می خواهم از «تو» بنویسم

برای شادی های پنهانی ات

که سیاه سرش کردند...

برای زنانه های شعرهایت

که سانسور شدند...

برای خنده هایت

که حکم شرعی دادند حرام است!

برای دلتنگی هایت

که با هیچ خلوتی باز نشد...

برای لباس های رنگارنگت

که در کمد خانه دفن شدند...

برای موهای معطرت

که خشکسالی را

اختلاس را

کمبود علوفه را

به آن نسبت دادند!

برای عاشق شدنت

که هیچ قانونی تصویبش نکرد...

برای معاینه های نجابتت! 

و نمی دانند

نمی فهمند شکنجه ای ست

که روح تو را

               تکه

                تکه کرده است...

برای دردهایی که می کشی

وقتی می‌گویند

نجابت تو

حفاظ مردان سرزمین من است....

برای خودم 

برای تو

که سر به زیر تمام می شویم....

 

لیـــلا نجفی

 

پی نبشت:

روز دختر

 

 

روزی آیینه ی آب ها 

از چهره ی دخترکان پر خواهد شد 

حریرهای سبز بید 

در باد به رقص می آیند 

زمین دوباره آبستن بنفشه ها 

و بهار 

از گیسوان زمستان جاری خواهد شد، 

تبرها 

قصه ی جنگل را یاد می‌گیرند 

به جای ناله ی ارّه ها در گوش شب 

برای چکاوکان 

لانه خواهند ساخت، 

روزی دامان «بِل» عطر بابونه می پراکند 

و «سبلان» و «هزار » 

کبک ها را 

در آغوشش می خواباند ،

روزی لب های تشنه ی «کافتر» 

از زمزمه های باران لبریز می شود 

«زنده رود» از بستر مرگ بر می خیزد 

و کابوس های «پریشان» 

به لبخند ماهیان وُ بازیگوشی درناها 

تعبیر خواهد شد، 

روزی «غازهای خاکستری» 

به شالیزارها بر می گردند 

و زمین 

از روزنه های آبی زنبق ها 

                              نفس
                                   نفس
                                          نفس  

                                      خواهد کشید... 

 

 

لیــلا نجفی 

 

 

 پی نبشت:

دعا کنیم برای زمین، برای درخت ها، برای غازهای مهاجر، برای دریاچه هایی که دیگر نمی خندند

 

عکس: دریاچه ی کافتر اقلید فارس