نفس هایت بوی رقص بادبادک ها و خوشه زار می هد

و نگاهت در سه فصل رنگین

مرا به میهمانی کوچه باغ ها می برد،

در چشمانت آسِمان خلق می شود

و ستاره های بخت چکاوکان را دست چین می کند،

در دامنه ی نگاهت 

آه ...آینه ها  شاعر می شوند

 و دو ماه بر ذهن سپیدشان، احساس مرا به تو می کاوند،

و تنت ....

 تنت سهم واژگان بی قرار من می شود

که  بر پوست سپید کاغذهایم 

 طعم حرفای شاعرانه می دهد،

این چنین تو را غزلواره  ترسیم می کنم

و برگ برگ بوسه هایت را

بر لبان سرخ  آینه  سحر می کنم ...

وقتی که ندیده از تو می گویم

 دوست دارم بدوم در حجم خنک خاطره هایت

و پر از بارانی بشوم

که از دلتنگی های من می بارد