تو باشی وُ
هیچ کس
همین کافیست!
حتی اگر
از چراغ قرمز لب هایت بگذرم
جریمه ام کنند
برای اینکه گفته ام
" دوستت دارم "

تو باشی وُ
هیچ کس
همین کافیست!
حتی اگر
از چراغ قرمز لب هایت بگذرم
جریمه ام کنند
برای اینکه گفته ام
" دوستت دارم "

به قیمت روز حساب شد
موهای سپید
وُ
ستاره ای سیاه
در کُنتــراست تهِ فنجان ،
و خورشیدی
که در خاکستر فال من
عقیم مانده بود!...

صدای دلنگ دلنگ دوچرخه می آمد... دفتر و قلمم را حاضر کردم تا تو را دوباره از میان نامه هایت بخاطر بیاورم!... پستچی نبود، خیال نیامدنت به سرم زده بود!...گیج وُ مبهوت دور سر واژه هایی که هیچگاه برایت تعریف نکردم چرخیدم وُ از خواب ندیده ات، پرت شدم میان آغوش یخ کرده ی کاغذها...
نمی دانم گفته ام برایت؟!... خواب دیدم از کوچه های خرداد می آیی وُ طعم سپید اقاقی ها را بر دامن واژه های من می نشانی!... اصلا فکر می کنم تو را جایی دیده ام!...صدایت را در ضرباهنگ صبحگاهی گل های شیپوری، یا که چشمانت را در زلالی آبی زنبق ها .... شاید دست هایت را روزی در نقاشی پیچک ها، وقتی بر شانه های بهار نشسته بود، بوییده ام...شاید تو را در قاب غزلی عاشقانه ملاقات کرده ام، با همان روسری سوسنی رنگ که پر از پولک و پروانه بود...
وقتی می آیی، خش خش کاغذها بیدارم می کند، گمان می کنم تمام ساعت ها را برایت سروده ام...مثلا شاعر شده ام!...اما بیدار که می شوم می بینم هنوز اول قصه ی چشمان تو ایستاده ام!، مردّدم تو را بوسیده ام یا نه؟! ....
