یک چیز سر جای خودش نیست....
قرار
بود دامن سادگی هایم را بتکانی!.... دستم را بگیری تا از نردبان ماه بالا
برویم!... قرار بود بیشه های آه و آیینه ات را نشانم دهی!....قرار بود در خوابهای
نیلوفری ات، کابوس هایم را تعبیر کنی!.... وقتی غزل ها می شکفند، برایم لبخند
بچینی!.....قرار بود کوچه های بی
صنوبر و سپیدار کودکی هامان را آب و مثنوی بپاشیم ، تو شیطنت کنی و من بر بازوانت
حرز و غزل ببندم!....قرار
بود شانه به شانه ی نگاهم بایستی و این واژگان بی ادعا را، با هم به مقصد سپیدها و
بابونه ها برسانیم!.....قرار بود تنهایی که بارید ، برایم یک فنجان باران بریزی!...
چتر دلتنگی ام را ببندی و میهمانم کنی به چک چک لبخندهای خیس خورده ی پاییز!....قرار
بود....

خیابان را که متر می کنم، به عمد روی برگهای چنار راه می روم!...نمی دانم چند نفر نگاهم می کنند و با اشاره می گویند این دختر، «پاییز ندیده» است!!....نمی دانی چند روزیست برنامه ریزی می کنم در خیابان دراز و چنارهای چندین ساله ی یکی از گوشه های همین شهر عکس بگیرم...از هوا و زمین خنک نارنجی اش.... از برگهایش...از خودم .....جور نمی شود!!.... می ترسم برگ ریز تمام شود و.... نشود....
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ ساعت 1:44 توسط لیلا نجفی
|