مدتهاست آسوده ایم ،  تو  و من ... از ته مانده ی دل آدم هــــا... از کابوس سلام و تزویرشــان که

بوی تهوع می پراکنند در ریه های شرافت ما...از طـرح سنگی نگاهشان که چون کتیبه هایی جعلی

هویت اصیلمان را به غارت می برند... تو و من ، به نظاره نشسته ایم قـرنی معیوب را،که اصالتش

را چوب حراج می نوازند،احساس را پهن می کنند و اداهای گران قیمت می فروشنـد...!اینجا عجیب

به  بند می کشند واژگان را برای تفاخر اندام و اسارت رنج های اصیل! و چه خوب که دوریم....دور

از همیشگی های همه... دور از دود خیـال های مدرن که سُربش سادگی هایمان را به سکسکه می

اندازد!!....