ساعت من و تو
بیا کمی به خواب کوچه های دلواپس دیروز برگردیم...
بیا روی اندیشه خاک پای برهنه راه برویم تا هیچ سنگریزه ای از ترانه ی کودکانه ما بیدار نشود...
چیزی نمانده که ساعت های من و تو به آن قرار اول باز گردند ....
بیا تا نان و شعری با خود ببریم و جویبارها را یکی پس از دیگری ، در آب تنی پاهایمان فتح کنیم...
من تو خیلی ساده دست در دست رویاهایمان به خواب هم آغوشی نیلوفر و شعر فرو می رویم
و در تن شب به میلاد سپیده و غزلخوانی پرندگان سحر خیز پیوند می خوریم...
راستی شنیده ام باغ های انار و بوسه نزدیکند ...لب هایم به طعم سرخ دانه های نگاهت عادت دارد!
می خواهم کمی آنجا زیر سایه ی بی قرار چشمانت بنشینم
تا تو از نقاشی های کشیده از لیلایت برایم تعریف کنی
اما باور کن من از ناشیانه های خطوط شرم تو نمی خندم...
من اعجاز تو را در خط به خط شکسته ی قلبم باور دارم...
من این لیلای به قاب نشسته در خواب هایت را خوب می شناسم...!
دو قدم به پنجره ی اتاق من و نیلوفران ِ بیدار مانده نزدیک شو...
من در امتداد همان کوچه،به راه غزل هایت بیدار نشسته ام...
