فاصله با من همیشه در حضـور...

 

خاطرت بی من همیشه در عـبور...


صدای پرواز ...صدای قلم....

 

کجاست محزون ترین قناری سرزمین های اسیر

وقتی تنهایی ِ باد آورده ی مرا

 به ابدیت یک بغض می رساند و                     

                                     خاموش می شود.......

 

 

برای رفع عطشم یک بیت را با نفیر قلم به یادگار خواهم گذاشت

.

.

.

به صدای واژه هایم گوش بسپار....


این حوالی چقدر حرف مانده  لابه لای لحظه ها......کاش می شد نوشت تمام صداهایی که غوغــــا

می کنند بر زبانم.... کاش میشد دیوار فریادها را در یک بیت در یک سطر در یک واژه خلاصه کرد

و به خاطره ها سپرد...امانم را بریده اند  این همه سکوت....این همه حرف....این همه نا گفته ای

که گفته نخواهد شد...

راستیــــــ

این حوالی آدم هایی هستند که بی صدا در میان واژه هایشان بی قراری  می کنند.......می خواهند

بفهمانند من قوی ام .... زنده ام.... اما آخر هر بیت و هر سطر،  ثانیه های بی امان دلتنگــــــــی ،

نگاهشان را عجیب لو می دهد! ...نمی خواهند کسی ببیند  که چه حجم سنگینی از آه و کلمه را به

دوش می کشند......به دوش می کشند.....به دوشــــ .....



خوابم نمی برد امشبــــــــــــ !....

اینجا هوای تنهایی هنوز هم شرجی و نفس گیر است.....

.

.

.



حس هفتم 2

مرا به شمعدانی های پشت پنجره برسان .......کمی شبنم و شعر، چند تکه خورشید لا به لای خطــــ

خطی های مچاله ام  گذاشته ام  تا از مسیر "چشمـــان"  تو بر ساقــــه های ترد شان بیاویزمـــ....

می خواهم اولین واژه که می شکفد تو آنجا باشی و مرا در عطرهای سرخ پوشت "خواب" کنی...

مطمئنم عطرها مثل امشب متولد شده اند و بر آویز کوچه ها،دامان بوته ها و نیز در گیسوان بنفشه

پوش تو نشسته اند....

من تـــــو را انتخاب کرده ام تا در " لیـلی نامه ها" در حاشیه ی چشمان تو تعریف شوم ، تمشک و

توت و اقاقی را در گیسوانت بیاویزم و تمام آبشارها را در آغوش تو سرازیر کنم.....مثل صنـوبرها،

مثل چنارها پر شوم از التهاب پیچک ها .... پر شوم از حیات زیر برف ها و روز به روز در طراوت

دامنت سبزتر شوم....

باید کلمه هایی که به تو منتهی می شوند را در عمیــق ترین کنج تنهایی پنجره بکارم و هـــر طلوع

دستی به سر و گوششان بکشم تا "پژمرده" نشوند........راستش من ذوق زده می شوم وقتی عطر

چشمانت را به "شعرهایم" می زنم و تو از نزدیک ترین مسیر "دلواپسی"، آن ها را می خوانی ...

روزهای بسیاری گذشته است....  و من لابه لای حجم مخفی واژه هایی که مابین چشمان تو و شعر

های من  جاری اند ، طالعم را با تو در قاب سپیدها و نثرها و مثنوی ها می سرایم و بر دیوار لحظه

هایم با تو سنجاق می کنم...گاهی، هر از گاهی که به احوالپرسی  بیت های آخرم می آیی  از شوق،

تمام قد باران می شوم و در پیاده روهای منتهی به گیسوان ِ نمناکت می بارم !...می بارم...می بارم

....می میرمــــــــ

 

  

 

 

گاهی گیج می شوم از  معادله هایی که مجهول ابدی اش تویی....

می ترسم از حس هفتمی که مدام در تیک تاک بود و نبودت درست نشانه می رود ....

