من دومین لیلای سرزمین غربتم که نه کتاب خوانده است و نه شعر گفتن را بلد است....

گاهی دلم کمی هوای تازه می خواهد که با تو بنوشد...

انگار وقتی مرا دیدی جرعه ای بغض نصیب من و قسمتم کردی و

 نذر خویش را به دردها یت ادا کردی...

صدایم که میکنی دلم پر از پروانه های شرقی می شود که بی دلیل خواب شمع و شیرینی می بینند!

اما این اشک نیست که با گونه های من خویشاوند شده است،

 این فریاد است که در گلوی ِ پر از همهمه ی نگفتن هایم به دار کشیده ام...

دانه دانه ی کلامم را به تماشای دست و پا زدنهای بمان و نرو روانه کرده ام

 تا شاید تو کلامی اشک بر لحظه هایم بپاشی و

  هرم قلمی  که در نوشته های تو مرا به خون کشیده  به بارانی شاعرانه غسل کنی...

 شاید این سکوت به بند کشیده را در پایان دلدادگی ات عروس غزل و غربت رفتنت کنی 

 و این آواز خسته را تا نمرده ام به شعر دربیاوری و شاعرم کنی...!

تو میدانی من پایان قصه های دور و درازم که هیچگاه آغازم را ندیده ام ...

من  از آه شروع کرده ام و به یقین ِ نرسیدن رسیده ام ...

من الفبای جدید ِ بیست آفرین و هشت تک نمره ی  ِ آوارگی ام...من الف ِ اسیرِ یک قلب بیمارم...

من بای ِ بغض ِ خستگی ام...من تای ِ بی همتایِ ِ تنهایی ام... من همان درد ِ کشیده ام...

من خاک بی تصرف مانده ی ِ دوری از توام.....آری

من به بوسه ختم می شوم بی آن که لب هایت را در مزمزه ی احساس ببویم...

من تا ته فریاد سکوت می کنم و بجای قافیه فقط نقطه چین به جا می گذارم....

 من فقط ضمیر  ِ "من "و " تو" را می شناسم

پس لطفا مرا به مخاطبان غایب ِ شعر نخوانده نسپار که در غربت خوشی هایشان از اشک هایم خجالت بکشم....

من یک گناه ِ معصومم!!!....تو نباشی ، دلم خانه ی آوارگی اش را گُم می کند!!!(م-اشتاد)