باد از ترانه ی عریان خودش غمگین است

می رود....

 و در گوش باغ زمزمه ی معراج می خواند

بر برگ های شرم درخت

 در تن احساس باغچه ها می پیچد

دستهایش رنگ بوسه های سیب میشود

و در آغوش لطیف برگها اوج می گیرد

تا بر صفحه ی بی رنگ آسمان ، رنگ بپاشد...

 باد...دستهای خالی اش حالا

پر از زمزمه ی سبز برگهاییست

 که در اوج آسمان عاشق  شده اند .....