نگاهت در آینه ، نا خودآگاه غم واره های مرا به اسارت یک بند شعر عاشقانه می برد...

و در این حصار پر از کلمه خواب فاصله و تیک تاک معصوم ثانیه ها را برایم تکرار می کند....

گاهی خنده ای به عاریت می برم  و نیمه شبها به هجای آشنای دلتنگی که می رسم

فقط  تلخ می خندم و برای تو شعر تکه پاره می کنم....

آه...فاصله ها شورند ...صدای تو را به غارت سکوت می برند

و صبر سفارشی برای پاورقی های زخمی و بی قافیه ی من می پیچند...

این زخم های تنهایی من خسته ی هزار مسیر انباشته است

که در صرف آیا و کاش و خیال بوسه از دستور نافهم غربت بیست نمره ی دلبستگی گرفته است...

طبیبی خوب برای حنجره ی پاره پاره بغض من می شناسی؟!

با تمام غربتم عهد بستم تا تو را از زندان آیینه های قاتل ِ تصویر رهایی بخشم....

بیا تمام من را از من بگیر و همه ی تو را به من بسپار!....شعر تازه دم می کنم ، میل داری؟(م_اشتاد)