تا وقت هست

 بگو آبادی نگاهت کجاست؟!

من از ویرانی چند واژه آمده ام

که بی طعم آبی نگاهت

در راه... قافیه هایش لنگ میزند ،

از سکوت تلخند های مدامم  که دیگر مپرس

چیزی شبیه آوارگی برگهای پاییزی ام

که سرنوشتم را

دست به دست خزان به دوش می کشم ،

کاری نمانده جز این

که چند حکایت جا مانده از خودم را

در برگهای دفتری خط خورده بپیچم

و به آیین شاعران

در پای چنار خسته ی کوچه های بی پلاک به امانت بسپارم...

تو ای نگاه آبی جاودانه

در حجم دلتنگی های سیاه این دفتر

فانوس به دست بگیر

و راهی میانبر به خط های شکسته  ی من بزن

در همان کوچه های بمبست خیال

مرا به وقت سرودن از آینه ها.... خواهی یافت

 

کمی خسته ام...تو ببخش