خدای دم صبح
شب پیش
در آرامش اشک های بی قرارم
خواب دست های خدا را می دیدم،
صدایی مرا از خواب گریه بیدار کرد
پنجره باز بود و
آسمان نماز صبح،
نزدیک زمین رسیده بود
آواز الله اکبر و پرنده های سحر خیز
مرا به پشت پنجره کشاند
خدا در چشم های پنجره بیدار بود،
صورتم خیس خواب گریه بود...
روبه روی دیده گان شب
به رسم بال زدن های پروانه
به اقامت پنجره، به نماز ایستادم...
هوای پشت چشمان خدا خنک بود،
من گریه نمی کردم
انگاردستهای خدا
روی گونه های داغم جا مانده بود...
...لیلا...

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 13:2 توسط لیلا نجفی
|