دیروز را دوست ندارم!

شبیه ترس بود

مثل آن لحظه که دست های پدرم را

در هیاهوی بادبادک ها گم کردم...

شبیه خاطره هایی که بر نگشتند

مثل کودکی ام

 که به هوای گنجشک ها پرید و

در سادگی هایش خیلی زود بزرگ شد...

گاهی شبیه کابوسی تیره بود

که در شبهای بی قراری  خوابم را می دزدید

 و هنوز هم که هنوز است در غبارهایش راه گم می کنم

 و در کوچه هایش دلتنگی هایم را تکرار می کنم...

دیروز را دوست ندارم...

به خاطر آرزوهایم که جا ماند

 و فقط تنهایی ام به اندازه ی آدم بزرگ های بچگی بزرگتر شد...

دیروز من شبیه آرزو هایم گذشت

آرزوهایی که ابری شد و

ماند تا در نگاهم کودکانه ببارد

آرزوهایی که ثانیه های پاک انتظارش

 بر باد نشست و رفت که رفت...

 

...لیلا...