باران می بارد....

و باز این خیال خسته ی من

با تو و پنجره های باز ِ باران خورده

با عطر شمعدانی های اتاق رو به  آسمانم

بیست و هشت ترانه به قافیه ی تو می سراید...

روی شیشه ها ، رد خیال تو

تا عمق خاطرات خیس من،

تا ناکجای دل ِ آن لیلای نشسته در خودم سرک می کشد...

اما نمی دانم کجای این شعر

کلمه ی ساده ی تو را ، به وزن آمدن برسانم

تا حداقل خیالم از شعرهای به انتظار نشسته ام آرام گیرد!

سالهاست سینه ام به لهجه ی ساده ی چند  شعر

ترانه ی شکسته ی دلی را می خواند

که با تو آرام آرام

در ذهن سپید کاغذ های روی میز

عروس شاعرک های این همه دفتر خالی از آمدن شده است...

 امروز باران خوبی می بارید....