چند لحظه ....
مدتهاست آسوده ایم ، تو و من ... از ته مانده ی دل آدم هــــا... از کابوس سلام و تزویرشــان که
بوی تهوع می پراکنند در ریه های شرافت ما...از طـرح سنگی نگاهشان که چون کتیبه هایی جعلی
هویت اصیلمان را به غارت می برند... تو و من ، به نظاره نشسته ایم قـرنی معیوب را،که اصالتش
را چوب حراج می نوازند،احساس را پهن می کنند و اداهای گران قیمت می فروشنـد...!اینجا عجیب
به بند می کشند واژگان را برای تفاخر اندام و اسارت رنج های اصیل! و چه خوب که دوریم....دور
از همیشگی های همه... دور از دود خیـال های مدرن که سُربش سادگی هایمان را به سکسکه می
اندازد!!....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 21:19 توسط لیلا نجفی
|