بهار...

قصه ی نیلوفریِ آبگیرها وُ

غزلخوانیِ درناهای خاکستریست

که هر سال

در همایش آبی ِ تالاب ها تکرار می شوند،

قصه یِ تولدِ عطرها  وُ

اولین واژه های شکفته از زبان سوسن ها،

قصه ی دختری با تن پوش حریر وُ  بابونه

که بر دامان بوته ها

و گیسوانِ سپیدِ زمستان نشسته است...

دختری که آواز می خواند

می خندد

و آنقدر می بارد وُ می بارد

که هر چه زنبق وُ نرگس وُ آویشن است

سراغش را از جویبارها می گیرند...

 

دُرُست به وقت ِ ساعت ها

از مسیرِ بارانی ِ تقویم ها می رسد

لاله ها را به سینه ی باغچه سنجاق می کند...

 

وقتی موهایش را در آغوش نسیم می پراکند

پامچال  ها نفس می کشند

و بنفشه ها

از گیسوان زمین لبریز می شوند...

 

بهار شاعر ست

قلمش را توی ابرها می زند

و یک آسمانچکاوک وُ ترانه

                  از سر انگشت هایش می سراید،

نمی دانم باران مثل او

یا او مثل باران بر این حوالی باریده

که این همه شعر وُ

                شقایق وُ

                   شبنم روییده است!...

 

 لیلا نجفی