حرف بزن!

پسر پاییز پوشِ آن قرار ِ دلواپس

با همان پیراهن نیلی ِ دست دوز

و عطر همیشگی ات

روی گردن پیاده روهای خیابان سوم!

حرف بزن گیسو بلند ِ مینیاتوری

بم ترین آواز تو

هوش از سر ظرافت بهار می بَرَد!

زمستان بود که عاشقت شدم

وقتی بارانی ات را

دور شعرهایم پوشاندی

تا دلتنگی ام، سرما نخورد!

حرف بزن خیالِ خوش پوشِ زنانه یِ من

تا سیاهی کابوس ها

در لای لایی ِ شانه هایت

به رویای آغوش تعبیر شود!

واج ها را از دامن شهریور بردار

و یک ترانه بکار

به نام لیلایی ترین ساعتی

که سیب ها وُ بوسه ها

روی لب های ما می رسید!  

 

 

 

 

 

 

دیشب قامتت را پیمودم! ، میان بازوانت بالا رفتم!...از بلندی مژگانت دستم را به  داغ گاه چشمانت رساندم!.... پیشانی تب دارت شبیه گونه های من در لرزه ی مداوم انتظار می سوخت!.... تو بزرگ بودی، بی حاشیه و ادا!...

 تو بزرگتر از تمام های همه بودی!.... تو همه اش راز بودی و لبریز حروووف!.... چهار ستون بدنت طعم رباعی می داد!.....غزل عمق چشمانت شورِهای شیرین می نواخـــت!....ابروهایت هفتاد رکعــت  دو بیتی و مناجات می خواند!.... قامتت قصیده ای پر از نیایش بود!....گیسوانت ادامه ی مثنوی های مولانا را به ابرها گره می زد!....لب هایت...آه ه ه لب هایت تعارف سیب های تابستانی بود به نگاه زمستان زده ی سپیدهای ِ من....

به من بگو... بگو...تو که گریه هایت به چند زبـان زنده تکلـم می کند؛ کمی صبر در چنته ی واژه هایت نداری، تا از مسیر پیچک های تنهایی به داغی گونه هایم پیشتاز کنی؟!.... دلم  نامه ای می خواهد که مقصدش را تو دست نویس کرده باشی!....

ببین! من از پژواک کوهستان پرم، نگاهی به جغرافیای زادگاهم بیانداز....دور تا دورم قله هایی است که هر کدام حـّرای خلوت و دلواپسی های روحانی ام با  تست!....می بینی که پُرم از انعکاس پرستو و اشتیاق کوچ!...سرشارم از ناگهان های سفر!... به خدا هرجا تو باشی درنگ جایز نیست!...صدایم کنی عین واژه های مسافر می شوم در مسیر لاهوتی آغوشت!...

 من عکس تو را در آتلیه نجــابت، بی حجاب دیدم!..تو  برای من نمازی که نافلــه اش از واجبات ِ سوختـــن است!....تو می گفتی هر جا دیدی دو نگاه فاصله دارند باور کن که اشتباه آمده ای!!...استعاره های دلدادگی ات را باز بینی کن!.... پشت سر ِ هم وصل را به فراق مرتبط کن تا خط اساطیر علاقه آزاد شود!!....آن وقت می توانی طنین باکره ی مجنون را، در نگاه شرمگین ِ لیلا  لیلای ِ قافلـه بشنوی!!...

می گفتی این جا رودخانه ای جاریست که ماهیان ِ نگاه صید می کنند!....این جا پراست از تنفس ماه در کاسه های اشک!.. پر از خنده هایی که سجده گاه بغض های صمیمی است!... این جا پراست از نافله هایی که شرط اجابتش فهمیدن پروانه است! ...می گفتی یادت باشد بی وضـو با من از باران فصل های دلتنگی سخن نگویی وُ  نگفتم!....

 

 

 

شاعر شدنم دست خودم نبود!

وقتی باشی

نه شعر می نویسم

نه از تو

سر بر می گردانم                                                                      

فقط گوش می دهم

             به بوسه هایت....