«پیاده روی» بهانه است

برای جا گذاشتن فکرهایی

که نه شعر می شوند 

نه از سر من

          دست بر می دارند!

در خیابانی

که زمستانش سرد

و دلتنگی هایش طولانی اند،

با مردمی که یکدیگر را

از روی تکرار احوالپرسی ها می شناسند!

و مرور کافه هایش

که برای تنهایی یک عابر

جای خالی ندارد!


خیابان ها تمام می شوند

و من

فقط شانه هایی خسته را به خانه می‌برم

که روی آن هنوز

زندگی سنگینی می کند!

می برم میان همان فکر ها

که نه قرار است شعر شوند

نه از سر من

         دست بر دارند....

 

 لیلا نجفی