برای تو
مُردن کم است!
می خواهم عاشقت شوم

برای تو
مُردن کم است!
می خواهم عاشقت شوم

مادرم قهر بود
می گفت:
به خاطر تو
بر می گردم!
کلید را آهسته می چرخاند
حیاط را مرور می کرد
چین های صورتش را می شُست،
کفش ها
چادر خسته اش
درد می کشید...
پدر مثل همیشه کتاب می خواند
و گل هایش را
هرس می کرد!
مادرم سواد عشق نداشت
از چپ به راست می خندید
شعر های تَنَش
خمیده بود
چشم هایش
دُرُست نمی نوشت!
مادرم دوباره به خانه برگشت
روی لباس هایش
نه دیگر نقش پرنده بود
نه دست های مردی
که پاییز را
از لای موهایش
بتکاند...

گفتند جای کتاب تو خالی ست
این درخت را سر بریده اند
تا واژه هایت
قد بکشند!
گفتم نه غزل سروده ام
که بیت آخرش
عاشقی کند با کسی
نه سپیدهایم آنقدر سپیدند
که برای محبوبت بخوانی!
دروغ چرا؟!
من از اول هم
شاعر نبودم....

سلام به عزیزان ِ جان ، که خرداد رو کنارشان نبودم
خدااای من! کوووووو نوشته های سال 93 و 94 ؟!!!
انگار همه چیز رو بلاگفا بر باد داد
ای داد!