مادرم قهر بود
می گفت:
به خاطر تو
بر می گردم!
کلید را آهسته می چرخاند
حیاط را مرور می کرد
چین های صورتش را می شُست،
کفش ها
چادر خسته اش
درد می کشید...
پدر مثل همیشه کتاب می خواند
و گل هایش را
هرس می کرد!
مادرم سواد عشق نداشت
از چپ به راست می خندید
شعر های تَنَش
خمیده بود
چشم هایش
دُرُست نمی نوشت!
مادرم دوباره به خانه برگشت
روی لباس هایش
نه دیگر نقش پرنده بود
نه دست های مردی
که پاییز را
از لای موهایش
بتکاند...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ ساعت 10:45 توسط لیلا نجفی
|