علی نامش رنج نیستــــ !

علی سرزمینی استـــــ  به وسعت یک مرد

جرعه ای ستــــ  از شرابی ترین زمزمه های سکوتــــ

علی  همان قامت ِ بلندی ستــــ

                                       که  در زمان جاریستـــــــ ...

 


گوشه ای از یک دیدار به بهانه ی تو....

 

ساعت 8 شب ....90/2/15

 رسیدم هتل ، قصر الاولیاء....پاهای ورم کرده ، تن خسته  ام را جمع کردم....

 راهی شدم به طرف ضریح عشــــق...ساکت بودم اما انگار چیزی در دلـــم شادی می کرد...

آرام می رفتم و در آن عطر پراکنده علی را دیدم.... مثل خود ِ خودش بود...

باشکوه ، بلند قامتـــــ ،غریب ، تنها و بزرگــــــ

 

ساعت 3:30 صبح.... 90/2/16

بیدارم و آماده برای رفتن به پیشگاه همان عشقـــــــ

آسمان آبی تیره استــ ، ملایم اما رو به گرمی

هنوز خسته امــــ .... اما اینجا خستگی معنا ندارد ... باید قبراقــــ  بود و مواج

من برای بوییدن عطر می رومـــــ ...