نثرهای لیلی بیات
چُرتکه می اندازند، ثواب ها و صواب ها را برمی دارند در مُشت بسته شان، می گیرند و کسی از آن ردیف اولی های صف، سر به چپ وُ راست می جنباند که: " تو در برون چه کردی، که درون خانه آیی؟ " ... انگار یک چیزی از من جدا شد ...
ومن به چَشم خویشتن، دیدم که "جانَ "م می رود ...
"جانَ "م می رود و می ایستد ته صف! ... بُغض می کند و زمزمه که: " به حرم، رهم ندادند" ... گفتند این جاها یک مرامی می خواهد که تو نداری بچّه! ... و این " بچّه " گفتن، آنقدر گوش ِ "جانَ "م را می خراشد که دلم برایش می سوزد.
می دانم که
"جانَ " م مرام داشته، همیشه داشته ... از آن اول ِ اول هم ... از همان
وقتی که جسمم 4 ساله بود، با آن موهای دخترانه ی عروسکی ... همان وقت که دست مادر
را از سر بازیگوشی رها کرد وُ گم شد ...
همان وقت که یک آقایی با آن لباس وُ کلاه مخصوص در پاسخ به بهانه جویی وُ نق زدن و
اشک های کودکانه اش، برایش یک پُفک باز می کرد....و اما جسم 4 ساله ام،بی قرار
نخواستن ِ پُفک و بی تاب ِ خواستن ِ مادر ....
انگار از همان روز به
بعد بود که جان ِ کودکی ِ جسم 4 ساله ام فهمید که باید چُون "غزال" بشود
و این را از مرام مهر مادری دانست که یک ذره هم نبود .. همان وقت که مادر در
آستانه ی در پیدا شد و عشق، تفسیر شد! ...
و عشق یعنی تکه تکه ات هم که بکنند، بی تاب ِ یکی باشی ... پَس بزنی تمامی
خوشمزه های عالم وُ آنی را ... که تو فقط "یکی" را می شناسی و
"یکی" را می طلبی ... این "یکی" ها در هر زمان ممکن است کسی و
یا چیزی باشد که از نفس خودخواه وُ پُر تنش به دور است، از روزمرگی ها جداست ...
آدم باشد یا هر چیز دیگری، اما از آنی بودن به دور است….
این روزها بیشتر خیره می شوم به خودم، به خط های باریک روی دستم، به لب هایم، به چَشم هایم، به گوش ها و حتی زُل می زنم به قلبم، فکر می کنم به ناخن انگشت کوچکم ...
می دوم تا ته حیاط و می نشینم لب باغچه ی خانه ی اجاره ای مان ... برگ ها وُ گلبرگ ها ... و خاک و خاک ... سر بر می دارم به آسمان، به ابرهایی که شانه به شانه ی هم در عبورند و با من وُ با همه حرف می زنند و حرف می زنند ...
بیشتر نگاه می کنم به دخترک ِ دوست داشتنی ِ همسایه ... به مادری که با زنبیلی پُر از تنهایی از کوچه مان می گذرد، به کبوترها وُ گنجشک های کوچک روی درختی که تا نزدیک پنجره ی آشپزخانه مان سرک کشیده اند و زمزمه ها دارند....
.
.
صدای زنی آنجاست: هل من ناصرا ینصرنی، مردی خمیده قامت! وحشی بافقی می نماید،دخترکی با موهایی آشفته و لباسی بلند در گریز از چیزی، آواری از دیوار همسایه مان، کبریت های نیمه سوخته.....
چهارراه های بی چراغ راهنما، سوت ممتد پلیس، ضربات چکش یک قاضی ...خس خس ریه های یه دروغگوی بزرگ که به اندازه ی یک سرطان درد ریخته بر جان کوچه ها ....
آوای بلند مردان فروشنده که کلاه بی غیرتی می فروشند ... و زنانی آن طرف تر آتش زده بر حیایشان… آدم ها در هم می خزند،خبری از تابلوهای ورود ممنوع نیست ...مرزی نیست، حصاری نیست....
(لیلی بیات)
درودی بی کران
چیزی که در سطرها خود را به خواننده نشان می دهد، خدا محوری در نگاشتن و خواندن است....اینکه نویسنده ی سطرها خود را شناخته و خدواند را در راس دلتنگی ها و آرامش می داند.....طبیبی را میکاود که درد را تزریق می کند و خود مداوا کننده ی زخم های اوست....او بین متن ها در جستجویی عاشقانه و عارفانه، آیه ها را زیر رو می کند تا نشانه های الهی را در کالبد خویش بیابد و بسراید...و جز این زمزمه نمی کند که «من عرف نفسه فقد عرف ربه»:
این روزها بیشتر خیره می شوم به خودم، به خط های باریک روی دستم، به لب هایم، به چَشم هایم، به گوش ها و حتی زُل می زنم به قلبم، فکر می کنم به ناخن انگشت کوچکم ...
واژگان به کار رفته ملموس اند و نویسنده عطری که از به کار بردن واژه هایش به کار می برد آرامش خود را از نگاشتن و سرودن آن القا می کند....او جستجو گری بی قرار است که در بی قراری هایش آرامش را می یابد....
امید همه جا می درخشد...زیبایی ها چشم او را می نوازد... از کلمه هایی استفاده می کند که نشان از رویش و تولد دارند... برگ ها وُ گلبرگ ها ... خاک و خاک ...آسمان.... ابر.... او در هر بار سرودن تولد روح خود را از کالبد واژه ها نشان می دهد...
او در سادگی هایش، پیچیدگی روح انسان را در واژگانی معطر برای خود و خواننده اش می نگارد و در شهودی عارفانه خدایش را نشان می دهد: تو فقط "یکی" را می شناسی و "یکی" را می طلبی ...
او در نوشتن به دنبال هدف است و آن شناختن است...شناخت خود در میان نشانه های هستی و نیستی ...و فریاد ایمان برای آنچه برایش سروده می شود.... او زمزمه هایش تداعی این است که: فقط به دنیا آمدم برای ِ دوست داشتنت ... و بعد باید از این دنیا بروم
وقتی بغض هایش می شکنند،هنوز واژه ها سپیدند....سیاهی ها باریده اند و رنگین کمان معرفت بر سطرهایش تابان است....زیرا هدف او خدایی است که همین نزدیکی ست و شاعر نشانه های او می بیند....
در انتهای مکاشفه، او وقتی از خلسه ی عاشقانه اش باز می گرددد، انسان را در قاب هستی نگاه می کند...به انسان در مسیر طولی خداوند...همان خالق نیکی ها و شرهای زمینی....به فریادهایی که هنوز جریان دارد و ایمانی که در زندان بی عدالتی اسیر شده...انسانی که در سیاهی دنیا به خاطر دوری از خداوند، روحش به پلیدی تن داده و اینجا فریادهای شاعر همچون ضربه های پتک بر انسانیت انسان می کوبد.....زیرا وقتی شناختی نباشد همه به بیراه می روند:مثل چهاراه های بی چراغ....سوت ممتد پلیس....و آن سرگردانی و فرو رفتن در مرداب بی دینی و بی غیرتی است.....
خداوند و خلقت بی نظیرش، انسان ،سفینه های رستگاری اند و آن وقتی بوجود می آید که به زیبایی های آفرینش، و تمسک به تاریخ آزادگی انسانهایی پاک بیاندیشیم....
لیلا نجفی

