برای لیلی....

دختری را می شناسم، که حرف نمی زند!!...او آنقدر می بارد و می بارد که هر چه زنبق و نرگس و آویشن است، سراغش را از جویبارها می گیرد!.....دختری را می شناسم که رأس ساعت دلتنگی، از مسیر باران و بابونه می رسد، دسته دسته شقایق ِ کبود را به سینه ی ماه سنجاق می کند!.... دختری را می شناسم که سیب و انار را می بوید! ....نارنج ها را واژه واژه تنفس می کند!.....دختری را می شناسم که وقتی موهایش را در عطرها می شوید ، بنفشه ها از سقف آسمان آویز می شوند!.....او قلمش را  توی باران می زند و یک آسمان ترانه و شبنم و ترنم از سر انگشتهایش می سراید! .... نمی دانم باران مثل او ، یا او مثل باران بر این حوالی باریده اند که انقدر شعر و شقایق و شبنم روییده است؟!.....


 

اینجا یک نفر در آیینه ی لیلا نشسته است ... یک نفر که آمده است درست توی برهوت دلتنگی ، با من تمام آسمان را در سینه ی ماه باریده است....

خواب می بینم

خواب تو را،

 که تعبیرش "تو" نبود هیچوقت!

"منم" و یک عمــــــر نبودنت

                    که تعبیر می شد در کابوس هایم.....

                               .

                                         .

                                         .

                         تنــــــها منم (دانلود)

 

بی قراری های دو نفره....

تو مرا یاد شبانه ها می اندازی!.... شبانه هایی که برایت می نوشتم و تو تعبیر می کردی! ...حالا سالهاست که گذشته ام!....به قدمت تمام سپیدهایی که از واژه هایم سر زدند!...همراه جوانی ام سپید سرودند و..... سپید شدند!!... گاهی قهر کردیم!... گاهی برای هم خط و نشان کشیدم!....گاهی دو نفره خندیدیم ، یک نفره گریستیم!....گاهی به دنبالم آمدی و من نبودم! ... گاهی من آمدم و تو زودتر رفته بودی!... سالها به دنبال رد پای هم، روی شانه هایمان، تمام بار ناسروده ها را به دوش کشیدیم و رفتیم و هنوز به هم نرسیده ایم!!.... گاهی دعا می کردم کمی سپیده را معطل کنی!... اذانت را به تأخیر بیاندازی تا دو نفری کمی برای هم ترانه تعریف کنیم!!....گفتم درد و دلهایم طولانی اند!.... تو می خندیدی و روی بالهایت، آسمان را بر دوشم می انداختی و زیر ضربان مداوم ِ سُبّوحی سُبّوحی ات، خوابم می کردی!!....نورها که منتشر می شوند و صدای پَر پَر قدسی پروانه ها می آید، ذکر یا نُورُ یا قُدّوس تو، آواز مکرر لحظه های من می شود، وقتی دنبال چیزی می گردم که به تو بیاید!....وقتی ساعت های بی خوابی ام مدام می شود!.... وقتی هر شب، راس ساعت دلتنگی، صبر و واژه تزریق میکنی به انگشت هایم!... وقتی از کابوسی غمناک، لیلا لیلا کنان بیدارم می کنی!.... وقتی می ایستی در تنهایی من، و من تو را آیه آیه از آسمان می چینم! ...وقتی می نشینم در خلوت ساده ی تو، و تو در سینه ی داغدار من، کَم کَمک می باری!... وقتی، وقتی.....

                                                                    .

                                                                    .

                                                                    .

                                          گوش بسپار مرا (دانلود)


 

لیلا!....پاشنه ی خیالت را بخوابان، تا دامن تنهایی ات را با چند کلمه سکوت و سلوک قلم پر کنم.... پاشنه ی خیالت را بخوابان تا باز هم شب زنده داری هایمان را با اذان، با چنار و چکاوک و طلوع به تماشا بنشینیم....

ببار باران

ببار

هر چه را سروده ای از چشمهایت.....



یک چیز سر جای خودش نیست....

قرار بود دامن سادگی هایم را بتکانی!.... دستم را بگیری تا از نردبان ماه بالا برویم!... قرار بود بیشه های آه و آیینه ات را نشانم دهی!....قرار بود در خوابهای نیلوفری ات، کابوس هایم را تعبیر کنی!.... وقتی غزل ها می شکفند، برایم لبخند بچینی!.....قرار بود کوچه های بی صنوبر و سپیدار کودکی هامان را آب و مثنوی بپاشیم ، تو شیطنت کنی و من بر بازوانت حرز و غزل ببندم!....قرار بود شانه به شانه ی نگاهم بایستی و این واژگان بی ادعا را، با هم به مقصد سپیدها و بابونه ها برسانیم!.....قرار بود تنهایی که بارید ، برایم یک فنجان باران بریزی!... چتر دلتنگی ام را ببندی و میهمانم کنی به چک چک لبخندهای خیس خورده ی پاییز!....قرار بود....


خیابان را که متر می کنم، به عمد روی برگهای چنار راه می روم!...نمی دانم چند نفر نگاهم می کنند و با اشاره می گویند این دختر، «پاییز ندیده» است!!....نمی دانی چند روزیست برنامه ریزی می کنم در خیابان دراز و چنارهای چندین ساله ی یکی از گوشه های همین شهر عکس بگیرم...از هوا و زمین خنک نارنجی اش.... از برگهایش...از خودم .....جور نمی شود!!.... می ترسم برگ ریز تمام شود و.... نشود....


هنوز هم.....

شعرهایی همچو یک سنگ صبور!

می کند از سینه ام هر شب عبـور!

تو نبودی من فقط می سوختــــــــم!

درد را در سینه می اندوختــــــــــم!

.

.

.