حرف بزن!
پسر پاییز پوشِ آن قرار ِ دلواپس
با همان پیراهن نیلی ِ دست دوز
و عطر همیشگی ات
روی گردن پیاده روهای خیابان سوم!
حرف بزن گیسو بلند ِ مینیاتوری
بم ترین آواز تو
هوش از سر ظرافت بهار می بَرَد!
زمستان بود که عاشقت شدم
وقتی بارانی ات را
دور شعرهایم پوشاندی
تا دلتنگی ام، سرما نخورد!
حرف بزن خیالِ خوش پوشِ زنانه یِ من
تا سیاهی کابوس ها
در لای لایی ِ شانه هایت
به رویای آغوش تعبیر شود!
واج ها را از دامن شهریور بردار
و یک ترانه بکار
به نام لیلایی ترین ساعتی
که سیب ها وُ بوسه ها
روی لب های ما می رسید!