تبری بردار و

قطع کن ازدحام تو در توی بغض ها را...

یا بِبُر واژه های هرز فاصله ای

 که چشمان تو را

از خواب  من هاشور می زند...



هزار و یک شب دلواپسی های من!!... تمام مرا بر صلیب سوخته ی سینه ام به آغوش بگیر، درست جایی که تو را خس خس می کند!!.... می خواهم حرف بزنی! ....می خواهم دقیقه های خالص با تو را به آه بند بزنم!...می خواهم در آیینه ام ببینی چند لیلا  در تیک تاک جوانی ام  پیر می شوند!!...

تیک تاک خاطره هایت را

نیمه وقت های همیشه کوک می کنم

راس ساعت دلتنگی

زنگ خیال تو

                صدایم می کند.....


برای خودم مردی شده ام ، بی صدا گریه می کنم...

در سکوت سپیدها مواظبم باش، قلبم هنوز، زنانه می تپد...

حرف بزن لیلا!...من حرفهایی که بوی پروانه ندهند را خوب نمی فهمم!...این روزها دلم نبش دلتنگی افتاده و یک خیابان هیاهو از ذهنم مدام می گذرد!... کلافه ام، مثل اعصاب مچاله ی کاغذها!... نمی دانم کی و کجا این همه " تو" را تاب آوردم که شانه هایم هنوز عطر زخمی ِ اقاقی می پراکند!...نمی دانم چرا وقتی در بزرگراه تنهایی من منتشر می شوی، تمام دردهای دهاتی ام سر باز می کند!...تنهایی من لیلا ، پر از دلقكهایی است با دماغهای قرمز و چشمانی که خواب تو را خواب می بینند و اشتباهی می خندند!!... کافیست چند سطر ِ خیس از نگاهم را امشب مرور کنی تا باورت بشود چیزی از ناگفته های من، در این چشم ها از قلم نیفتاده است!!... تو را خدا لیلا!... شانه هایم را محکم بگیر!... می ترسم!...می ترسم هق هق بی واژه ی سپیدهایم، آن همه صبر و سکوت پیشین مرا رسوا کند...


من... سی و یک سالم است، هنوز هم  قاصدک که می بینم، کودکانه توی گوششان زمزمه می کنم و فوت می کنم به قلب آسمان ....

من... صبح های شهریور، سر حوض، زنبور بزرگ قرمزی را می بینم که هر روز می آید آب می خورد و می رود.... می نشینم تا قـُلـُپ قـُلـُپ نوشیدنش را از نزدیک ببینم....

من... به عمد روی برگهای زرد، راه می روم تا خش خش پاییز را لمس کنم... برگبار که شروع می شود، پنجره را باز می کنم تا احساس هوایی بخورد...

من.... این روزها برای کلاغها، برای چهار جفت قمری و گنجشکهای ترسوی حیاط، نان و آب و گندم میگذارم...وقتی نباشم، سفارش می کنم یادتان نرود! پرنده های مرا هر روز ببوسید و برای دنیای کوچکشان، میهمانی  ِ بزرگی از خورده ریزهای سفره بگذارید...