بین این همه "تو"

من کجای چشم آسمان دیده می شوم؟!

سهم کدام عضو حیاتی شعر توام؟!

من از تبار آینه تنها نگاه تو را می شناسم

و دست هایت را ،

 که روی حجم خیس واژگانم ، مهربانی میکنند....

بین نقطه چین های مدام من

حجم آه و خون ِِ تو درد می کشد

اما با این همه

این منم که بیتی از مثنوی زخمی نگاهت را

چون مرهمی برای شب های بی شعرم

به لب خوانی تنهایی لیلا می برم.....

راستی بگو جویبار آینه ات کجاست...چشم هایم می سوزد،

من به زمزمه ی یک مثنوی ِروان می اندیشم

که حوالی دردهای تو پرسه می زند

اجازه بده کمی از چشمان تو را

لابه لای لحظه های دفترم

به دیوار دلتنگی های انباشته میخکوب کنم....

من از جنگ بغض و گریه تازه برگشته ام

مرا با ایمان عمیق زخم هایت

به دین تازه شاعران ِ شرقی بیاور

و برای آغاز شدنم

آیه های سرخ نگاهت را

ذره ذره به شکسته های قلبم ، پیوند بزن.....

تقدیم به م-اشتاد

 آنجاست!شعر می گوید!شاعر است و آوای دلش را به ملکوتِ بغض و کاج می بخشد...نگاهش کن!