امروز تولد من بود...

امروز را هیچ دانش آموز جدید وُ قدیم یادش نمی رود!

حس غریب وُ غم انگیزی که مخصوصا همسن های من بیشتر آن را می فهمند!

و بزرگترها که بهتر یادشان ست

سالگرد جنگ وُ قصه ی آوارگی لبخندها را....


بگذریم


برگردیم به سال ها پیش

آن سال ها که سی وُ یک بار شهریور نواخته شد...

و بعد از آن

قصه ی من ،دو سه خط زندگی، چند کلمه شعر

و یک عمر حرف وُ نگفتنشان شروع شد...

 

حس بودن میان تابستان وُ پاییز را

فقط پرستوها می دانند

و کسی که قرار است

فردا روز اول کوچش باشد به تقویم های پر از برگ وُ باد... 



شهریور رفت...

و قرار است اول پاییز را من شروع کنم! 

فردا که «مهر»بانی آغاز می شود

مراقب برگ هایی که قرار است

به رسم هر سال عاشق شوند باشید...

 

لیــلا نجفی

 

 

پی نبشت:

حرف بود، مثل نثرهای سپید پیشین 

 

 

«تو» نیستی 

و زندگی برای من  

شعر غمگین بلندی ست 

که روز به روز 

عمرم را 

کوتاه تر می کند

 

لیلا نجفی