ساعت سفر....
با توام نقاش دل ، شعر قشنگ!
می کشی تمثال غم را رنگ رنگ!
می نوازی تو مدوام در قنوت
تو، مرا مانند نی ها در سکوت!
جان لیلایت کمی آرام باش!
انقدَر با من نگو ای کاش ...کاش!
من شریکم ترجمان درد را!
گـــُر گرفته واژگان سرد را!
یک غـزل از کوچ می گوید دلم
یک سبد واژه به اسم رفتنم
تا تو را دیدم ازل، در اوج آه!
واژه ها چین خورد در قعر نگاه!
گوش کن! بازم مسافر می شوم
نبش دلتنگی ز خاطر می روم!!!
من در این بیغوله، این شب های تار
می سپارم آرزویم را به دار!
راهمان با هم موازی می شود!
سهم ما از غم مساوی می شود!
سمت غـربت بی تو اردو می زنم
هـر شب از دوریْـت ، کوْ کوْ می کنم
خوب می دانی منم آشفته ام
این غزل ها، نیست آرام سینه ام
این خیابان جنب تنهایی نبود!
سهم این دل قصه و بازی نبود!
این خیابان آخرش مال من است!
پیچ دلتنگیْش ، حال من است!!!
من مچاله بین کاغذ های درد!
بوی هجرت می دهد این آه سرد!
با تو هستم! این مرا هم می بری؟!
این خطوط خسته را هم می خری؟!
من اسیرم این مرا آزاد کن!
من غمی ویران، مرا آباد کن!
باز هم این مرا همراه شو
مثل واژه در به در در راه شو
نبض درد مثنوی ها را بگیر
شعر من!مانند من اینجا بمیر!
کاش ، این کابوس تعبیری نداشت!
قسمت من با تو تغییری نداشت.......
