مرا به شمعدانی های پشت پنجره برسان .......کمی شبنم و شعر، چند تکه خورشید لا به لای خطــــ

خطی های مچاله ام  گذاشته ام  تا از مسیر "چشمـــان"  تو بر ساقــــه های ترد شان بیاویزمـــ....

می خواهم اولین واژه که می شکفد تو آنجا باشی و مرا در عطرهای سرخ پوشت "خواب" کنی...

مطمئنم عطرها مثل امشب متولد شده اند و بر آویز کوچه ها،دامان بوته ها و نیز در گیسوان بنفشه

پوش تو نشسته اند....

من تـــــو را انتخاب کرده ام تا در " لیـلی نامه ها" در حاشیه ی چشمان تو تعریف شوم ، تمشک و

توت و اقاقی را در گیسوانت بیاویزم و تمام آبشارها را در آغوش تو سرازیر کنم.....مثل صنـوبرها،

مثل چنارها پر شوم از التهاب پیچک ها .... پر شوم از حیات زیر برف ها و روز به روز در طراوت

دامنت سبزتر شوم....

باید کلمه هایی که به تو منتهی می شوند را در عمیــق ترین کنج تنهایی پنجره بکارم و هـــر طلوع

دستی به سر و گوششان بکشم تا "پژمرده" نشوند........راستش من ذوق زده می شوم وقتی عطر

چشمانت را به "شعرهایم" می زنم و تو از نزدیک ترین مسیر "دلواپسی"، آن ها را می خوانی ...

روزهای بسیاری گذشته است....  و من لابه لای حجم مخفی واژه هایی که مابین چشمان تو و شعر

های من  جاری اند ، طالعم را با تو در قاب سپیدها و نثرها و مثنوی ها می سرایم و بر دیوار لحظه

هایم با تو سنجاق می کنم...گاهی، هر از گاهی که به احوالپرسی  بیت های آخرم می آیی  از شوق،

تمام قد باران می شوم و در پیاده روهای منتهی به گیسوان ِ نمناکت می بارم !...می بارم...می بارم

....می میرمــــــــ

 

  

 

 

گاهی گیج می شوم از  معادله هایی که مجهول ابدی اش تویی....

می ترسم از حس هفتمی که مدام در تیک تاک بود و نبودت درست نشانه می رود ....

راستش من گاهی دلم می سوزد ...

برای مفاتیح های تا آخر خوانده ای که بر دست هایم تاول شده اند....

برای کلمه هایم ، کلمه هایم که همیشه سر به زیر به خط آخر می رسند ....