بدهکارم... کودکی هایم را به پاهایی که ندویدند،

و خراش های دلچسبی که باید روی زانوی های کوچکم می افتاد وُ نیفتاد...

به جوانی ام عشق بدهکارم!

و تماشای رنگ های چهار فصل پنجره را به چشم های خاکستری ام....

باید به وقت بهار عاشق می‌شدم!

باید پاییز را به ریه هایم میفرستادم!

من کیلومترها قدم زدن را به خیابان بدهکارم، و هزاران فنجان قهوه را به ساعت های دنج تنهایی ام....

بدهکارم به جعبه مداد رنگی وُ سیاه قلم هایی که قرار بود پرتره ای شهیر باشند...

به خودم، به خدا وُ پَر پَرِ پرستوهایی که تمام شهریور را منتظر ماندند تا بازگردم، اما خبری از من نشد!

نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاد!

انگار سال‌ها مردنم طول کشید!...

 

من

به تمامِ

ساعت هایی که در هپروت تاریخ گذشته یِ هیچ صرف کردم، بدهکارم...

 

با این حال هنوز دلم در هوای پروانه ها گره خورده است

هنوز هم شعله ها را می نویسم وُ می سوزم

هنوز هم برکه ها را می شنوم

ابرها را دنبال می کنم، هر جا ایستادند، نماز باران می خوانم،

از باد عکس تمام قد می گیرم وُ برای قاصدک ها پیشتاز می کنم،

از ماه بالا می روم، ستاره ها را به گردن خدا می آویزم، خورشید را توی گلدان ها می کارم

و پای تمام چراغ های ایستاده ی متروک دانه های پیچک می پاشم...



فعلا خوبم...کمی بهتر از بد!

برای حالم باران تجویز کرده اند، آن هم باران اول آذر!

 و یک حساب بلند بالا از تمام سال هایی که باید به نام دلم بریزم...

گفته اند سپیده سر نزده، خوابم را بروبم وُ همراه صبح به پنجره خیره شوم...

گفته اند آسمان خودش می داند از کجا شروع کند....

 

 

لیلا نجفی