پاییز که می آمد، آفتاب نارنجی اش ساده ترین حرف هایمان را شاعرانه می کرد!
پاییز فصل گیسوان بادخیز تو بود در خیال من وُ پیاده رو هایی که با هم قدم می زدیم شان...
راستی آن نیمکت ها چقدر خاطره دارند از ما!
این موقع از سال که می شود عطر تو، توی این مسیر قدیمی گیجم می کند... نمی دانم گفته بودمت یا نه! که وقتی موهایت را در خواب من می پراکنی، هزار گره از دلتنگی ام را باز می کنی؟!
حالا بعد از این همه سال وقتی خوابت را نمی بینم، این قلم، این کاغذهای لبریز از خیال تو، دیگر چیزی ندارند که بگویند...
حرف که نمی زنی هزار بار از بوی نامه ها وُ عطر جامانده ات سرفه ام می گیرد!...انگار ساعت از حرکت باز می ایستد، زمان روی دلتنگی می ایستد... پاییز می ایستد... قلبم، قلبم می ایستد...شعرها دق می کنند، حال مرا خوب نمی نویسند!...
این روزها مثل یک نوار خالی پرم از لحظه هایی که روی سکوت ضبط شده!... خش خش واژگانی که بیخ تا بیخ گلویم مانده نکند حوصله ات را خاکستری کند؟!....تحملم کن!....من نه هیاهو بلدم نه آرامش، بی قرارم... بی قرار...
لیلا نجفی