راستش من گاهی دلم می سوزد ...

برای مفاتیح های تا آخر خوانده ای که بر دست هایم تاول شده اند....

برای کلمه هایم ، کلمه هایم که همیشه سر به زیر به خط آخر می رسند ....


تمدن وحشی

 

در این همه شنبه ی کبود


که بر پیشانی هفته های دردناک ِ لعنتی نشسته است

تقویم های پیشرفته

همه ی روزهایمان را به خون نوشته اند....

روز نیزه های دور بُرد

روز رقص چاقوهای متمدن   

روز سلاخی های آیینی....

یا رژه ی وحشی های فشنگ به دوش

در صفحه ی هراسناک بربریت مدرن

که  تکه پاره های انسان رابه دندان می کشند!....

در این همه شنبه ی کبود

استخراج ثروت سیاه

میان استخوانهای لهیده ی شرافت نقب زد!

این روزها

دریچه های زمین به گنداب خون رسیده

و سقف سیمانی دهکدهای جهانی

کیلومترهاست

بر پیکر نحیف آزادی آوار شده است!....

حالـــا فهمیده ایم

دراین همه شنبه

که بر صفحه شرمناک تقویم ها تکرار می شود

چرا تو هنوز

 جمعه های طولانی ات را

با ساعت های زمینی ما کوک نکرده ای!.......

 


حس هفتم1


تمام ذهنم تب کرده است  ...دلواپسی مثل برق از ذهنم می گذرد .... بیت اول را می نویسم ،انگار کسی صدایم می زند ... صدایت را تشخیص می دهم ، تا ته آینه می دوم.... رد پای خیس تو جایی میان خواب و هوشیاری مرا می کشاند ... انگشت هایم را در یک جمله جمع و جور می کنم....چند کلمه را که پس و پیش می کنم می بینم چند بیت "مثنوی" نوشته ام....نگاهم  به دو دو می افتد نکند خبری شده!....می ترسم نکند رویایی ، چیزی دیده باشد که تو را همچون نفیر نی ، زیر سقف آسمان غریب سیمانی شهر، در حنجره ی سوزان  من فریاد می زند؟!....یعنی خودم هم فهمیده ام که کلمه ها موزون ترین نشانه ها را بیت بیت به تصویر  می کشند! ... یادت هست ؟! برایت گفتم که سرودن فوران واژه نیست که بخواهد از گلوگاه احساس ، ردیف و قافیه منتشر کند ، صدایش صدای نفس روح است و شمیم سوختن سینه....سرودن ، " تاریخ دقیـــق" انتشار آه های به پرواز درآمده است..... گفتم واژه ها حــرف می زنند وقتی سلامشان می کنی.....مثلا مثنوی که می نویسم یعنی قرار است اتفاقی بیفتد و می افتد!!!...

حالا صبور باش و پاشنه ی خیالت را بخوابان تا دامن تنهایی ات را از چند کلمه سکوت و سلوک قلم پر کنم....... پاشنه ی خیالت را بخوابان تا باز هم شب زنده داری ها یمان را با اذان ،  با چنار و چکاوک و " طلوع" به تماشا بنشینیم....لازم نیست از چپ بخوانی ام یا راست ، یا واژگونه ام کنی تا چیزی از یقه ی پندارهایم بیرون بیافتد تا بدانی چه گفته ام....لازم نیست در جفر و رمل و تخیل اسیر شوی.....مستقیم به قافیه ها رجوع کن.....به شروع لرزش ها ی آغازین کلامم...به منتهی الیه نگاهم که در بینابین بیت ها به نگاهت گره خورده است...... به نظاره ی قامتش بنشین...." شش" جهت را تا اکنون برایت نشانه گذاشته ام ....سپرده بودم مهر و موم دلم را باز نکنند ...اما ، اکنون خواهی فهمید که در یک بیت برایت چه چیزها که لو نداده ام!...