ات.......
لیلا نجفی