کنار سفره ی شب

حرف هایم را قورت می دهم

چیزی نمی گذارد لحظه ها را خوب بجوم

سیر می شوم!

و لاجرعه اشک را به روی بغض گرُ گرفته  سر می کشم

...

می نشینم پای سکوت چشمان مادر

که دیگر از آرزوهایش چیزی نمی گوید

انگار تمامش پشت احساس پدر جامانده است

انگار تمام روزهایش  را ما در شسته است

هیچ کجا،حتی در تکه خاطره های قدیمی انبار

حتی در عمق چشمان خودش هم چیزی نیست

...

مادرم مرا بیشتر از تنهایی دوست دارد

گاهی مزاحم دلتنگی اش می شوم

وقتی بوسه هایش را لمس می کنم

از پشت قاب چشمانش

خاطره هایش را از حفظ می کنم

شاید روزی

آرزوهای مادر را به یا د بیاورم

 

...لیلا...