می خواهم یک بار تلویزیون را خاموش کنم

پیچ رادیو را ببندم

ماشین ها بایستند

بوق ها سکوت کنند

هیچ کس حرفی نزند!

آن روز تعطیل رسمیِ جهان شود

تا فقط کودکان بازی کنند

زن ها آواز بخوانند،

روسری ها دخیل درختان مقدّسِ باد شود

زمین در رگ های مرده ی قطب ها بدمد

اسپندارمذها مبعوث شوند

و سوره ی عشق بر مزار دخترکان گیسو بریده بخوانند

متهّمین آغوش مرگ برخیزند

تا  بوسه های ناتمام معشوقه شان را

در نمایش نجیب ِعشق

                   باز سِتانند...

تو مرا فمنیست بخوانی یا نخوانی

فرقی برای زنانه های شعر " نزار" و "لنسکی" نمی کند؛

همیشه مردی هست

زنی شاعرش کند

تا جهانی بشنود

عطر یک تن پوش حریر زنانه

برای دردهای مردانه ی زمین

                            معجزه کرده است....

 

 

 نزار قبانی...بروس لنسکی* 

  

می خواهم بنویسمت، اما حس اینکه کلمه های بی استعاره و تشبیهم را جا داده ام توی حرف هایم برایم سخت است!، عادت کرده ام وقتی با تو هستم حتما شعری پشت لبخندهایم باشد ، نکند تو مرا ساده نویسی بشناسی که بلد نیست خیال بر تن واژه های علاقه اش بپوشاند...می ترسم بفهمی گاهی من نمی توانم تو را در سبک شعریسم مدرن نقاشی کنم!! ، اما گاهی توی تقویم کوچک رومیزی می نویسمت که یادم نرود تو را مثل دیروز و پریروز دوست داشته ام... 

 من همانم که تابلوی قرّابه و انارها را دقیق و به حوصله ی مداد رنگی هایش کشید... ولی امروزهیچ چیز از ادبیات رنگ وُ ردیف نمی دانم، و نمی خواهم هیچ تبصره ای «تو»یِ مرا تو در توی واژه ها گیج کند تا به خوانندگان بعد از ما بفهماند چقدر ژست این حروف امروزی اند، و چقدر امروز این سبک برازنده ی توست، و این شاعر کوچک چقدر دلش پر بوده است از جای خالی ات! 

بعد از من وُ تو هر سبکی که مُد شود مهم نیست...مهم نیست نامه های مرا پست مدرنیسم بنامند یا پسا مدرنیسم یا هر خیالیسم دیگری! من همه چیز را به زبان تو می سرایم... 

من لیلا هستم، و از جنون کلمات در بازار شعر هیچ نمی دانم!، جز اینکه توی موهایم چند تکه نوشته ی سپید دیده ام، نمیدانم از کی؟، ولی گذاشتمشان لابه لای روسری سوسنی رنگی که برایم خریده بودی...من شاعر نیستم گفته ام قبلا! ، من فقط دخترکی بزرگسالم که دارد توی واژه هایش آب می شود، می خندد، راه می رود، و دست های تو را می بوید....

قرار نیست با ما اتفاق عجیبی بیفتد، خیلی معمولی می خوابیم ، بیدار می شویم و من صبحانه را روی سفره ی قلمکار می چینم؛ زندگی می کنیم به سبک آدمها، ولی یک چیزمان فرق دارد! ؛ می دانم آنقدر دوستت دارم که برای آمدنت شعری بسرایم که بوی انگشت هایم را از راه پله ها بشنوی!

همین که می آمدی از نوشته هایم لبخند بر می داشتم و به لب هایم می آویختم، و تو چقدر عاشقانه واژه های مرا می بوسیدی... راستش قضیه ساده تر این هاست؛ دلم... برایت تنگ شده است، بعضی شب ها مثل یک حرفِ سنگین گوشه ی تختم می نشیند، که در پهلو به پهلوهای مداوم قیژقیژ می کند !...

گفتی ممکن است زودتر برگردی...همه ی حرف هایم را ویرایش نشده برایت می گذارم، حتی بارانی ات را همان جای همیشگی آویخته ام،تا بوی دست هایم را در جیب هایت با خودت ببری....

  

 

به عربی ایمان آوردم

به فارسی گریستم

به لاتین عشق ورزیدم

به زبان بربرها رنج کشیدم...

جهانی در سینه ام می جنگد

و من آواره ای

که مقصدش آغوش توست...

 

 

 

کربلا شیک تر شده است!

شمرها و حارث ها پشت میز رفته اند...

این تاریخ دیجیتالی را

چه کسی بر سر قلم ها

                  خواهد گریست!