
نفس هایت بوی رقص بادبادک ها و خوشه زار می هد
و نگاهت در سه فصل رنگین
مرا به میهمانی کوچه باغ ها می برد،
در چشمانت آسِمان خلق می شود
و ستاره های بخت چکاوکان را دست چین می کند،
در دامنه ی نگاهت
آه ...آینه ها شاعر می شوند
و دو ماه بر ذهن سپیدشان، احساس مرا به تو می کاوند،
و تنت ....
تنت سهم واژگان بی قرار من می شود
که بر پوست سپید کاغذهایم
طعم حرفای شاعرانه می دهد،
این چنین تو را غزلواره ترسیم می کنم
و برگ برگ بوسه هایت را
بر لبان سرخ آینه سحر می کنم ...
وقتی که ندیده از تو می گویم
دوست دارم بدوم در حجم خنک خاطره هایت
و پر از بارانی بشوم
که از دلتنگی های من می بارد

+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 16:39 توسط لیلا نجفی
|