بدهکارم، تمام فصل ها را به چشم هایم...بدهکارم، تمام رنگ ها را به جعبه مداد رنگی وُ سیاه قلم هایی که قرار بود پرتره ای شهیر شوند...بدهکارم، به سبز وُ سرخ وُ نارنجی و سپید بیشتر!.... بدهکارم، به خودم، به خدا وُ پَر پَرِ پرستوهایی که تمام شهریور را منتظر ماندند وُ خبری از من نشد...نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاد!....چقدر طول کشید که از مُردگی های هَجَری تردید خویش بیرون نیامدم، و در هپروت تاریخ گذشته یِ هیچ، به زندگی نشستم؟!...

حالا خوبم، کمی بهتر از بد!.. لیلا هنوز هم دلم در منطق سیب ها وُ پروانه ها گره خورده است... هنوز هم شعله ها را می نویسم...هنوز هم برکه ها را می شنوم...ابرها را دنبال می کنم هر جا ایستادند، اطلسی ها را را آنجا اقامه می کنم...از باد عکس تمام قد می گیرم وُ برای قاصدک ها پیشتاز می کنم...از ماه بالا می روم....ستاره ها را به گردن خدا می آویزم....خورشید را تکه تکه توی گلدان ها می کارم...پای تمام چراغ های ایستاده ی متروک دانه های پیچک می پاشم... یادم همیشه هست با آدم ها در زاویه غیر مستقیم چشم هایشان راه بروم...فاصله ام را با شانه اشان تنظیم کنم، مبادا به قبای واژه هایشان بر خورد!...

لیلا!...به من لیوان صداقتی بنوشان...ریه های دردناکم به تنفس دم کرده ی تزویر حساسیت پیدا کرده...روبروی بنشین وُ مستقیم به ته واژه هایم زل بزن...اگر این خودِ "من" نبود، محکم با پهنای نگاهت، صورتم را کبود کن تا بیدار شوم از این همه کابوسِ در حرکت ...از این همه جواب طولانی و دلگیر، وقتی کوتاه پرسیدم: این راه از مسیر کدام رویا به حقیقت ِ"ما" می رسد؟!...

چشم هایم به حرف نشسته اند وُ چکه چکه می ریزند ، مثل چِک چِک واژه هایی که از حوصله ی نداشته ی این قلم سر ریز شده  اند...

 

 لیـــلا نجفی

پنجره ها که باز می شوند

هوای مسمومِ "دوستت دارم ها"

ریه های بدوی ام را

                 می سوزانند

باور کن!

معجزه ی باران هم

طعم کرم خورده ی بهار را

                      خوب نمی کند

 

لیلا نجفی