.....
گاهی طعم زمستان می دهد
شعرم
ببخش! اگر خواب تابستانی ام سرد است...
ببخش! اگر هوای باغچه و
این تقویم های تکراری
لبریز قصه ی پاییز است....
بیا مرور کن مرا
از آغاز سطر لبخندهایت
بگـو
فصل پنجمی هنــــــوز
در راه است ....

لبخند که میزنی، سبز می شود تنم....
وزن دلتنگی.....
دست در دست غمها می روم!
کوله ی تنهای خود را می برم!
این خیابان، آخرین جای زمین!
کوچه ای بمبست، تا آخر همین!
کوچه ای در نبش دلتنگی ِ ماه!
جاده ای می رفت بـِ استقبال آه!
سیل اشکی در مسیر واژه ها!
مثنوی می کِشت برآییــنه ها!
من نشستم بی و تو و بی پنجره!
فصلها رفتند و غم در حنجره!
سرد بود، در واژه هایم سوختم!
بغض کردم ، من دلم را دوختم!!!
من تو را هر شب زیارت می کنم!
واژه هایت را عبادت می کنم!
کوچه را گشتی، ندیدی بی کسم!
من تو را دارم، چرا دلواپسم؟!
من شریکم درد خوش آهنگ را!
این خطوط خسته و دلتنگ را!
من دلم خط خورده، آبادش بکن!
این دلم تنگ است، آزادش بکن!
درد را، در سینه آرایش بکن!
من شکستم! زخم را ویرایش بکن!
من دلم جا داشت ، صد ماتم خرید!
از تمام دلخوشی ها، غم خرید!!!
او شبانه هق هقش را می سرود!
چشم را می بست و غم را می گشود!
او صدای گریه اش را می نوشت!
مثنوی را با تو شبها می سرشت!
آخرین شعرم سرانجامش سکوت!
می نوازد عمق قلبم یک فلوت!
می نوازد فاعلاتن فاعلن
درد را در سینه ات آغاز کن!
پشت هر بیتش فقط آمین بود!
قصه ی لیلای تو هم ، ایــن بود!!!.....
.
.
شعر من خواهش ندارد،عاشق است!
عاشقی را،عشق من! غم لایق است!
آخرین سپیدار
راست می گفت بی بی!!... مُهرها از هم آغوشی تو و خاک، مقدس شده اند!.... می گفت این سجاده، نشیمن گاه پروانه هایست که گلوی نیزه ها را بوسیده اند!.... راست می گفت!!.....این همه ساعت های سترون، این همه تاریخ و سیاهه ی خون آلود، اسب های بی سوار را دیگر ندید!.....هیچ منجی بر خورشید و نیزه عروج نکرد!.... نینوا.... نینوا را هیچ کسی دوباره تکرار نکرد!....

آخرین سپیدار
.
.
میدان وصال.... خیابان دهم اسرار.... کوچه ی شیون و شراب.... پلاک 72
ناسروده .....
تقویم های خالی ام را مرور می کنم!... حاشیه هایش هنوز منتهی به سپیدهایی ست که سال هاست ناسروده مانده است!.... می خواستم عقربه هایی را که درست وقت دلتنگی، به حاشیه های ذهنم هجوم می آورند را ، با آواز پلک های تو کوک کنم!....می خواستم تمام آوازها را به پای قامت تو زمزمه کنم!.... دستهایم از میان لحظه هایت ورق می خورند!... در دلم تكههای غريبی شعله می كشد! .... كسی به عيادت گونههای سوختهام نمی آيد!.... لبخند هایم را بهانه نکن که حالم خوب است!....همیشه بین بغض و لبخند، یک پنجره فاصله بیشتر نیست!....هنوز تا دلت بخواهد من تنهایم و این همه ساعت و سکوت سهم کمی نیست!!.... هنوز نامه های بسیاریست که برایت نخوانده ام!... گفتم بنویسم، تا این تنهایی سرریز را سر کرده باشم!!....