برای ِ

همه جا تاریک است...

 اما من فقط به چشم تو امیدوارم

که به  راه خیالم روشن شوی

و نفس هایم را

 از شمارش شب های ناتمام

به یک انتهای سپید برسانی....

 

 

خودم

آه....

دست هایت چه طعم پر اضطرابی داشت

وقتی به هوای باران قدیم می زدیم

و چه آرامش عمیقی

 وقتی لبهای پر از شعر مرا

 به بوسه های بیشمار نگاهت می سپردی....

 

 

و خودت

مدتیست....

 تو در دل ِ آرام من، به خواب رفته ای  

و من از نبودن تو شعر کم می آورم!

تو نیامد ه زود تمام می شوی  

و من بی واژه  شاعر می شوم....