
عشق را
نمی دانم کدام مرد کشف کرد
و به گردن کدام زن آویخت!
یک اتفاق بزرگ بود:
عاشقی که هنوز
دروغ گفتن را بلد نبود....

اسپندارمزگان
برای آنانی دوست داشتن را ، دوست می دارند

عشق را
نمی دانم کدام مرد کشف کرد
و به گردن کدام زن آویخت!
یک اتفاق بزرگ بود:
عاشقی که هنوز
دروغ گفتن را بلد نبود....

اسپندارمزگان
برای آنانی دوست داشتن را ، دوست می دارند
خداوند باید
برای بدویت آدم ها
پیامبران عاشق مبعوث کند
و دینی به نام «زن»
بر قبیله های کاخ نشین وحی کند!
پبامبری که هر شب به زمین بیاید
برای سرکشی قلب هایی که
دریده شده اند
ساکت شده اند
عاشق شده اند
سنگسار شده اند....
برای گیسوان دخترکان روستا روبان قرمز واجب کند
هفتاد نوبت بر بالین کودکان
ذکر بگوید
رویاهایشان را
با خوشه های بلند گندم ها ببافد
و عاشقان گریخته را
به جرم تکفیر قفس ها
در آغوش مقدس کتابش پناه دهد....
دینی که در دادگاه ها به آواز بخوانند
در دورافتاده ترین خانه ها زمزمه اش کنند
معبدها تندیسش کنند
مسجدها به طوافش بروند
کنیسه ها چراغانی اش کنند
کلیساها با او به رقص آیند
پیامبری که
برای اسکیموهای متمدن
سیاهان زیبای جنوب
پرنسس های غمگین معصوم
آب تنی در آفتاب تجویز کند....
پبامبری باید
مسلط به تمام دردهای زمین
بر تریبون دنیا بایستد
دینش را رسمی کند
جنگ را
نفت را
درد را
تعطیل کند
یادشان بدهد
برایت کتاب بنویسند
شاعری کنند
ایمان بیاورند
تو را
به خاطر چیزی
به نام «عشق»


مرا بهل!
کمی به حال خودم
این شهر
این خیابان
این شعر
این شما
پر از تکرارهای من است!
باید ماشینی در بست بگیرم
ببرد مرا
جا بگذار کنار کوهی، تپه ای
پرنده هایش مرا نشناسند
هوایش را نفس نکشیده باشم
زمینش نسبت برادری با من نداشته باشد
نخوانده باشد هر چه را نوشته ام....
بروم آنقدر خودم را
توی اشک هایم بالا بیاورم
تا سبک شوم هر چه را زندگی کرده ام...


رنگ های مورد علاقه ات را
در گوش درخت ها زمزمه کردم
مزرعه ها هم عاشقت شدند
تن پوش زرد و نارنجی شان را پوشیدند وُ
پاییز آغاز شد
