بهار...

قصه ی نیلوفریِ آبگیرها وُ

غزلخوانیِ درناهای خاکستریست

که هر سال

در همایش آبی ِ تالاب ها تکرار می شوند،

قصه یِ تولدِ عطرها  وُ

اولین واژه های شکفته از زبان سوسن ها،

قصه ی دختری با تن پوش حریر وُ  بابونه

که بر دامان بوته ها

و گیسوانِ سپیدِ زمستان نشسته است...

دختری که آواز می خواند

می خندد

و آنقدر می بارد وُ می بارد

که هر چه زنبق وُ نرگس وُ آویشن است

سراغش را از جویبارها می گیرند...

 

دُرُست به وقت ِ ساعت ها

از مسیرِ بارانی ِ تقویم ها می رسد

لاله ها را به سینه ی باغچه سنجاق می کند...

 

وقتی موهایش را در آغوش نسیم می پراکند

پامچال  ها نفس می کشند

و بنفشه ها

از گیسوان زمین لبریز می شوند...

 

بهار شاعر ست

قلمش را توی ابرها می زند

و یک آسمانچکاوک وُ ترانه

                  از سر انگشت هایش می سراید،

نمی دانم باران مثل او

یا او مثل باران بر این حوالی باریده

که این همه شعر وُ

                شقایق وُ

                   شبنم روییده است!...

 

 لیلا نجفی

 

با هم  

یک فنجان قهوه خوردیم

فالمان را گرفتند

باورت شد به هم نمی رسیم...

حالا تو نیستی

و من سال هاست سفارش چای می دهم

بدون قند

    بدون تو...

 

 

لیلا نجفی

 

 

یادت باشد آمدی بیدارم کن! ساعتم را رأس قدم های تو کوک کرده ام، خبری، زمزمه ای، بارانی، چیزی آمد با صدای تو به نماز بایستم...نیت کرده ام تمام نمازهایم را روبروی پنجره بخوانم، روبروی قاب عکسی که فصل هایش، خیالت را پر رنگ تر می کند و مرا پیر تر....از صبح که بیدار شده ام پیشانی ام بوی قرآن وُ لاله عباسی می دهد، وقتی قبل از اذان موهایم را کنار زدی وُ انگشت هایت را توی دست هایم کاشتی،تا الان یک ریز دارم ذکرِ«یا عشق» می خوانم...

با خودم قرار گذاشتم کمی قبل از آمدنت بین آدم ها قدم بزنم؛ همیشه ام پشیمان می شوم! ...از تو چه پنهان توی این لباس اتو کشیده که بارها دیده ای، دختری با شالِ ساده وُ کفش های کتانی پنهان کرده ام تا هر وقت تنهاییِ دنجی دیدم، دست هایم را تو جیبم بگذارم وُ روی جدول های خیابان، بلند بلند فکر کنم، لِی لِی کنم و برای خوردن ابرهای تُردِ کودکانه ام، کنار تو نقشه بکشم !

تو که خوب می دانی مَن مَن کردن را دوست ندارم، از «تو» بنویسم کسی دیگر کاری به کارم ندارد، یک سلام، یک چای وُ چند خورده ریزِ قابلِ گفتن می گوییم وُ بر می گردیم کنج شناسنامه ی خودمان؛ تنها جایی که می توان تنهایی را با جزئیاتش ورق زد....

این اتاق کوچک من آنقدر که تو را خواب می بیند همه چیزش بوی شعر گرفته ست ! دیوارش را دُرُست رنگ شیری پیراهنت زده ام... پرده هایش را با حاشیه دوزی های ترمه، شبیه خواب های بچگی هایمان دوخته ام... کتاب ها را توی طاقچه  چیده ام... میز چوبی قدیمی را داده ام تعمیر کرده اند... اینجا همه چیزش دوه نفره است!، مثلا کفش هایم، مال خیابان هایی بود که بدون تو هیچوقت فتح نشد... کوله ام پر از حرف هایی ست که نشد بگویم ...دست هایم پر از دعاهایی که توی باغچه ی امامزاده جا گذاشتم و تا نمی دانم رکعت چندمش ایّاکَ نعبُدُ سر داده بودم!... اما شعرهایم... شعرهایم همه اش مال توست، از همان دقیقه که دیدمت فهمیدم آذر، خودِ خودِ پاییز است و دی ماه چیزی شبیه بهارست که در دست های ما دو نفر شکوفه داده ست...

توی این مدت تقویم های دیواری را از حفظ شده ام؛ آنقدر که آخر هفته ها را مرور کردم، شعرهای مورد علاقه ات را اتو کشیدم، عطر همیشگی ات را روی پنجره پاشیدم وُ شب بو ها را بیدار کردم... آه ه ه دقیقه های لعنتی! کسی به آنها نمی گوید دارد دیر می شود، دارد چیزی توی گیسوانِ پرپشتِ شهریور پیر می شود!...

کاغذها همیشه از من صبورترند...آنقدر «تو» را نوشته ام، شانه هایشان بوی پینه وُ پروانه وُ درد می دهد... کاغذها هر روز شاهد منظره ی سپیدنگاری های منند، می بینند هر روز داوودی ها را به پیراهنت می دوزم، کیفت را پر از سلام می کنم، یقه ات را از گل های آهار می بویم، دعای بوسه می خوانم و به صورتت فوووت می کنم...

خش خش واژه های دفترم را وقتی توی خیالم قدم می زنی مثل صدای گریه می شنوم... کاری نمی شود کرد... دلتنگیِ بی جیر و مواجبی که هر روز به درب خانه ام پُست می کنی را دوست دارم... چیزی مثل مرگ، آبی وُ خنک، پاپیچ دلم می شود وُ تا گلویم هق هق می کند...اصلا  تو باشی من از زندگی کردن دست بر می دارم !...

کاغذها فهمیده اند تا وقتی تو هستی این شعر تمام شدنی نیست... حتی قهوه جوش می داند راس ساعت «دو» بعدالظهر موهایم را می بافم... تراس را جارو می کنم... مدادم را بر می دارم تا برایت یک فنجان حرف بریزم وُ تنهایی بنوشم....

 

لیـــلا نجفی