بلوغ کابوسهای هر شبم

طلوع ِ شنبـــه دم می کشید

صبح ، ردیف مرتب دلهره می بست!

دفتر ، دیوانگاه لیسانسه های بی ترانه و

دیکته های دلواپس من بود...

یکی ، هزارآفرین های بسیاری داشت

تعبیر مشق های کاهی من

گاهی یکـــ آفرین بود...!


تخته سیاه تلاقی کم فهمی سر دختران کودنی بود که نمی دانستند چهار به اضافه ی سه یعنی چه!وقتی انگشت های جوهری معلم روی گونه هایشان طعم داغ سیلی می کشید و حجم کتاب فارسی آن موقع!!! روی سرشان فرود می آمد ، آن وقت همه چیز حل می شد!

تنها شخص ماندگار در ذهن دبستانی من دخترک مو قرمزی بود که هیچگاه لبخند مهربانش ترک نمیشد...او مطرود نازهای اتو کشیده ی دخترانی بود که جمع میشدند و او را مسخره میکردند... او فقط نگاهشان می کرد و لبخندش محو نمیشد! روزی به برکت سرمای زمستان به کلاس ما امدند و همه در نیمکتهایشان مهمانان نا خوانده را جا دادند...دخترک مو قرمز کنار من نشست و باز هم همان لبخند ...همان نگاه...بی کینه و آرام ....

با آنکه پنج سال دبستان و طعم  ترس و دلهره ی آن سالها برای من کابوس فراموش نشدنی باقی مانده است اما هنوز هم کلاسی هایم را دوست دارم و به یادشان هستم...کیمیا پارسا دخترکی که هیچگاه درس نمی خواند....مریم شاکری ِ مو طلایی که مهماندار هواپیما شده است ...فیروزه و دخترش هلن...انسیه ی مرتب و لهجه ی آباده ای اش ...اعظم دختر خنگی که آنقدر رفوزه شده بود که نمیدانستیم چندسال دارد! انعام با رگه ی عربی و ازدواج نافرجامش که دخترش ریحانه را رها کرد...شکوفه ، تنها همکلاسی من که زیاد می بینمش و با کودکی اش هیچ فرقی نکرده است.....و  دخترک مو قرمز  ، با لبخند همیشگی اش.....