همیشه...
زمین را می چرخانم ، روی موج نفس هایت
سکوت می کند زمان
و چیزی
در چشم هایت، می سوزد...!
حرف می زنی
و پـُر می شود
ریه های اَبدییت
از خس خس رنــج های معصومت....

سمت صدایت بغض ها از سر و کول هم بالا می روند....سمت صدایت همیشه چیزی می سوزد...
زمین را می چرخانم ، روی موج نفس هایت
سکوت می کند زمان
و چیزی
در چشم هایت، می سوزد...!
حرف می زنی
و پـُر می شود
ریه های اَبدییت
از خس خس رنــج های معصومت....

سمت صدایت بغض ها از سر و کول هم بالا می روند....سمت صدایت همیشه چیزی می سوزد...
مدتهاست آسوده ایم ، تو و من ... از ته مانده ی دل آدم هــــا... از کابوس سلام و تزویرشــان که
بوی تهوع می پراکنند در ریه های شرافت ما...از طـرح سنگی نگاهشان که چون کتیبه هایی جعلی
هویت اصیلمان را به غارت می برند... تو و من ، به نظاره نشسته ایم قـرنی معیوب را،که اصالتش
را چوب حراج می نوازند،احساس را پهن می کنند و اداهای گران قیمت می فروشنـد...!اینجا عجیب
به بند می کشند واژگان را برای تفاخر اندام و اسارت رنج های اصیل! و چه خوب که دوریم....دور
از همیشگی های همه... دور از دود خیـال های مدرن که سُربش سادگی هایمان را به سکسکه می
اندازد!!....
یک غــــزل از کــــوچ می گوید دلم
یـک سبــــــــد واژه به اســـم رفتنــم
سمت غــــــربت بی تو اردو می زنم
هـر شب از دوریْـت ، کوْ کوْ می کنم
.
.
.
حالم خوب است...مثل همیشه بهتر از بد!...گاهی مزاحم دلتنگی ات می شوم .... حرف هایم را قورت
می دهم...چیزی نمیگذارد لحظه ها را خوب بجوم.....سیر می شوم و لاجرعه اشک را به روی بغض
گرُ گرفته سر می کشم....می نشینم پای سکوت چشمانت ، که دیگر از آرزوهایش چیزی نمیگوید....
انگار تمامش پشت احساس پدر جا مانده است.....انگار تمام روزهایت را روزگــــــار شسته است....
هیچ کجـــــا ، حتی در تکه خاطره های قدیمی انبار ، حتی در عمق چشمان خودت هم چیزی نیست....
گویی من در تو تبلور کرده ام و آیینه ی چشمهایت شدم که کور سوی آرزوهایت را سرپا نگه داشته
است و گر نه راه می افتی و ســـراغ بیابانی را می گیری که فریادت را در دل تنگی هایش به خاکــــ
بسپاری...گاهی می بینم اشکهایت چون پیچکی از قامت بلندت اوج می گیرد و در لا به لای حرفهایت
شبیه غمباد به انتها می رسد... بیا تا دامنت را از خاک بروبم...زیر بازویت را بگیرم...زیر بازویم را
بگیری...تنها ، تنها تو خواهی فهمید چقدر دستهایم می لرزد....تنها تو خواهی فهمید چقدر نفس هایم
کند است...تنـها تو خواهی دید لحظه ی هم آغوشی تنهایی من ، چقـدر معصومانه است.... بیا...بیا تا
خاطره هایمان را سوا کنیم.....هر چه من داشتم برای تو و هر چه تو نداشتی سهم اول و آخر من....