تمام لحظه ها را ورق می زنم... تمام تو را مرور می کنم...روزهای اول ِ بی دلیل و این روزهای غمگین ِ غریب را ، برای خودم تکرار می کنم.....در شعرهای تو می کاوم و نام خودم را در کنار کلام خسته ات احساس می کنم...

می دانم که بر سطرهای  شعر ساده ی من  در این صفحه ی سیاه رنگ، هر لحظه میهمان می شوی....گاهی وقت ها حس می کنم که کسی با نگاهی دیگر به من می نگرد ... در میان آمار بازدیدها رد خیال تو  را احساس می کنم... پس به این حرف ناتمام من  که زمان  گفتنش برایمان کم بود گوش بسپار! ...گفته بودی نگاهت هرز شده است....اما من اینجا  می خواهم نگاهت را همچون نگاه خودم بی کران کنم .... وسعت ببخشم ... تا نگویی نگاهم  تغییر کرده است...می خواهم نگاهت را به دریا وصل کنم  تا چون خودم تمام مردم را نگاه کنی اما در احساس پوچ آنها غرق نشوی ....ببینی ...اما هیچ ترسی از گناه دلت را آزار ندهد....سالهاست  من به این نگاه خو کرد ام و می خواهم تو  را  نیز به  میلاد نگاهی  تازه  بر رهگذران همیشه ات ببرم....

این روزها در سطرهای شعر من ،واژه ای دلتنگ شده ای و من در شعر های تو واژه ای پر از نیاز...اما  به کلامت می بالم که در خاطر مجنونش ، انیس دل صحرا گردت شده ام...شب های بی قراری ات را خوب  می فهمم که عشق می ورزید و در بیت های خسته اش  نام لیلا می سرود....

اما حرف رفتن و بریدن از هر چه سروده ای دلم را می آزارد... یادت هست شبی به بی قراریت گوش می سپردم و برای حرفهای بریده بریده ات گریستم؟ نکند بد قول بوده ای و عهدت را با شعر من فراموش کرده ای.... من تو  را به شعر شناخته ام...من تو را به هر چه گفته ای و احساس کرده ای فهمیده ام؟ گفته بودم  تو را با دعای یک شاعرک خسته غسل خوام داد  پس نمی گذارم بر خاک غربت و دلتنگی بر تو سخت بگذرد... من نمی خواهم این حرف ها آخرین روز ماندن تو درکنارخاطرات من باشد...دلم می خواهد پای آمدنت و تمام آرزوهایی که برایش راه سپرده ای بمانی و به قولی که به  لیلای جای گرفته در غزل هایت  داده ای شاعر بمانی  و به هر چه باید برسی..

 بیا تا روزگار جوهر و قلم به پایان نرسیده است ،  همیشه بر صفحه ی کاغذ مشترکمان "شعر" یکدیگر را ملاقات کنیم.... من برای آرامشت و  ثبات زندگی ات هر شب با شمعدانی های مهربانم رازگونه نجوا می کنم . پاداشی برای این نمی خواهم جز این که به قرار گذشته ات بر گردی  و این دل زنگار گرفته از غبار همهمه ها ی دلتنگی را به آیین آینه ها ی شاعر بشویی و بر پاکی عشق ورزیدنت باقی بمانی....

در شعر من کلمه باش  تا تو را در پریشانی موهایم به آرامش ابدی یک حس عاشقانه ببرم...تا تو را به معراج بوسه و آغوش شاعرانه ام میهمان کنم...تا تو را به میهمانی واژه ها و غزل دعوت کنم...تا تو را به پاکی نیلوفران و پروانه ها در خیال جویبارهای مقدس غسل کنم....تو خود شاعری ....کلمات مرا خوب می فهمی....