
حافظه ام همیشه چیزهایی به خاطر دارد.همین چند چیزی که در ذهنم به یادگار مانده ،تمام شدن ها و نشدن های من بوده است.این سالها آنقدر حرف زده ام با خدا و آنقدر بریده ام از مردم که می دانم هیچ چیز جز خودم ماندگار نیست.تنها برایم چند کاغذ و خط خطی های شب نوشته،گیتار خاک خورده و دیوار پر از چلیپا و خط نوشته باقی مانده و هزاران خاطره از عشق هایی که می توان از آنها کتاب نوشت!کتابی که باید نویسنده اش را سرنوشت بگذارم و شخصیت اول دلتنگی هایش را لیلا...شاید دلتنگی از کسی نباشد،اما مطمئنم از همین زندگی و این بساط پر از غربت است که گاهی تنها می شوم،با دلم حرفهای بسیارمی گوید.باور کن گاهی معنی این همه اتفاق را نمی دانم،تو که آشنای حرفهای منی شاید بهتر از هر کسی می فهمی این همه را چگونه به دوش کشیده ام!
راستی چه می کند این ثانیه ها و این همه سال لیلا ماندن ، با من....