خودم و خودت
برای ِ
همه جا تاریک است...
اما من فقط به چشم تو امیدوارم
که به راه خیالم روشن شوی
و نفس هایم را
از شمارش شب های ناتمام
به یک انتهای سپید برسانی....
خودم
آه....
دست هایت چه طعم پر اضطرابی داشت
وقتی به هوای باران قدیم می زدیم
و چه آرامش عمیقی
وقتی لبهای پر از شعر مرا
به بوسه های بیشمار نگاهت می سپردی....
و خودت
مدتیست....
تو در دل ِ آرام من، به خواب رفته ای
و من از نبودن تو شعر کم می آورم!
تو نیامد ه زود تمام می شوی
و من بی واژه شاعر می شوم....

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 23:50 توسط لیلا نجفی
|