آ...فریقا 2

تاریخ  لم یزرع  سرزمینت را

دیگر

دعای الهگان زمین مستجاب نمی کند...

رنگ تو

منشور بی قانون قرن های سپید است...

دانه ها مقصر نیستند

تابوت های فربه

خاک را اشغال کرده اند.....!

شنیدم  بردگی را لابه لای تاریخ لغو کردند.... حالا، خس خس نفسهایت را برای نان، از روی صندلی های راحتی انسانیت،کدام منجی سیر خواهد کرد....!!!

مسیر دستهایت...

در کویر گونه هایم

 دستهایت

 نوازش می کارد...

مسیرهق هق نامـت

 روی نبض رگ کاغذهایم ،

 واژه واژه دل ، می ســـــوزاند...


شبیه تو شده ام...

لهجه ام تاریک است...

قامت چراغ های کلمه ،

به سقف آوار اندوهم  نمی رسد...

حنجره ام ، شبنم زده است...

مدت هاست نقطه چین هایی شبیه تو،

از لکنت آرایه های نگاهم می بارد...!!

 نرسیده به ساعت نیامدنت ، حوصله ی سکوت قافیه های من ، در بی نشانی غزلهای چشم تو میشکند.....

  آمدی...؟!

می بینی؟

پاییز به نیمه ی ایوان کاج ها رسیده است...

به افق برگ ها نگاه می کنم

که رو به خلوت خالص خورشید ،

چهل اربعین اندوه ،

در تو ، اتراق خواهد کرد....!


آن روزها.....دبستان دکتر علی شریعتی

بلوغ کابوسهای هر شبم

طلوع ِ شنبـــه دم می کشید

صبح ، ردیف مرتب دلهره می بست!

دفتر ، دیوانگاه لیسانسه های بی ترانه و

دیکته های دلواپس من بود...

یکی ، هزارآفرین های بسیاری داشت

تعبیر مشق های کاهی من

گاهی یکـــ آفرین بود...!


تخته سیاه تلاقی کم فهمی سر دختران کودنی بود که نمی دانستند چهار به اضافه ی سه یعنی چه!وقتی انگشت های جوهری معلم روی گونه هایشان طعم داغ سیلی می کشید و حجم کتاب فارسی آن موقع!!! روی سرشان فرود می آمد ، آن وقت همه چیز حل می شد!

تنها شخص ماندگار در ذهن دبستانی من دخترک مو قرمزی بود که هیچگاه لبخند مهربانش ترک نمیشد...او مطرود نازهای اتو کشیده ی دخترانی بود که جمع میشدند و او را مسخره میکردند... او فقط نگاهشان می کرد و لبخندش محو نمیشد! روزی به برکت سرمای زمستان به کلاس ما امدند و همه در نیمکتهایشان مهمانان نا خوانده را جا دادند...دخترک مو قرمز کنار من نشست و باز هم همان لبخند ...همان نگاه...بی کینه و آرام ....

با آنکه پنج سال دبستان و طعم  ترس و دلهره ی آن سالها برای من کابوس فراموش نشدنی باقی مانده است اما هنوز هم کلاسی هایم را دوست دارم و به یادشان هستم...کیمیا پارسا دخترکی که هیچگاه درس نمی خواند....مریم شاکری ِ مو طلایی که مهماندار هواپیما شده است ...فیروزه و دخترش هلن...انسیه ی مرتب و لهجه ی آباده ای اش ...اعظم دختر خنگی که آنقدر رفوزه شده بود که نمیدانستیم چندسال دارد! انعام با رگه ی عربی و ازدواج نافرجامش که دخترش ریحانه را رها کرد...شکوفه ، تنها همکلاسی من که زیاد می بینمش و با کودکی اش هیچ فرقی نکرده است.....و  دخترک مو قرمز  ، با لبخند همیشگی اش.....