تقویم های خالی ام را مرور می  کنم!... حاشیه هایش هنوز منتهی به سپیدهایی ست که سال هاست ناسروده مانده است!.... می خواستم عقربه هایی را که درست وقت دلتنگی، به حاشیه های ذهنم هجوم می آورند را ، با آواز پلک های تو کوک کنم!....می خواستم تمام آوازها را به پای قامت تو زمزمه کنم!.... دستهایم از میان لحظه هایت ورق می خورند!... در دلم تكه‌های غريبی شعله می كشد! .... كسی به عيادت گونه‌های سوخته‌ام نمی ‌آيد!.... لبخند هایم را بهانه نکن که حالم خوب است!....همیشه بین بغض و لبخند، یک پنجره فاصله بیشتر نیست!....هنوز تا دلت بخواهد من تنهایم و این همه ساعت  و سکوت سهم کمی نیست!!.... هنوز نامه های بسیاریست که برایت نخوانده ام!... گفتم بنویسم، تا این تنهایی سرریز را سر کرده باشم!!....