تو مرا یاد شبانه ها می اندازی!.... شبانه هایی که برایت می نوشتم و تو تعبیر می کردی! ...حالا سالهاست که گذشته ام!....به قدمت تمام سپیدهایی که از واژه هایم سر زدند!...همراه جوانی ام سپید سرودند و..... سپید شدند!!... گاهی قهر کردیم!... گاهی برای هم خط و نشان کشیدم!....گاهی دو نفره خندیدیم ، یک نفره گریستیم!....گاهی به دنبالم آمدی و من نبودم! ... گاهی من آمدم و تو زودتر رفته بودی!... سالها به دنبال رد پای هم، روی شانه هایمان، تمام بار ناسروده ها را به دوش کشیدیم و رفتیم و هنوز به هم نرسیده ایم!!.... گاهی دعا می کردم کمی سپیده را معطل کنی!... اذانت را به تأخیر بیاندازی تا دو نفری کمی برای هم ترانه تعریف کنیم!!....گفتم درد و دلهایم طولانی اند!.... تو می خندیدی و روی بالهایت، آسمان را بر دوشم می انداختی و زیر ضربان مداوم ِ سُبّوحی سُبّوحی ات، خوابم می کردی!!....نورها که منتشر می شوند و صدای پَر پَر قدسی پروانه ها می آید، ذکر یا نُورُ یا قُدّوس تو، آواز مکرر لحظه های من می شود، وقتی دنبال چیزی می گردم که به تو بیاید!....وقتی ساعت های بی خوابی ام مدام می شود!.... وقتی هر شب، راس ساعت دلتنگی، صبر و واژه تزریق میکنی به انگشت هایم!... وقتی از کابوسی غمناک، لیلا لیلا کنان بیدارم می کنی!.... وقتی می ایستی در تنهایی من، و من تو را آیه آیه از آسمان می چینم! ...وقتی می نشینم در خلوت ساده ی تو، و تو در سینه ی داغدار من، کَم کَمک می باری!... وقتی، وقتی.....

                                                                    .

                                                                    .

                                                                    .

                                          گوش بسپار مرا (دانلود)


 

لیلا!....پاشنه ی خیالت را بخوابان، تا دامن تنهایی ات را با چند کلمه سکوت و سلوک قلم پر کنم.... پاشنه ی خیالت را بخوابان تا باز هم شب زنده داری هایمان را با اذان، با چنار و چکاوک و طلوع به تماشا بنشینیم....