
این دلواپسی های محرمانه ی من، این سجاده ی صبور کاغذی، دلش هوای میقات وُ مداد وُ شعر کرده است تا دوباره چند رکعت نیاز به نام تو مشق کند.../span>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>
حالا که از سفر آمده ام داری مثل «کاشی های هفت رنگ» مسجد «شیخ لطف الله»، واژه واژه توی شعرهایم می نشینی، مثل طرح «پیچک» وُ «بوته» وُ «آسمانه» ی آجری وُ عنابی اش، مرا به نوشتن وا می داری!
آن روز دست هایم را گرفتی ؟! یادم نمی آید!! ، من تمام قد در آغوش غزل های تو به نماز نشسته بودم...با من حرف زدی؟! یادم نمی آید !! ، من فقط تماشایت را تکرار می کردم...همین یادم مانده تو ایستاده بودی وُ من پشت آن دیوار کاشی، از معماری بی نظیر لبخندهایت عکس می گرفتم....
وقتی آنجا بودم باور کن چیزی ندیدم... نمی دانم از کدام سمت می رفتیم وُ دوباره گوشه ای دیگر دست هایت را در سطرهای تخیّل من می گذاشتی!...من تو را در پیچک روی پنجره های مسجد می دیدم که با نور می آیی وُ با کلمه ها به رقص می نشینی.... تو را بالا بلند کشیده ای می دیدم که «مُقَرنَس ها» را پله پله متبرک کرده است...من گیسوان بافته ات را در پیچ پیچ «طُره های» لاجوردی هر ثانیه یکبار می مُردم...من تو را نیت می کردم در «هشت ضلعی» آستانه ایی که دلم هزااااار تکه می شد وقتی نامت را در محرابش زمزمه می کردم...
یادت هست؟ شانه ی به شانه ی هم توی «دالانی» که عطر مریم وُ «مرمر» می داد، وقتی انگشت های تو را مسح می کرد؟! ؛ باور کن این تلاوت عاشقانه ی قدم های ما را هیچ توریـــستی نمی نفهمید!....
آن روز آسمان روی زمین بود؟! ، یا زمین تکه ای شعر که در مسیر قدم های تو با ضرباهنگ تکه، تکه، تکه هـــــای هفت رنگ لباست نواخته می شد؟!!... آنقدر کنارم بودی که دیگر نه ایوان وُ خلوت «معرق پوشش» را، نه آیه های نشسته بر سینه ی «اِزاره هایش» را می دیدم، حالا که بازگشته ام دارد کم کم یادم می افتد فقط تو را می دیده ام، و حالا هم دارم آن معماری عاشقانه را به خاطر تو به یاد می آورم!...
می دیدمت...تو آنجا بودی، لابه لای سبزآبی های مقدس ، ما بین معاشقه ی «ثلث» وُ انگشت های «استاد عباسی»... تو روی زمین و من خیره به آسمانه ی گنبد ، آنجا که چشمانت میان «کاشی های معرقش» در خورشید نشسته بود؛ بی درنگ به زلالی اشک هایت اقتدا کردم! ، آنجا ملودی سُبّوحی سُبّوحی جز در حنجره ی ملکوتی تو شنیده نمی شد!... هر لحظه هوای تو را می کردم تن پوش «اِسلیمی ات» بر تن تنهایی من می پیچید!...
راستی کسی دیده بود آسمان در دست های تو شناور است!، راست می گفت؛ تمام شعرهای من توی دست هایت آهنگ آسمانی شدن داشت!...می دیدمش، معراج واژه هاییم را که از آغوش تو آغاز می شد وُ در بوسه هایت به فنا فی العشق رسید... همه جا آیه های خیال انگیز صدایت روی کاشی ها به گوش می رسید...باور کن نه «مُقَرنَس ها»، نه آبی ها وُ نه لاجوردها، که فقط خیال بودم وُ خواب کنار تو... تو... تو....>/>>/>>/>>/>/span>>/>>/>>/>
