برای لیلی....
دختری را می شناسم، که حرف نمی زند!!...او آنقدر می بارد و می بارد که هر چه زنبق و نرگس و آویشن است، سراغش را از جویبارها می گیرد!.....دختری را می شناسم که رأس ساعت دلتنگی، از مسیر باران و بابونه می رسد، دسته دسته شقایق ِ کبود را به سینه ی ماه سنجاق می کند!.... دختری را می شناسم که سیب و انار را می بوید! ....نارنج ها را واژه واژه تنفس می کند!.....دختری را می شناسم که وقتی موهایش را در عطرها می شوید ، بنفشه ها از سقف آسمان آویز می شوند!.....او قلمش را توی باران می زند و یک آسمان ترانه و شبنم و ترنم از سر انگشتهایش می سراید! .... نمی دانم باران مثل او ، یا او مثل باران بر این حوالی باریده اند که انقدر شعر و شقایق و شبنم روییده است؟!.....

اینجا یک نفر در آیینه ی لیلا نشسته است ... یک نفر که آمده است درست توی برهوت دلتنگی ، با من تمام آسمان را در سینه ی ماه باریده است....