لالایی
ببین که ماه زیبا شده است و به گهواره ی کوچک چوبی ات آرام فرا می خواند
بخواب که شب های کودکانه ات را به لای لای ستاره ها خواب خواهم کرد
و تو را به انبوه دشت های سرخ و زرد ،
به غزل خوانی پرنده های سپید
و سرسبزی مزارع وسیع خواهم برد
به روزهای رنگ در رنگ سال های زندگی ات آشنا
و به زمزمه ی شیرین آب های روان غسل خواهم داد.
برایت قصه خواهم گفت ،
قصه ای از فرشته ی مهربان آرزوها ،
قصه ای از ماهی سرخ و بلور دل کوچک جویبار،
قصه ای از نسیم و ستاره و ماه ...
بخواب!
تا بالینت را هر ثانیه طواف کنم و
لبخند کودکانه ات را در خواب غرق بوسه کنم
بخواب کودک من!
فردا که آفتاب از کوچه های آسمان سر بزند...
فردا که ابرهای نرم و لطیف از هر طرف به هم رسند...
فردا که سارها بار کوچ خویش را به دوش شاخه ها بگذارند...
تمام شکوفه های ریز سپید را به ساقه های بلند باغچه پیوند می زنم
و تاج عطری بهار را بر سرت می نهم
لباسی از روشنی ستاره های شب بر تن مهربان تو می کنم
و دست هایت را به دست آب می دهم
...لیلا...