آینه های شکسته
تا وقت هست
بگو آبادی نگاهت کجاست؟!
من از ویرانی چند واژه آمده ام
که بی طعم آبی نگاهت
در راه... قافیه هایش لنگ میزند ،
از سکوت تلخند های مدامم که دیگر مپرس
چیزی شبیه آوارگی برگهای پاییزی ام
که سرنوشتم را
دست به دست خزان به دوش می کشم ،
کاری نمانده جز این
که چند حکایت جا مانده از خودم را
در برگهای دفتری خط خورده بپیچم
و به آیین شاعران
در پای چنار خسته ی کوچه های بی پلاک به امانت بسپارم...
تو ای نگاه آبی جاودانه
در حجم دلتنگی های سیاه این دفتر
فانوس به دست بگیر
و راهی میانبر به خط های شکسته ی من بزن
در همان کوچه های بمبست خیال
مرا به وقت سرودن از آینه ها.... خواهی یافت

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 23:50 توسط لیلا نجفی
|